بخارِ چای.
چشم های تو بابونه است. دم کردهاش حالم را خوش میکند، احساسم را جان می بخشد و قلبم را از عشق لبریز م
«برای تو، برایِ چشمهایت
برای من، برایِ دردهایم
برای ما، برایِ این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند!»
بخارِ چای.
داستانِ دست ها.
میگه که:
اگه چشمات منو میخواست،تو نگاه تو میمردم
اگه دستات مال من بود،جون به دستات می سپردم!
- مارکوس؛
میدونی تنها راهی كِ میشه فهمید
‹ یك نفر رو چقدر دوست داری › چیه؟
+ نه!
- اینه كِ از دستش بدی..
بخارِ چای.
پشتِ هم شعر نوشتم كه بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
به هر دل بستنم عمری پشیمانی بدهکارم ،
نباید دل به هرکس میبستم ، اما دوستت دارم . .