بخارِ چای.
پشتِ هم شعر نوشتم كه بخوانی، خواندی؟
بغض کردم که ببینی و بمانی، ماندی؟
به هر دل بستنم عمری پشیمانی بدهکارم ،
نباید دل به هرکس میبستم ، اما دوستت دارم . .
هدایت شده از اینجااسمنداره.
اگه،
میتونستم،
نگه میداشتم،
اون لحظه رو،
که تو،
میخندی.
بخارِ چای.
؛
دوستت دارم و تا لحظهی جان دادن خود
حاضرم وصف تو هر لحظه، بگویم غزلی..