اسناد کمتر دیده شده و نقش چپ ها در تفسیر اشتباه از فاتح
..
..
..
..
دکتر حسین عسکری نویسنده و البرز پژوه در آستانه برگزاری آیین بزرگداشت فاتح البرز در 17 مهر 1403 دو سند را برای نخستین بار در «کانال تلگرامی البرزپژوهی» منتشر کرد. نخستین سند، نامه فاتح در 28 خرداد 1353 خطاب به اداره آموزش و پرورش شهرستان کرج است. در این نامه، رئیس هیأت مدیره و مدیرعامل بنیاد خیریه فاتح با هدف شفافیت عملکرد، اظهارنامه و ترازنامه وقف آموزشی سال 1352 بنیاد را به اداره آموزش و پرورش ارسال کرده است. سند دوم، نامه آقای دلیر (شهردار کرج) با ادبیات حکومتی به فاتح است. در این نامه که در 31 تیر 1353 تنظیم شده، شهردار از ساخت درمانگاه خیریه در کرج تشکر کرده است. این نامهها به ترتیب، 2 و 1 ماه پیش از ترور فاتح، تنظیم و ارسال شده است.
عسکری در ادامه می نویسد:«متاسفانه اسلحه جوانی جاهل از اعضای «سازمان چریک های فدایی خلق ایران» با مشرب کمونیستی و الحادی، ظاهراً به نیکوکاری های صادقانه فاتح در کرج پایان داد. اگر فاتح ترور نمی شد، این سیر نیکوکاری و آبادی در شهر کرج، تداوم و عمق پیدا می کرد.
به گمانم، دلیل اصلی بیزاری و کناره گیری ایرانیان از جریان چپ کمونیستی در ایران معاصر، تقابل این جریان سیاسی مسلح وابسته به شوروی سابق و دیگر کشورهای بلوک شرق، با روند توسعه و آبادی ایران ذیل تابلوی فریبنده «طرفداری از طبقه کارگر و مستضعفین» است. چپ ها با سوءاستفاده از «اشتراک لفظی» موجود در مفاهیمی همانند سرمایه دار، کارگر، مستضعف، آزادی، عدالت و... بسیاری از فرصتهای توسعه و پیشرفت ایران عزیز را از بین بردند. به طور مثال، آنان مزورانه در 8 اردیبهشت 1350 در کارخانه جهان چیت کرج، سوار بر مطالبات صنفی متعارف کارگران بیچاره شدند و با کشاندن اعتراضات به جاده کرج - تهران، آنان را در نزدیکی پایتخت به گلوله های سربی آتشین نیروهای نظامی حکومت پهلوی (ژاندارمری) دوختند. در ادامه هم، به بهانه خون خواهی آن سه کارگر مظلوم و شهید، بنیان گذار و صاحب کارخانه یعنی فاتح را به طرز فجیعی کشتند. کاری کردند که جور و بی عدالتی موجود در حکومت پهلوی و نقشه پیچیده سازمان مخوف ساواک از نظرها مخفی ماند. در واقع، چپ ها با روایت وارونه و ایدئولوژیک خود از حادثه غمبار کشتار کارگران کارخانه جهان چیت، جای جلاد و شهید را عوض کردند.شوربختانه به طور آگاهانه و ناآگاهانه، بخشی از آموزههای چپ کمونیستی در لایههایی از نیروها و جریانهای به اصطلاح مذهبی عدالت خواه روزگار ما، جا خوش کرده است! به طوری که تخریب عملکرد توسعه گرایانه و نیکوکارانه فاتح در شهر کرج را بیشتر می توان ذیل همین گفتمان چپ تحلیل و بررسی کرد.
..
..
@bonyad_fateh
سریال تاسیان،کارآفرین وطن پرست و فهم اشتباه تاریخی چپ ها
..
..
اکبر منتجبی /روزنامه نگار
..
در همه تحولات سیاسی، روایتهایی هستند که تا سالها بعد کسی تلاش نمیکند به بازگویی آنها بپردازد. روایاتی که نه به درد تبلیغات میخورند، نه به کار افسانهسازی. دهه ۵۰ ایران نیز پر از این روایتهاست. روایتهایی از طبقات، از تضادها، از خیانت چپها، از کارآفرینی که ساخت و سوخت تا دانشگاه آلوده، از سفیدشویی ساواک تا چپزدگان سرخ.
در میانه گردوخاک روایتهای تاریخی تکراری، سریال تاسیان ساخته تینا پاکروان، بازخوانی نوع دیگری از تاریخ است. سریالی که برخلاف شعارهای رسمی یا سانتیمانتالیسمهای بیجان، با جسارت، از یک انقلاب و تحول سیاسی در لابهلای یک داستان عاشقانه حرف میزند. سخن سریال، بیش از آنکه حرفی عاشقانه باشد، سیاسی است. به تحولات مهم ایران پیش از انقلاب میپردازد که کشور بر لبه یک رنسانس ایستاده بود. ایران دهه ۵۰ نهچندان دموکراتیک، نه کاملاً مدرن و نه بینقص؛ اما به سرعت در حال پوستاندازی بود. تاسیان درباره این است که در یک جامعهی طبقاتی، مذهبیها چه نقشی داشتند، چپها که با ندای آزادی آمده بودند، چه خیانتهایی را انجام دادند و چگونه به افرادی مخرب تبدیل شدند و کارآفرینان میهندوست که از طبقه مرفه جامعه بودند، چگونه به دست چپها زندگی و آیندهشان بر باد رفت. اگر بخواهیم از همین منظر، داستان این سریال را بررسی کنیم باید بگوییم تاسیان از منظر جامعهشناختی، بهجای روایتهای قهرمانمحور، به سراغ طبقات میرود. سه طبقه اصلی که هر یک، در متن انقلاب، نقشآفرینی کردند.
نماد کارآفرینان صنعتی و وطندوست، جمشید نجات بود. نماد مذهبیهای سنتی بازار و جنوب شهر، خانواده امیر بود که الهامبخششان افکار دکتر علی شریعتی بود و نماد روشنفکران بیمار و چپزده دانشگاهی، رجبزاده استاد دانشگاه و دانشجویان مارکسیست بودند. درواقع اینها سه ستون لرزان جامعه بحرانی دهه ۵۰ بودند که در تاسیان زیر ذرهبین قرار میگیرند. هرکدام با ویژگیهای خود، با شکستهای خود و البته با اشتباهات خود.
چپها و توزیع نفر
روشنفکران چپزده، نه محصول نهادهای آموزش عالی بودند که محصول سفارت شوروی بودند. آنها بهجای تولید فکر به کارخانه توزیع نفرت تبدیل شده بودند. چپ ایرانی در تاسیان فقط تحلیلگر بد نیست، او تحلیلگری را کلاً کنار گذاشته و به جادوی شعار پناه برده است. روششان همان بود که لنین گفته بود: حذف، تخریب، ترور فکری.
دانشجویان چپ تاسیان، نسخهای از همان نسلی هستند که بهجای گفتوگو، سنگ پرتاب میکردند، بهجای اندیشه، انگ میزدند و بهجای ساختن، تخریب را فضیلت میدانستند. آنها خود را منجی میدانستند اما جامعه را قربانی کردند. نه تاریخ را خواندند، نه آینده را میتوانستند، پیشبینی کنند. آنها به نام برابری، خاکستر سوخته کارخانهها را تحویل مردم دادند.
آنها هم اشتباه کردند و هم اصرار داشتند که اشتباهشان، حقیقت است! تاسیان این را با دقت نشان میدهد: دانشجویانی که گمان میکردند، حقیقت را در دست دارند فقط اسیر تبلیغات بیرونی و چپهای تودهای بودند. زیرا اساتیدی چون رجبزاده داشتند که درواقع مأمور آموزش ناآگاهی بود. جاسوس روس در دانشگاه و مهندس ایدئولوژی مخرب. سریال یک مفهوم طلایی را نیز به ما یادآوری میکند که چپ هرگز نفهمید و نمیفهمد. آنها حتی حالا پس از ۴۵ سال از انقلاب هنوز در دانشگاهها، رسانهها و برخی از تریبونها، در حال تجویز همان نسخه شکستخورده هستند.
پدران و پسران
خانواده امیر، نماینده طبقهای است که سالها در بازار، در مساجد و هیاتها علیه رژیم مبارزه کرد. در سریال، نقش مبارزاتی این گروه چندان برجسته نشده اما آنها به شدت تحت تأثیر امام و مبارزات ایشان بودند و خوراک فکریشان را دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد تهیه میکرد.
آنچه در این سریال از این طبقه میبینیم، زنانی هستند خانهنشین که در پستو یا گریه میکنند یا دست بر دعا دارند. زنانی که کنش ندارند. تسلیم محض هستند اما مردان آنها که به دنبال تغییر رژیماند. تاسیان یک حقیقت مهم را در دل این خانواده افشا میکند: «شکاف نسلی».
پدران یا با پسران اختلاف دارند یا میخواهند پسران سرسپرده پدر باشند. پدر امیر، نسبتی با افکار و اندیشههای امیر ندارد. پسرش روشنفکر است. کتاب میخواند. اعلامیهها را چاپ میکند اما به سنت پدر نیز اعتقادی ندارد. مبارزه او، همان مبارزه سنتی است اما برای بدست آوردن عشق، نه حکومت. پدر و برادر امیر اما به دنبال براندازی هستند. آنها از نسل بازاریهایی هستند که ستون مالی انقلاب شدند. اما فرزندان خانواده او؟ یکی چپ انقلابی میشود و دیگری برای رسیدن به عشقش به ساواک نزدیک میشود! خانواده امیر، استعارهای است از طبقهای که تصور میکرد با سقوط سلطنت، یکپارچه میشود اما چنین نشد. آنها نیز
مانند جمشید نجات، فرزند خود را از دست دادند، اگرچه انقلاب و آینده ایران را به دست آوردند. سریال نشان میدهد این خانوادهها حتی بعدها نیز به رغم به دست گرفتن حکومت حتی در درون خود هم نمیتوانستند به گفتوگو برسند. این را در سالهای بعد نیز در صحنه سیاست ایران دیدیم که دو جناح راست (محافظهکار/اصولگرا) و چپ (اصلاحطلبان/ تکنوکراتها) چگونه به اختلاف رسیدند و نتوانستند زیر یک سقف مشکلاتشان را حل کنند. به وجود آمدن بحرانهای پیدرپی در کشور و اختلاف سلیقه نسل اول و دوم انقلاب و جناحهای مختلف، گرههای بزرگی در کشور انداخت که بسیاری از آنها هنوز باز نشده است.
طبقهای که ساخت
جمشید نجات، قلب تپنده تاسیان است. کارخانهدار، عاشق، و وطندوست. نه فاسد است، نه حقوق دیگران را پایمال میکند. بورژوای تکنوکراتی که راه برابری و عدالت را «توسعه» و آبادانی میداند و معتقد است با تولید، میتوان به حقوق کارگران دست یافت. او میسازد، تولید میکند، فرصت میآفریند اما در نهایت؟ همه چیزش را چپها و کارگرانی که تحت القائات چپ هستند از بین میبرند و میسوزانند. آن آتشی که در قسمت آخر دیدیم، آتش جهل چپها بود که به دست کارگران روشن شد. چپها بیش از آنکه قائل به «تولید» باشند، به «تحریک» علاقه دارند و با این رفتار، سرمایه ملی را در هر زمانی، چه انسانی، چه صنعتی در آتش شعار سوزاندند.
شیرین نجات، دختر جمشید نیز که نمادی از زنان روز جامعه بود، نقطه تقاطع این سه طبقه قرار میگیرد. در دل یک خانوادهی صنعتی است اما عاشق پسری از طبقه دیگر میشود و همزمان در معرض گفتمان چپ دانشگاهی قرار دارد. او نماد نسلی است که میخواست عقل را جایگزین نفرت کند اما قربانی همان نفرت شد. میخواست عاشق باشد، مستقل باشد، و بفهمد اما همان روشنفکر بیمار چپزدهای که دوستش بود و برای آزادی شعار میداد، او را زیر پای ایدئولوژی خودش از بین برد و جانش را گرفت. مرگ او، مرگ آینده جمشید نجات هم بود. پدری که جانش به جان دخترش بسته شده بود. سریال بسیار تلخ تمام شد. با ویرانی صنعت، مرگ عشق و آتش پایان یافت تا پیامش این باشد که هر تحولی خواهوناخواه، چنین هزینههایی دارد.
سریال میگوید اگرچه طبقهی مرفه و کارآفرین نابود شد اما دو طبقه دیگر ماندند؛ چپهای بیمار که رجبزاده نماد عینی آنهاست، و مذهبیها که بعدها هدایت انقلاب را به دست گرفتند. این دو گروه از آن آتش عبور کردند. چپها به دشمنی خود با وطن ادامه دادند، و خانوادههای سنتی و مذهبی، با تمام تضادهای درونیشان، با همهی خطاهای تاکتیکیشان، کشور را حفظ کردند. طبقهای که نه در توهمات مارکسیستی غرق بود، نه در خیالات توخالی مدرنیته وارداتی. آنها اگر اشتباه هم کردند، اشتباهشان از دل مردم بود، نه با دیکته بیرونی.
در پایان تاسیان، ما چیزی بیشتر از مرگ یک دختر و سوختن یک کارخانه میبینیم. خیانت کردن روشنفکران را میبینیم و فریب خوردن کارگران را. چپ نفهمید و هنوز نمیفهمد اما طبقه مذهبی با همه تضادها و ضعفها ماند، ایستاد، از وطن در مقابل جنگ مسلحانه داخلی و تجاوز خارجی دفاع کرد و نسلی از تکنوکراتها را به میدان فرستاد تا کشور را دوباره بسازند. آنها شاید همه چیز را درست انجام ندادند اما یک کار را کردند؛ وطن را نفروختند. و در تاریخ، گاهی همین یک کار، کافی است برای ماندن.
..
..
@bonyad_fateh
مخالفت فاتح با ساخت مراکز خلاف شرع
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد: فاتح به دلیل باورهای عمیق مذهبی که ریشه در نوع تربیت خانوادگی او داشت هیچ گاه در طول ۷۰ سال کار تجاری خود در امور مشهور به فساد مانند کاباره و مشروب فروشی سرمایه گذاری نکرد. به دلیل فساد حاکم در آن دوران که از خود خانواده پهلوی تا پایین مدیران همه جریان داشت اکثریت قریب به اتفاق سرمایه داران کشور به تأسیس سینما و کاباره و مشروب فروشی مبادرت می کردند. مرحوم حسن خانی مؤسس و سازنده کافه جهان بعد از چهارراه طالقانی نقل می کردند که روزی که من برای خرید زمین کافه به فاتح مراجعه کردم و گفتم این کافه را می خواهم برای رانندگان گذری که از اینجا عبور می کنند بسازم که غذایی بخورند فاتح در هیچ موردی با من شرط و شروط نکرد حتی در قیمت زمین هم تخفیف داد اما یک شرط گذاشت که در کافه تان مشروب نفروشید. ای کاش امثال مرحوم حسن خانی ها زنده بودند تا این شهادت را خودشان بر زبان جاری می کردند.
همچنین فاتح هیچ گاه در مراسم لهو و لعب رقص و آواز قمار و یا هر چیز دیگر حضور پیدا نمی کرد.
..
..
برگرفته شده از کتاب خاطرات داوود بقایی
..
@bonyad_fateh
ابتکار فاتح برای حفظ سلامتی کارگران
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد:« براساس استانداردهای جهانی قرار شد در همه کارگاه ها و کارخانجات کشور به خصوص ریسندگی و بافندگی مطابق با استاندارد جهانی به دلیل آلودگی فراوان محیط از گردو غبار پنبه به کارگران روزانه در دو نوبت در هر شیفت یک لیوان شیر داده شود. با نگاهی به اسناد و خاطرات بازمانده از سایر کارخانجات آن روز کشور متوجه می شویم که اکثریت کارخانجات بالاخص مرتبطین با دربار از انجام این قانون شانه خالی کردند اما فاتح به دلیل باور قلبی برای حفظ سلامت نیروهایش این رویه را تا زمان مرگ انجام داد.
تنها راه آن روزها خرید شیر از بیرون به شکل شیرهای پاکتی در پاکت های سه گوش و یا شیر شیشه ای بود که هر کدام علاوه بر هزینه فراوان کیفیت چندانی هم نداشتند. در چنین شرایطی فاتح یک گاوداری کوچک در محیط غربی کارخانه که روبروی خانه ما و جنب نجاری بود ساخت.همچنین با وارد کردن ۱۵ راس گاو هلندی شیرده که هر کدام متوسط ۳۰ کیلو شیر روزانه می دادند برای همه کارگران کارخانه که اکثریت به اتفاق روستازاده بودند اقدام به تهیه شیر کرد. شیرهای دوشیده شده هر روز تازه و داغ بدون داشتن مضرات مواد نگهدارنده توسط مرحوم ماشالله خوانی زاده که شوهر دختر خاله بنده بودند در سطح کارخانه و بین کارگران توزیع می گردید. علوفه گاوها هم از زمین های خود فاتح تأمین میشد یعنی باز هزینه کمتر و کیفیت بهتر.
..
@bonyad_fateh
توجه ویژه فاتح به جایگاه زنان شاغل
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد: با وجود اینکه مرحوم فاتح اولین کارگاه دارای زنان بی سرپرست را در کرج ساختند و حدود ۸۰ زن مطلقه، بد سرپرست، شوهر معتاد یا دختران با سن بالا در آن کارگاه کار می کردند اما هیچ گاه خبر سوئی از هیچ کدام از آن زنان و یا فرزندانشان نسبت به فاتح مطرح نشد و بلکه همه آنها چه آنها که هستند و چه آنها که از دنیا رفته اند همیشه دعاگوی این مرد شریف بوده اند که بسیار چشم پاک بوده و به همسرش بسیار وفادار بوده که این رفتار ناشی از تربیت دینی است که در روح فاتح جریان داشت.
..
..
برگرفته شده از کتاب خاطرات داوود بقایی
..
..
@bonyad_fateh
صف کشیدن رانندگان ترکیه ای و بلغاری برای خرید محصولات کارخانه فاتح
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد: یکی از خصوصیات بارز مرحوم فاتح درست، دقیق و با کیفیت کار کردن بود و از هرگونه اهمال کاری پرهیز می کرد. از روز اول راه اندازی کارخانه همواره بهترین پنبه تولیدی کشور را عمدتاً از مناطق دشت گرگان به کرج منتقل می کردند در حالی که پنبه کاری نزدیک تر و ارزان تر هم موجود بود اما ایشان باور داشت که فقط با مواد اولیه خوب می توان پارچه و نخ با کیفیت تولید کرد. بنده در دوران کودکی هر سال ده ها کامیون و تریلی حاوی بار پنبه را مشاهده می کردم که از شمال دشت گرگان برای کارخانه پنبه می آوردند. گاهی ده ها کامیون در جلوی درب ورودی کارخانه در انتظار بودند تا بارهای خود را تخلیه کنند. نتیجه آن شد که پارچه ساخت کارخانه جهان چیت به سرعت علاوه بر اشغال بازارهای داخلی راه صادرات را برای خود هموار و در صحنه جهانی با پارچه های هندی و ژاپنی که در آن زمان یکه تازان بازار بودند رقابت می کرد.
من به چشم دیدم که رانندگان ترکیه ای و بلغاری در خیابان قزوین صف می کشیدند تا چند توپ پارچه بخرند و برای فروش در کشور خودشان ببرند.
..
..
برگرفته شده از کتاب خاطرات داوود بقایی
..
..
@bonyad_fateh
بازدید پادشاه بلژیک از کارخانه فاتح
..
..
در کتاب «فاتح البرز» نوشته ربابه باستانی آمده:«از آنجایی که نخستین آرزوی هر کارگر و کارمند ایرانی داشتن یک سرپناه است حاج محمد صادق فاتح در ابتدای تقسیم بندی زمین حاجی آباد به فکر ساخت خانه برای کارگران در چهار صد دستگاه و کارمندان در جهان شهر بود. در آن تاریخ یعنی اواخر دهه سی و اوایل دهه چهل خورشیدی در ایران سابقه نداشت که یک کارفرما در بخش خصوصی برای کارکنانش خانه بسازد.
به این سبب این مجتمع مسکونی که به چهارصددستگاه معروف شد در میان مردم و کارگران و حتی کارفرمایان چنان شهرتی برای محمد صادق فاتح به وجود آورد و اعتبار او را میان هم صنفانش چنان بالا برد که یک تشکیلات عظیم روابط عمومی هم نمی توانست از عهده این کار برآید. شرایط به شکلی رقم خورد که بودوئن پادشاه بلژیک و همسرش ملکه فابیولا از محل سکونت کارگران کارخانه جهان چیت که در کشور نمونه بود بازدید کردند.
..
..
برگرفته شده از کتاب«فاتح البرز» نوشته ربابه باستانی
..
..
@bonyad_fateh
فاتح مخالف گدا پروری بود
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد: یکی از خصوصیات بارز مرحوم فاتح مخالفت آشکارای او با فرهنگ گدایی بود به طوری که مرتب به نگهبانان درب ورودی از جمله پدر من تأکید می کردند از ایستادن گدایان در جلوی درب کارخانه جلوگیری کنند آنها را از آنجا دور کنند و یا آنها را سفارش به کار کردن نمایند
از طرفی چنانچه یکی از این گدایان و افراد فقیر تمایلی برای کار داشت مرحوم فاتح بلافاصله دستور به کارگیری آنها را در قسمتهای مختلف کارخانه صادر می کرد.
همه افرادی که از یزد به کرج مهاجرت می کردند به خصوص با وجود قحطی و گرمای هوا و خشکسالی ممتد در دهه ۴۰ تا ۵۰ شمسی از نفوذ کلام پدر مرحوم من در فاتح اطلاع داشتند لذا متوسل به پدر می شدند تا سفارش آنها را برای به کارگیری و اشتغال در کارخانه بنماید. خاطرم هست یک فرد سیدی که برای گرفتن کمک از فاتح چند روزی به کرج آمده بود مرتب به پدرم می گفت مرا نزد فاتح ببر تا من از ایشان کمک مالی بگیرم. هر چقدر پدرم به ایشان گفتند که فاتح مخالف گدایی است به گوش این بنده خدا نمی رفت و اصرار می کرد: «حاج محمد شما مرا نزد فاتح ببر من خودم بلدم چگونه ایشان را راضی به کمک کردن کنم. خلاصه پدر من تسلیم شد. در روز جمعه ای که کارخانه تعطیل و سر آقای مهندس فاتح خلوت بود پدرم آن سید فقیر را نزد فاتح میبرد اما به محض ناله و شیون کردن و درخواست
کمک یعنی گدایی کردن آن سید فاتح ضمن ناراحتی و پرخاش به پدر من می گوید: «حاج محمد مگر من چند دفعه نگفتم که گدایان را به داخل کارخانه راه ندهید و ....؟! همین الان ایشان را بیرون کنید! پدر من هم مجبور به اطاعت امر میشود و با ناراحتی گدا را به بیرون کارخانه هدایت می کند.
چند روز بعد که مرحوم فاتح برای پرداخت حساب و کتاب شرعی مال خود به منزل ما در خود کارخانه آمده بودند تا وجوهات شرعی خود را توسط پدر من برای مرحوم آیت الله مدرسی ارسال کنند پدر مجدد موضوع آن سید فقیر را دوباره مطرح و گفتند: «آقای فاتح ایشان پنج ۶ فرزند خردسال دارد و به امید شما از یزد به اینجا آمده کاش دست خالی ایشان را باز نمی گردانید. فاتح می گوید من با گدایی مخالفم اما اگر این قدر که می گویی نیازمند است چرا کار نمیکند؟! پدرم می گوید من شنیده ام ظرفیت همه سالن ها تکمیل است و گرنه ایشان برای کار آماده اند.
فاتح از سید سؤال کرده بود: «آیا سواد داری؟ گفته بودند نه پرسیده بودند آقا سید بلدی قرآن بخوانی؟ سید گفته بود: «بله.» لذا فاتح به پدر من دستور میدهند که اسم این بنده خدا را در لیست کارگران ساختمانی ثبت کنید.
و بدین ترتیب ایشان را استخدام می کند و موظف می کند در طول ساعت کاری هر روز در کارخانه حضور داشته باشد اگر خدمتکاری یا باغبانی نبودند یا کمکی در جایی لازم بود ایشان موظف است کمک کند در صورت عدم نیاز آنها صرفاً در کارخانه بگردد و قرآن بخواند تا فضای کارخانه از برکت قرآن پربرکت شود کارگران قدیمی کارخانه جهان چیت همگی این سید عزیز را به یاد دارند که بسیاری اوقات در تلاوت قرآن بود البته بعد از مدتی
یکی از بخشها که فکر می کنم ریسندگی بود به کارگری احتیاج پیدا کرد و این سید در آن بخش مشغول به کار شد.
مرحوم پدر من می گفت:مدتی بعد از استخدام آن سید روزی از فاتح سؤال کردم آقا این بنده خدا به یک کمک ۱۰ تا ۲۰ تومانی راضی بود آیا بهتر نبود به ایشان کمکی می کردید و راهی می کردید تا به روستا برگردد؟ اکنون ایشان به سفره نان خوران کارخانه اضافه و ماهیانه چند برابر آن پول از کارخانه دستمزد می گیرد در حالی که کار مفیدی انجام نمی دهد. مرحوم فاتح گفته بودند حاج محمد به فرمایش امیرالمؤمنین حقوق هر کارگری را خداوند خودش کارگشایی می کند اما کمک کردن به گدایان و گداپروری یعنی عادت دادن افراد به مفت خوری و تنبلی.
..
..
برگرفته شده از کتاب خاطرات داوود بقایی
..
..
@bonyad_fateh
..
..
فاتح در حال دریافت بهترین تاجر ایران در سال 1345
..
..
در متن گواهینامه اهدایی آمده است:
نظر به این که ابراز لیاقت توأم با نیک نامی و سلامت اخلاقی سرلوحه امر بازرگانی به شمار می رود اتاق بازرگانی ایران با کمال خوش وقتی این گواهی نامه شایستگی را به آقای محمد صادق فاتح بازرگان شایسته سال ١٣٤٥ اعطا می نماید.
..
..
@bonyad_fateh
صدای بوقی که 20 سال برای مردم کرج خاطره ساخت
..
..
داوود بقایی یکی از کارکنان کارخانه جهان چیت که سال ها در کنار مرحوم فاتح بوده در کتاب خاطرات خود می نویسد:برای ایجاد نظم در زمان ورود و خروج کارگران بوقی کنار قسمت یخ سازی در منتهی الیه کارخانه جنوب شرقی نصب شده بود که در هر شبانه روز سه نوبت یعنی ۶ صبح ۲ بعد از ظهر و ۱۰ شب به مدت یک دقیقه نواخته می شد و طنین آن در کل کرج آن روزها پخش می شد. اغراق نیست بگویم نه تنها کارگران جهان چیت بلکه کل مردم شهر کرج آن روزها برنامه های خود را بر اساس صدای بوق کارخانه جهان چیت تنظیم می کردند. بوقی که در طول بیست و چند سال حتی یک بار قطع نشد و اشتباهی هم به صدا در نیامد. نه تنها بوق که همه قسمت ها مثل ساعت دقیق و مرتب کار می کردند.
..
..
برگرفته شده از کتاب خاطرات داوود بقایی
..
..
@bonyad_fateh