eitaa logo
انجمن موجودات غیر عادی
26 دنبال‌کننده
491 عکس
18 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها از دیروز مریضم و زیاد حالم خوب نیست به محض اینکه حالم بهتر شد میام مرسی از درکتون
فهرست هم‌پیمانان کاخ نووریا.Carefree Whispers🤝 My Pink Ocean🤝 Hogwarts🤝 انجمن موجودات غیرعادی🤝 دعوتنامه ماه🤝 حیات خلوت خیالات ساکو🤝 سلنا در جنگل قورباغه‌ها🤝 کالوپسیا🤝 رویای سبز🤝 لینآ🤝 نکات قابل ذکر: 1. لطفا حمایت از هر دو جانب موجود باشد. 2. درصورتی که پیامی باید بازارسال میشده ، و این اتفاق صورت نگرفته ، لطفا به صفحه شخصی بنده مراجعه کنید ، قطعا فراموش کردم یا اینکه ندیدم. 3. لطفا حقوق کم و محدود همسایگی در حد توان رعایت شود. 4. حمایت از شما در روز پنجشنبه هر هفته انجام میشود. 5. جهت همسایگی میتوانید به صفحه شخصی بنده که در توضیحات کانال قرار داده شده مراجعه فرمایید. باتشکر از همراهی شما. امیدوارم هم‌پیمانان خوبی برای یکدیگر باشیم. _آدرینا
دوست عزیزی که در مورد مداد طراحی پرسیدی راستش منم اطلاعاتی ندارم و فقط طبق چیزی که بهمون میگن مداد طراحی میگیرم
سللللام من پر انرژی برگشتممم
هدایت شده از Karla's Daily✉
باران آمده بود،البته باران نبود؛اگر خسارت هایش به روستا را نادیده نگیریم طوفانی بود برای خودش. یک دختر 14 ساله همراه با پدر،مادر،خواهرش و پدر بزرگش در یک خانه زندگی میکرد که از قضا؛خانه ی آنها بر بلندی کوه و نوک قله قرار داشت،در نتیجه خسارت زیادی به آنها میرسید. ولی دختر 14 ساله ناراحت نبود؛آن مه هایی که صبح ها به قدری غلیظ میشدند که نتوانند پایین کوه را ببینند،گل ها و گیاهانی که در آن منطقه رشد میکردند،دیدن اینکه روستا زیر پایشان است،باران و باد های نسیم مانند یا طوفانی و رنگین کمان را به هیچ چیز نمیفروخت،هرچند قرار بود برای دبیرستانش و ادامه درسش به شهر برود.. دختر عاشق فضایی بود که خانه داشت،به خصوص عاشق سبزیجات تازه بود! _دینا مواظب باش بیرون پر از گِله ها! _باشه مامان. دینا که بر طبق عادت همیشه اش بعد از باران بیرون میرفت و در گِل ها بازی میکرد،خانه اش را فراموش کرد و پایین قله دوید. بخاطر شیب زیاد قله تا دامنه کوه،سرعتش زیاد بود و به راحتی شاید دیگران نمیتوانستند توقف کنند ولی دینا میتوانست و قلقش را پیدا کرده بود. کمی بعد توقف کرد چون خیلی زود به روستا رسید،روستا بخاطر باد شدیدی که وزیده بود و طوفان شده بود خسارت به بار آمده بود و خانه ها بعضی فقط چند تکه چوب باقی مانده بود! دینا آرام به سمت رود کوچکی که در روستا قرار داشت رفت و کنار رود نشست.اب های زلال به خاطر نور زیاد خورشید درخشان شده بودند و ستاره هایی چشمک زن درست کرده بودند. دینا،میدانست روزی این هارا فراموش میکند و چند سال بعد برمیگردد که این قلبش را به درد می‌آورد.. برای:رنگین کمان For🕊: @book_list