بعدازظهر عجیبی بود.
سرم به شدت درد می کرد و رفتار آدم های بعدازظهری بر دردش می افزود.
اولی آمد و حجابم را با حجاب حضرت زهرا(س) یکی کرد😳؛ درصورتی که نه خودم و نه حجابم به پای حجاب حضرت زهرا(س) نمی رسد.
دومی در جای دیگری راه را برایم باز کرد؛ در رفتارش احترامی فراتررر از آنچه بود که قبلا می دیدم....
مسیرم را عوض کردم.
سومی در گوشه ای دیگری از این شهر، از کنارم رد شد و گفت مرحبا بر حجابت. الهی خوشبخت شوی...
و من تمام راه به این فکر می کردم که چرا امروز شهره ی شهر شده ام...
و باز شیطان چه نقشه ای برایم کشیده است...
چقدر سرم درد می کند....
@book_worm
باز جمعه آمد و چشم انتظار روی تو
باز کوچه بی قرار یک نفس از بوی تو
می تراود عطر نرگس از طلوع جمعه ها
کی شود نوش نگاهم طلعت نیکوی تو؟
@book_worm
ارزش هر اندیشه و هر ایده و عقیده ،متناسب با مقدار فداکاری و مبارزه ای است که برای برپایی،گسترش و بقای آن صورت می گیرد،و هر ایده و اندیشه ای که برای برپایی و استمرار آن فداکاری و مبارزه ای صورت نگیرد،به زودی شکست می خورد و محو می گردد.
@book_worm
داداش یه جوری می نویسه که انگار خودشم اون وسط بوده😎
لازمه بگم آقای نیما اکبرخانی یکی از نویسنده های مورد علاقه امه یا همه میدونن؟😁
@book_worm
کتاب فروشی شهید همت
داداش یه جوری می نویسه که انگار خودشم اون وسط بوده😎 لازمه بگم آقای نیما اکبرخانی یکی از نویسنده های
این یکی هم مثل ۲ تای قبلی دوست داشتنیه ولی طنزش بیشتره
و هنوز ربطش رو به عزرائیل پیدا نکردم
@book_worm