eitaa logo
پناهگاه نویسنده ها؛
78 دنبال‌کننده
154 عکس
95 ویدیو
0 فایل
بیرون باران می آید تو به دنبال سرپناهی هستی که ناگهان کتابفروشی قدیمی را میبینی و به سمت آن می روی. عطر چای و کتابان قدیمی می آید. " برایت یک لیوان چای میاورم. هر کدام از کتاب هایی را که می خواهی بردار و بخوان"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوشحالی هیچ وقت توی چیزهای بزرگ نبود.همیشه توی صحبت های طولانی و عمیق با اون فرد خاص بود.همیشه خوردن یه بستنی کوچیک بود.همیشه کتاب خوندن بود.همیشه دیدن اون یه قسمت سریالی بود که هر هفته منتظرشی‌‌.همیشه جمع شدن پیش مامان بزرگ ها بود،اونم درحالی که برای تو غذا ی موردعلاقه ات رو درست کرده‌‌.همیشه حس کردن نور آفتاب و قطرات بارون روی پوست بود.خوشحالی توی در آغوش گرفتن اون دوستی بود که خیلی وقت بود ندیده بودیش.توی لبخند مامان و بابا بود،توی بازی کردن با خواهر کوچیکتر بود‌.توی شنیدن آهنگی بود که واقعا عاشقشی.توی ساز زدن و رقصیدن بود.توی خواب صبح جمعه بود.توی دوچرخه سواری و والیبال بازی کردن بود.توی آسمون بود،وقتی پر از ابر بود و آبی آبی بود.توی آب زاینده رود بود.توی حرف زدن با دوستایی بود که توی مجازی پیدا کردی‌. همیشه آدما دنبال غم میگردن،چون فکر میکنن خوشحالی ازشون دوره‌.