eitaa logo
- کتابخورِ گل‌گلی.
70 دنبال‌کننده
115 عکس
15 ویدیو
0 فایل
آقا یه بغل پُر از کتاب مارو نجات داد. منم همون سوالی که بیلبودهایِ تهران دارن، ماکان واقعا کجاست؟
مشاهده در ایتا
دانلود
- خیالِ محال' امروز، روزِ خیال‌هاست. حداقل برایِ من اینطور است. صبح که چشم‌هایم مَدد باز شدن گفتند، خودم را به بی‌خبری زدم. مثلِ روزهایِ دیگر به سقفِ اتاقم زُل زدم و منتظرِ بروزرسانی شدنِ مغزِ مشوش‌م ماندم. هنگامی که به کیفیتِ مدنظر رسیدم، تمامِ توانم را به کار بستم تا بدونِ اینکه مجبور به رهایی از تخت باشم، موبایلِ طفلکی‌ام را که رویِ زمین رها شده بود، بردارم. پس از جدل با پتویی که در دست و پایم می‌پیچید، موبایلِ مسکوتم را چنگ زدم. روشن‌اش کردم و نوتیفِ پیامکی که برایم آمده بود را باز کردم. "مراسمِ تشییعِ.." دیگر نخواندم. موبایل را به گوشۀ دیگرِ تخت پرتاب کردم و در خودم جمع شدم. آن بخش از من، که معمولا بارِ اضطراب‌هایم را به دوش می‌کشید، نجوا کرد: "توروخدا گریه نکنیااا! اونطوری گریه هات تموم می‌شن. مگه واسه امروز نیازشون نداری؟" به سادگی‌اش خندیدم. تمام شوند؟ آن یکی که که خیال‌هایِ زیبایی می‌بافت مداخله کرد "اصلا فکرکن این پیامه، دعوتنامه واسه بیته!" خواستم بر سرش بکوبم که بی‌سواد، آن خوشبختی که راهیِ بیت می‌شود که پیامکی دریافت نمی‌کند. اَما لحظه‌ای به شَك افتادم، شاید هم می‌کرد؟ من که خوشبخت نبودم. نمی‌دانستم. صدایِ غُرغُرهای مامان که در خانه می‌پیچید،این بار من را خطاب قرار داد:« دیر شد! نمیای خودمون می‌ریم. ببین کی گفتم!» بغض در صدایش شلنگ‌تخته می‌انداخت. من هم با صدایی که با غمِ صدای او رقابت می‌کرد، اعلامِ بیداری کردم. دل از تخت کندم. درِ کُمدم را گشودم. دستم به سمتِ روسری و پیراهنِ مشکی‌ام دراز شد، اَما نگاهم بی‌اختیار رویِ روسریِ سورمه‌ای رنگم نشست. ذهنم هم به پیروی از نگاهِ پُرحسرت، پَر کشید به خاطره‌ای که برمی‌گشت به چندماهِ قبل.. همان روزی که رفیقِ تازه خوشبخت شده‌ام _که به در و دیوار بیت متبرك بود_ کُمدم را می‌کاوید. خیرسرَش آمده بود من را که تشنۀ کلامی از آقایِ آن خانه بودم، سیراب کند. یکدفعه دستش را به کمر زده و با اشاره‌ای به همان روسریِ سورمه ای گفته بود:« خواستی بری دیدارِ رهبری، اینو بپوش. بدجور با تمِ بیت می‌خونه!» آن روز منی که تا به‌ حال هوایِ رفتن به بیت به کله‌ام نخورده بود را، هوایی‌ کرد. پردۀ خاطراتم را کنار زدم و به پونزدهِ تیرِ هزاروچهارصدوپنج برگشتم. پیراهنم را پوشیدم و روسریِ سورمه‌ایِ ذکر شده را با وسواس رویِ سرم تنظیم کردم. هول‌هولکی عکسی گرفتم و صفحۀ چت‌م را با همان رفیقی که قبل‌تر گفتم باز کردم. عکس را برایش ارسال کردم. ریپلای‌اش زدم که: دارم میرم دیدارِ آقا! منتظرِ جواب نماندم و عزمِ رفتن کردم. در گیرودارِ بستنِ کفش‌هایم، لحظه‌ای خیرۀ عکسِ کنجِ خانه شدم. قابی که شب‌ها راهِ خانه تا تجمع را طی می‌کرد و همراهِ با پرچم‌ها بالا می‌رفت. دست دراز کردم تا تشییعِ عزیزِ ایران را هم نشان‌‌اش بدهم. صدایی در پَسِ ذهنم مخالفت کرد:"اونجا همه‌اش آقاست. کجا می‌بری این تیکه کاغذو؟" بیراه هم نمی‌گفت. آن موقع با قابِ سیدعلیِ خامنه‌ای خداحافظی کردم‌ و حالا‌ همینطور که مترو، مهمانانِ سیاه‌پوش‌اش را به رُخم می‌کشد، سرم را رویِ شانۀ مامان که مدام می‌لرزد، می‌گذارم. می‌دانم در موبایل‌اش چرخ می‌زند و چشم‌هایِ خیس و شانه‌هایِ لرزان‌اش مقصری به جز اکسپلوری که تصویرِ آقا گوشه گوشه‌اش را تصرف کرده است، ندارد. فقط او هم نیست. خانمِ کناری‌ام برای خودش روضه می‌خواند و گریه می‌کند. خانمِ دیگری موهایِ دخترِ کوچك‌اش را می‌بافد و گریه می‌کند. دختری در آینۀ جیبی‌‌اش، خود را وارسی می‌کند و زیرِلب با لهجۀ اصفهانی، غُر می‌زند که:«ضدآفتابم پاک شد. اه.» و با این حال گریه می‌کند. دقت که می‌کنم می‌بینم خودم هم گریه می‌کنم. ایستگاهِ آزادی دو سومِ مسافران را در بر می‌گیرد. شعار گویان، خودمان را به جمعیتِ منتظرِ میدانِ آزادی می‌رسانیم. روی چمن‌هایِ میدان می‌نشینم و انتظار می‌کشم. خیال‌بافِ درونم، از ناکجاآباد پیدایش می‌شود و زیرِ گوشم زمزمه می‌کند:"ای پسرِ فاطمه، منتظرِ تو هستیم.." و من هم زیرلب‌ تکرار می‌کنم. تکرار و تکرار و تکرار. و تا وقتی صدایی فریاد می‌زند:«اومدن! اومدن!» کم نمیاورم. بلند می‌شوم و بیهوده گردن می‌کشم، بلکه لابه‌لایِ پرچم‌هایِ سُرخ، اثری از آقا را جویا شوم. خیال‌باف، فرمان را به دست می‌گیرد: "اینجا تو و مامان‌ت دیر کردین. تو هم داری غُر می‌زنی که باید زودتر راه می‌افتادید و جا خوب ها رو گرفتن. به خاطرِ همین خوب آقا رو نمی‌بینی. ولی یکم بعد که آدمای دوروبرت شروع به شعار دادن می‌کنن، اون رویِ جوگیرت بالا میاد و مثلِ خرگوش بالا پایین می‌پری و بلند بلند شعار می‌دی. اون موقع کلا یادت می‌ره ناراحت بودی. "
صداهایی را بیرون از دنیایِ رنگی‌رنگیِ خیال‌باف می‌شنوم. 'این همه لشگر آمده به عشقِ رهبر آمده.' از خیال‌باف می‌پُرسم:«پس این اَشک ها چی‌ان دیگه؟» بی‌خیال جواب می‌دهد: "اَشکِ شوق‌ان دیگه!" _ آقا چرا چیزی نمی‌گن؟ سلام نمی‌کنن؟ _ هومم... مکث کردن ملت ذوقِ‌شون رو خالی کنن. می‌خواهم جوابی حواله‌اش کنم که نگاهم به مُشت‌ گره‌ کردۀ بابا می‌اُفتد که با جوش و خروشِ مردم و موجِ شعارها، بالا و پایین می‌رود. رویِ اَنگشتان‌اش اَنگشترِ عقیقی‌ که یادگارِ آقاست نشسته و چفیه‌ای که مهمانِ شانه‌هایِ آقا بوده است، رویِ شانه‌هایش خودنمایی می‌کند. حسرت بر روحم دست می‌کشد. کاش من هم یکی از آن دیدارهایِ خصوصی را تجربه می‌کردم. اصلا یکی از هدف‌هایم این بود که انقدر فیلمنامه بنویسم و فیلم بسازم برایِ ولایتِ امام زمان و شهدایِ این سرزمین، که شاید روزی به چشم‌شان بیایم. که شاید یك روز با یك بغل پُر از انگشتر و چفیه سراغ بابا بروم. عزیز‌ترین‌هایم را نشان‌‌اش بدهم و با افتخار بگویم:« دیدی مالِ من از مالِ تو بیشتره؟» نمی‌دانم چقدر از خیرگی‌ام گذشته‌است که نگاهم را دنبال می‌کند. چفیه‌ را از رویِ شانه‌هایش برمی‌دارد و بی‌حرف، در دستانم می‌چپاند. انگشتانم را رویِ شیارهایِ پارچه‌اش می‌کشم. در دستانم جابه‌جایش می‌کنم و ریه‌هایم را از عطرش پُر می‌کنم. و در نهایت صورتم را پُشت‌اش پنهان می‌کنم و می‌شکنم. نه اینکه در این صد و اندی روز نشکسته باشم، نه. ولی می‌دانم این‌بار برایِ ترمیمِ خُرده شیشه‌های قلبم، چسبِ همه‌کاره هم ناتوان است. مداح می‌خواند. مردم اَشك می‌ریزند. هرازگاهی مه‌پاش ها هم مثلِ من و صاحب‌عزا هایِ اطرافم،بارانی می‌شوند و از تابشِ سوزانِ آفتاب، می‌کاهند. این وسط، خیال‌باف دست بر شانه‌هایم می‌گذارد و لب به دلداری می‌گشاید:"مهم اینه که می‌بینیش، نه؟ اصلا مگه نگفتی همین که تو هوایی که نفس می‌کشه، نفس بکشی برات بَس..." لب می‌گزد و جمله‌اش را نیمه‌کاره رها می‌‌کند و مسکوت، شدت یافتنِ گریه‌هایم را تماشا می‌کند. کسی به جلو هول‌ام می‌دهد. این‌بار، وقتی سر بلند می‌کنم، می‌بینم‌شان. اَشك‌هایم را پس می‌زنم و رویِ آقایِ ایران متمرکز می‌شوم. به دنبال لبخندِ دل‌گرم کننده‌ای که در قابِ شیشه‌ایِ تلویزیون می‌دیدم، می‌گردم. به دنبالِ آن رُخِ پُرصلابت. به دنبالِ چشم‌هایی که آرزویِ شهادت را فریاد می‌زدند. تنها چیزی که می‌یابم، پیکری بی‌جان است که بینِ پرچمِ ایران پیچیده‌ شده‌است. آقا می‌رود و تهران را بی‌فروغ‌تر از قبل رها می‌کند. آقا می‌رود و نجوایِ هق‌هق‌ِ بافندۀ خیال‌هایم، در گوشم زنگ می‌زند. - [ح.ش]*
200تایی‌ شدن‌ت مُبارکککک باشه وایولتِ ناززز =>
هدایت شده از ⋆ شوالیه
منم همینطور سارا، منم همینطور:))))
- کتابخورِ گل‌گلی.
*/بیشتر از قبل دلتنگ‌تونم.
هدایت شده از پوکی ^᪲᪲᪲
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
می‌گفتند روزی از کشور فرار می‌کند و همه‌چیز را با خودش می‌برد اما رفت نه چمدانی در دست داشت نه گنجی بر دوش تنها با یک تابوت رفت و با انبوهی از اشکِ کسانی که برای بدرقه‌اش آمده بودند🖤
هدایت شده از پری.
این پیام رو فوروارد کنید چنل‌هاتون، منم با تخیلات خودم و برداشت‌هام از پست های چنل‌هاتون شخصیت‌تونو می‌کشم. آدرس‌هاتون رو هم بفرستید اینجا :https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_4tvgr6q&btn=پری‌آ