رفتارای کوچیکی که انجام میدی و نشونه اهمیت و توجهیان که بهم میدی، خوشحالم میکنن. مثلا وقتی داریم راه میریم و منتظرم میمونی تا بهت برسم. وقتی تویی که اهل گرفتن دست بقیه و بغل کردنشون نیستی، ناخودآگاه دستمو میگیری و خودتو به سمت من میرسونی تا بیدلیل بغلم کنی. وقتی دستتو روی سرم میذاری و موهامو ناز میکنی. شاید همه این کارا ساده و کوچیک بهنظر بیان، ولی انگار یه وقتایی همین کارای ساده خیلی بیشتر از یه کار سادهن، چون کسی انجامشون میده که جایگاه متفاوتی توی قلب آدم داره. فکر کنم واسه همینه که تمام کارات انقدر به قلبم میشینه. همش و همش بخاطر اینه که از طرف توان، و امیدوارم برای همیشه باشن.
هدایت شده از ָ࣪ 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗀𝗂𝗋𝗅 ’𝗌 ✮ 𝅄 ׄ
من خیلی اوقات دلم میخواد بهت برگردم ، دلم میخواد دوباره یه پیام بنویسم و با خیالِ اینکه ”ایندفعه فرق داره“ ، برم جلو. ولی میدونم تهش سوءاستفادهست. اگه چیزی بارها خراب شده ، دیگه هیچوقت درست نمیشه. من و تو دیگه هیچوقت نمیتونیم مثل اون روزها باهم خوب باشیم حتی اگه جفت بخوایم ، چون تنفری رو بین خودمون رشد دادیم که حتی اگر بخوایم خفهاش کنیم ، یه روز دوباره جوونه میزنه. من دلم برات تنگ میشه ، خیلی اوقات هنوز نگاه میکنم که چیکار میکنی ، نه چون”ازت متنفرم“ ، فقط چون دلم برات تنگ میشه.
میگم فراموشت کردم، ولی هنوز هروقت تو چشمای یه نفر نگاه میکنم چشمای تو رو میبینم. هرزمان دستای یه نفرو میگیرم حس اولینباری رو دارم که دستای تورو گرفتم. هرموقع یه نفر بهم لبخند میزنه لبخند تو رو توی صورتش جستوجو میکنم. میگم فراموشت کردم، ولی تو هنوز هستی؛ هنوز هستی و من جستجوت میکنم، بین اشک و لبخند این آدما، بین صفحات کتابی که قطرههای اشکم روش خشک شدن، بین کلمات بیمعنی ولی سرشار از احساسی که نوشته شدن اما هیچوقت بیان نشدن، بین شعرهایی که مخاطبشون تو بودی ولی هیچوقت به گوشات نرسیدن. میگم فراموشت کردم، ولی تو هنوز اینجایی و من هرروز و هرشب میبینمت؛ لابهلای خاطراتم، آرزوهام، افکارم، احساساتم و مهمتر از همه خودم. میگم فراموشت کردم، اما تو هنوز هستی؛ تو هنوز هستی و من آرزو میکنم ای کاش هیچوقت نبودی.
I was born dead.
میگم فراموشت کردم، ولی هنوز هروقت تو چشمای یه نفر نگاه میکنم چشمای تو رو میبینم. هرزمان دستای یه نفر
I just wonder how you can write like this.