از کجا مطمئن باشم که از پیشم نمیری؟ از بغض توی صدات که سعی میکنی پنهانش کنی یا اون یه طومار کلمهای که از توی نگاهت میشه خوند؟ از لبخندت که غمهای توی دلت رو مخفی نگهداشته یا شایدم از تارهای موهات که سنگینی رازهای توی دلت، اونهارو وادار به افتادن و ریزش کرده؟ نکنه همهی اینا مقدمهای واسه رفتنت باشه و من بیخبر باشم؟
هدایت شده از Tara
واقعا کاش همه یه دست و یه پا نداشتن ولی من تو رو میدیدم بوس بوسی و بغلت میکردم کلی
"تا کی میخوای وانمود کنی که اهمیت نمیدی؟ تا کی میخوای خودتو گول بزنی که اون حرفها و رفتارها ذرهای روت اثر نداشت، درحالیکه خودت خوب میدونی که همهشون خراشهایی روی قلبت ایجاد کردن که هیچوقت خونریزیشون بند نیومد، حرفایی شنیدی که صدها بار توی سرت تکرار شدن تا مجبورت کنن بپذیری که دوستنداشتنی و بیارزشی، رفتارهایی دیدی که باعث شد انقدر فکر کنی و فکر کنی که توی خواب هم دست از سرت برندارن. هرکی هم فراموش کنه، خودت هیچوقت یادت نمیره که چه شبا با گریه خوابیدی و هیچکس اشکاتو پاک نکرد، که اون حرفی که خودتو دربرابرش مقاوم و بیتوجه جلوه دادی، توی تنهاییهات چه کارایی که باهات نکرد. پس چرا دست برنمیداری؟ چرا دست برنمیداری از تظاهر کردن به اینکه همهچیز خوبه و تو هیچچیز یادت نیست؟"
هدایت شده از I told you i was sad
من قاصدک فوت کردم، شمع کیک تولدم رو فوت کردم، من وقتی ستارهی دنباله دار دیدم دستامو به هم چسبوندم، من آرزو هم کردم. چرا نشد؟