فکر میکنم برای اثبات اینکه دوستت داشتم، تمام اجزای بدنم میتونستن شهادت بدن. موقعی که دستمو میگرفتی و قلبم از شادی بیشتر از قبل میتپید، موقعی که توی آفتاب به چشمهات نگاه میکردم و چشمهام نمیتونستن دست از خیره شدن بهشون بردارن، وقتی موهاتو نوازش میکردم و حس میکردم که دستهام بالاخره توی پناهگاهشون آروم گرفتن، وقتی اشکهات از گونههات سر میخوردن و با دیدن اشکهات بغض توی گلوی من هم لونه میکرد، وقت ازت دور میشدم و چشمهام انقدر تاب و تحملشون رو از دست میدادن که مثل ابر بهار شروع به باریدن میکردن، همه میتونستن ثابت کنن، که هنوزم تکستاره آسمونم بودی، که همه قلبم متعلق به تو بود، که آرامشی که بهم میدادی رو با دنیا عوض نمیکردم. تکتک لحظههایی که ذرهای به احساسی که بهت داشتم شک کردی، تمام اجزای بدنم میتونستن اثباتش کنن. فقط کافی بود واسه یه لحظه دستامو توی دستت بگیری، اسممو صدا کنی و توی چشمهام نگاه کنی تا تمام احساسی که بهت داشتم رو از فریاد سکوتم بشنوی.
هدایت شده از خودم!
نیم قدم به سمتم برنداشتی که تمام جادههای بیسروته دنیا رو بهخاطرت پابرهنه بدوم.
And all I ever wanted was to hear you say "I care about you" and feel it with every single cell in my body.
هدایت شده از خودم!
تنها کاری که میتونستی برام انجام بدی «گوش دادن به حرفم بود.» که اون کار رو هم نکردی.
من ازت میخوام که باشی تا ببینم؛ موفقیتها و شادیهاتو تا توی تکتکشون باهات سهیم باشم و با دیدن لبخندت قلب تیکهوپارهم رو پینه بزنم. اشکهاتو ببینم که مثل دونه برف از چشمات میریزن، تا مرهمی باشم بر دردی که اونهارو وادار به ترک پناهگاه همیشگیشون، چشمهات، کرده. ذوق و شوقتو ببینم تا لبخندی که با اشتیاقات به لبهام هدیه کردی، بعد از مدتها به این قلب خسته جون دوبارهای ببخشه. خیالبافیها و رویاهای دورودرازتو ببینم تا برای باقی عمرم، تمام آرزوم به حقیقت پیوستن تکتکشون باشه. میخوام باشی تا ببینم، تو رو. با تمام عیب و نقصهایی که از دید این چشمهای بیرمق و خسته، ستارههای چشمکزن آسمون وجودتن و با تمام زیباییهایی که فقط با خیره شدن به چهرهت خودشون رو نمایان میکنن. پس باش تا ببینم، باش و بمون و نرو.