گاهی عصرها که نور خورشید روی دیوار کش میآید، یادت شبیه نغمهای دور در گوشم میپیچد؛ خنده ات و دویدن مان در گوشم میپیچد.
نه آنقدر بلند که مرا بشکند، نه آنقدر آهسته که فراموش شود.
میگویند خورشید همیشه بازمیگردد، اما هیچکس نمیگوید چطور با سایههایی که جا میگذارد کنار بیاییم.
از تو چیزی شبیه به بهار در من مانده است؛ چیزی شبیه به همان نسترن زردی که لا به لای موهایم جا دادی. عطری نامرئی، رنگی که هر بار میان گلها میبینم بیاختیار به نامت فکر میکنم.
انگار وقتی دوری زمین هنوز نام تو را آهسته صدا میزند.
من به نبودنت عادت نکردهام، فقط یاد گرفتهام دلتنگی را مثل نوری ملایم با خودم حمل کنم؛ نوری که میسوزاند اما خاموش نمیشود.
اگر روزی پرسیدند چرا هر غروب کمی ساکتتر میشوم، بگو خورشید هم گاهی برای چیزی که دوست دارد دلتنگ میشود.
گاهی عصرها که نور از پنجره میریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمهای که از میان سکوت میگذرد و نمیدانم از کجا میآید.
مثل ستارهها که دورند، ولی راه نگاه را گم نمیکنند.
تو در همان نگاه نیمهتمام میمانی؛ در همان سکوت نرم بین جملهها، در همان روزمرگی آرام که ناگهان میفهماند نور، هنوز جای تو را میشناسد.
من تو را میبینم، در رد آرام قدمهایت، در لحظهای که نگاهت از من میگذرد و چیزی نمیگوید.
انگار جهان هنوز میانِ ما ادامه دارد، اما کمی آهستهتر نفس میکشد.
دیگر درد نبود، بلکه حضور آرام چیزی که از دست نرفته، اما دیگر همان نیست.
من هنوز در نور تو راه میروم، اما حالا این روشنایی اندکی غریبهتر است؛ مثل خورشیدی که هنوز میتابد، فقط دیگر نمیدانم بر کدام آسمان من... .
until the very end.
نفسم داره تنگ میشه، دیگه رو پاهام بند نیستم. اشک تو چشمهام جمع شده و روی شکم تو میریزه.
بهت میگم:«من خوبم، اصلاً به کسی نیاز ندارم.»
ولی تو با یه آهِ آروم میگی:«میدونم، این دروغ رو قبلا هم گفته بودی.»
راستش رو بخوای، فقط به یه همدم نیاز داشتم. فقط به کسی که دور و برم باشه. مهم نیست چه آهنگی پخش میشه، چه صدایی ازمون درمیاد، چه غلطی میکنیم… فقط میخواستم یکی اینجا باشه. یه «جمع امن».
ما میپوسیم، توی افکار بیهوده غرق میشیم. ولی من میتونم یه عمر همینجا کنار تو بشینم و حرف بزنم. حتی اگه تمام اشکام رو روی تنت بریزم، تو اهمیت نمیدی. میگی «پیراهنم خیس بشه که اشکال نداره». مهم نیست چه آهنگی، چه صدایی… فقط همین که هستی.
با هم میگردیم، بلند میخندیم، صداهایی درمیاریم که وقتی کسی دور و برمون هست، سعی میکنیم پنهونشون کنیم. انگار با خون به هم گره خوردیم؛ توی روزهای خوب و بد، توی لبخندها و اخمها. تو همیشه هستی. میشه روت حساب کرد.
-از طرف آشیل برای فیلتاتوس.
until the very end.
در میان تمام نواهای جهان، صدای تو ملودی آرام قلب مرا مینواخت. نوری که از تو میتابید، آسمانِ مرا
من ایزد نور هستم اما وقتی تو افتادی، خورشید هم گویا شرم کرد از طلوع کردن.
میگویند جاودانگی موهبت است اما هیچکس از درد آن نگفت؛ از اینکه برای همیشه بمانی در لحظهای که باید همهچیز را تغییر میدادی و نتوانستی.
تو هنوز در آغوشم گرم بودی و من برای نخستین بار، از قدرت خودم متنفر شدم.
چه فایده دارد ایزد طبابت بودن وقتی نمیتوانی یک جانِ عزیز را از مرزِ رفتن برگردانی؟ وقتی نمیتوانی مرگ را شفا دهی؟
من آسمان را متهم کردم، باد را، سرنوشت را، حتی خودم را؛ اما هیچکدام جواب ندادند.
فقط سکوت بود و خونِ تو که روی زمین چیزی شبیه پایان مینوشت.
اسم تو را صدا زدم نه مثل ایزدی که فرمان میدهد، مثل عاشقی که تازه دریافته است جهان بدون یک نفر میتواند ناگهان غیر قابل تحمل شود.
تو رفتی و من ماندم؛ با موسیقیای برای تو که هر نتش به جای شکوه، سوگواری میکرد.
من نمیتوانستم مرگ را بشکنم، پس از اندوه چیزی دیگر ساختم از خونِ تو، از نامِ تو، از آخرین لحظهای که زمین تو را از من گرفت، گلی رویاندم تا بهار هر سال اعتراف کند که من هنوز فراموشت نکردهام.
هیاکنتوس، تو در ریشهها برگشتی، در گلبرگها، در رنگی که بوی وداع میدهد و در زیباییای که فقط از دلِ فقدان متولد میشود.
حالا هر بهار وقتی زمین شکوفه میزند، من تو را میبینم؛ نه آنطور که مرگ خواست، بلکه آنطور که عشق اصرار دارد بماند.
تو از من گرفته شدی، اما از جهان نه.
در هر گلی که سر برمیآورد، در هر نسیمی که از علفزار میگذرد، در هر نوری که لحظهای روی خاک مکث میکند، چیزی از تو هست.
و من، من هنوز هر صبح خورشید را بالا میآورم.
اگر کسی بپرسد چرا بهار اینقدر زیباست؟ خواهم گفت:«چون زمین یکبار محبوب مرا در آغوش گرفت و دیگر هرگز کاملاً رهایش نکرد...»
-از طرف آپولو.