until the very end.
این عکس کاملش این نیست و من کات کردم، موقعی که از اینجا سیو میکنید و میگذارید یه جای دیگه متوجه میشم🙏🏼.
گاهی عصرها که نور خورشید روی دیوار کش میآید، یادت شبیه نغمهای دور در گوشم میپیچد؛ خنده ات و دویدن مان در گوشم میپیچد.
نه آنقدر بلند که مرا بشکند، نه آنقدر آهسته که فراموش شود.
میگویند خورشید همیشه بازمیگردد، اما هیچکس نمیگوید چطور با سایههایی که جا میگذارد کنار بیاییم.
از تو چیزی شبیه به بهار در من مانده است؛ چیزی شبیه به همان نسترن زردی که لا به لای موهایم جا دادی. عطری نامرئی، رنگی که هر بار میان گلها میبینم بیاختیار به نامت فکر میکنم.
انگار وقتی دوری زمین هنوز نام تو را آهسته صدا میزند.
من به نبودنت عادت نکردهام، فقط یاد گرفتهام دلتنگی را مثل نوری ملایم با خودم حمل کنم؛ نوری که میسوزاند اما خاموش نمیشود.
اگر روزی پرسیدند چرا هر غروب کمی ساکتتر میشوم، بگو خورشید هم گاهی برای چیزی که دوست دارد دلتنگ میشود.
گاهی عصرها که نور از پنجره میریزد، حضور تو هنوز میان هواست؛ نه دور، نه نزدیک، مثل نغمهای که از میان سکوت میگذرد و نمیدانم از کجا میآید.
مثل ستارهها که دورند، ولی راه نگاه را گم نمیکنند.
تو در همان نگاه نیمهتمام میمانی؛ در همان سکوت نرم بین جملهها، در همان روزمرگی آرام که ناگهان میفهماند نور، هنوز جای تو را میشناسد.
من تو را میبینم، در رد آرام قدمهایت، در لحظهای که نگاهت از من میگذرد و چیزی نمیگوید.
انگار جهان هنوز میانِ ما ادامه دارد، اما کمی آهستهتر نفس میکشد.
دیگر درد نبود، بلکه حضور آرام چیزی که از دست نرفته، اما دیگر همان نیست.
من هنوز در نور تو راه میروم، اما حالا این روشنایی اندکی غریبهتر است؛ مثل خورشیدی که هنوز میتابد، فقط دیگر نمیدانم بر کدام آسمان من... .
until the very end.
نفسم داره تنگ میشه، دیگه رو پاهام بند نیستم. اشک تو چشمهام جمع شده و روی شکم تو میریزه.
بهت میگم:«من خوبم، اصلاً به کسی نیاز ندارم.»
ولی تو با یه آهِ آروم میگی:«میدونم، این دروغ رو قبلا هم گفته بودی.»
راستش رو بخوای، فقط به یه همدم نیاز داشتم. فقط به کسی که دور و برم باشه. مهم نیست چه آهنگی پخش میشه، چه صدایی ازمون درمیاد، چه غلطی میکنیم… فقط میخواستم یکی اینجا باشه. یه «جمع امن».
ما میپوسیم، توی افکار بیهوده غرق میشیم. ولی من میتونم یه عمر همینجا کنار تو بشینم و حرف بزنم. حتی اگه تمام اشکام رو روی تنت بریزم، تو اهمیت نمیدی. میگی «پیراهنم خیس بشه که اشکال نداره». مهم نیست چه آهنگی، چه صدایی… فقط همین که هستی.
با هم میگردیم، بلند میخندیم، صداهایی درمیاریم که وقتی کسی دور و برمون هست، سعی میکنیم پنهونشون کنیم. انگار با خون به هم گره خوردیم؛ توی روزهای خوب و بد، توی لبخندها و اخمها. تو همیشه هستی. میشه روت حساب کرد.
-از طرف آشیل برای فیلتاتوس.