eitaa logo
نسیم خدمت بروجرد
2.4هزار دنبال‌کننده
39.2هزار عکس
15.7هزار ویدیو
421 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁صلوات، ✨نوری در بهشت است. 🍁صلوات ✨پل صراط است. 🍁صلوات، ✨شفیع انسان است. 🍁صلوات، ✨ذکر الهی است 🍁اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🍁 @Borujerd_nk
🏴 سالروز شهادت امام علی النقی الهادی (ع) تسلیت باد. @Borujerd_nk
🔻شهید بسیجی امر اله آورند، از شهدای پایگاه مقاومت مالک اشتر منطقه دشت لاله شهرستان بروجرد 🔻شادی روح شهدا ، امام شهدا بویژه شهید امراله آورند فاتحه با صلوات. 💠 @Borujerd_nk
🔺طرح مصباح 🔹برگزاری نشست جهاد تبیین بمناسبت پنجمین سالگرد حاج قاسم سلیمانی سخنران:خانم یاراحمدی @Borujerd_nk
🔴میزان IQ مردم کشورها در سال 2024: کره جنوبی، چین، ایران، ژاپن در صدر 🔹‌جایگاه ترکیه هم که مشخصه. البته فکر کنم بهشون ارفاق شده :) @Borujerd_nk
حاج قاسم: به چه حقی سوریه را رها کردی؟ خاطراتش را که مرور می‌کند، به یاد استعفای سیدرضی می‌افتد و می‌گوید: «هشت سال قبل بود. سیدرضی سوریه بود و ما در تهران. شب که شد سیدرضی با ساک و همه وسایلش آمد. بچه‌ها از آمدن ناگهانی سید تعجب کرده بودند ولی انقدر ناراحت بود سوالی نکردیم. چند ساعت که گذشت تلفنش زنگ خورد. حاج قاسم پشت خط بود. سردار به قدری با تحکم و بلند صحبت می‌کرد که صدایش شنیده می‌شد: « آقای سیدرضی خجالت نمی‌کشید. اینجا چکار می‌کنید؟ فرمانده شما من هستم یا کسی دیگر؟ به چه حقی آنجا را رها کردی و آمدی؟ تا یک ساعت دیگر فرودگاه باش.» امر، امر فرمانده بود. سید به محض اینکه تلفن قطع شد وسایلش را جمع کرد و یک ساعت نشده در فرودگاه بود. » ماجرای استعفای سیدرضی چه بود؟ ولی ماجرا به اینجا ختم نشد. هنوز هم چند نفری بودند که در کار سید سنگ می‌انداختند و اذیتش می‌کردند. سید دیگر طاقت طاق شده بود. نامه دو، سه صفحه‌ای برای حاج قاسم نوشت. آن روز حاج قاسم به تهران پرواز داشت. به فرودگاه رفت. سیدرضی همه کارهای امنیتی را فراهم کرد. چند دقیقه قبل از پرواز به حاج قاسم گفت: حاج آقا برایتان نامه‌ای نوشته ام. نامه را به حاج قاسم داد و به سرعت از هواپیما پیاده شد. در هواپیما که بسته شد، پله‌ها را جمع کردند. موتور هواپیما روشن شد. ولی یک دفعه خلبان پنجره را باز کرد و گفت: یک چیزی می‌اندازم پایین بگیر. لیوان یک بار مصرفی را به سمت سیدرضی پرتاپ کرد. حاج قاسم جواب نامه را نوشته بود و داخل لیوان گذاشته بود. «بسمه تعالی آقای سیدرضی. می‌دانی که من تو را از برادرانم بیشتر دوست دارم. تو داری جهاد می‌کنی. الان وقت این حرف‌ها نیست.» اخمتو باز کن سیدرضی سید رضی این خاطره را با غرور خاصی برای مهناز سادات تعریف کرد. محبت برادرانه حاج قاسم را نسبت به خودش که می‌دید، خستگی از تنش در می‌آمد. ولی وقتهایی هم می‌رسید که فرمانده از دست سیدرضی ناراحت می‌شد. آن هم زمانی بود که سیدرضی بیشتر از اینکه به فکر سلامتی خودش باشد، به فکر کارش بود. مهناز سادات یاد موشک باران فرودگاه دمشق می‌افتد و می‌گوید: «سال ۹۸ بود. حدود ساعت ۱۰ شب بود. سید به استقبال یکی از پروازها رفت ولی اسرائیل فرودگاه را زد. چند ترکش به مچ پای سیدرضی خورده و تاندونهای پایش قطع شده بود. همه ترسیده بودند. کادر پرواز هر کدام به یک طرف محوطه فرار می‌کردند. سید بدون توجه به ترکش پایش، پشت رول یک اتوبوس نشست. داخل محوطه حرکت می‌کرد و هر کس راکه می‌دید سوار اتوبوس می‌کرد. بین آن‌ها چند خانم هم بودند. وقتی سیدرضی خیالش راحت شد که همه را سوار کرده آن‌ها را به جای امن رساند. ولی کفشش پر از خون بود. دیگر بی‌حس شد. منتقلش کردند به بیمارستان و پایش را عمل کردند. به ما هم خبر ندادند. دکتر گفت: یک ماه و نیم باید در استراحت مطلق باشد. حاج قاسم تاکید کرد که حق نداری به سر کار برگردی باید یک ماه استراحت کنی. سید نتوانست تحمل کند و روز چهارم از همه جا بی‌خبر، عصا به دست خودش را به فرودگاه رساند. نمی‌دانست حاج قاسم می‌خواهد بیاید. سردار هم تاکید کرده بود که آمدنش را به سیدرضی خبر ندهند. در هواپیما که باز شد، حاج قاسم را دید. با همراهانش آقای پورجعفری و دو سه نفر دیگر. سید شوکه شده بود. حاج قاسم چشمش به سید افتاد با شوخی گفت: اخم‌هایت را باز کن صلوات بفرست. خم شد پای گچ گرفته سید را ببوسد. سید رضی خودش را به زمین انداخت و اجازه نداد حاج قاسم پایش را ببوسد.» حاج قاسم حواسش به همه بود همانطور که لیلا سادات گفت، حاج قاسم حواسش به جزئیات زندگی نیروهایش هم بود. اولین نوه سیدرضی به دنیا آمده بود. همه خانواده ذوق زده بودند، ولی باز هم سیدرضی نبود. دوهفته از تولد سیدراشد می‌گذشت ولی سید انقدر سرش شلوغ بود که نتوانسته بود به دیدنش برود. حاج قاسم سیدرضی را که دید، گفت: شنیدم شما نوه دار شدید. به دیدن نوه‌تان رفتید؟ سیدرضی جواب داد: حاج خانم رفتند ولی من وقت نکردم. حاج قاسم به شدت ناراحت شد و به سیدگفت: اولین نوه شما به دنیا آمده چرا به دیدنشان نرفتید. هماهنگ کنید با هم برویم. حدود ۵ بعد از ظهر بود که با سیدرضی به خانه پسرش رفتند. سردار به پسر و عروس سیدرضی گفت: آقا صادق، کوثر خانم، من از طرف سیدرضی از شما عذرخواهی می‌کنم. بعد سید راشد را بغل کرده و در گوشش اذان گفتند. هدیه‌ای در قنداقه سید راشد گذاشت و بعد یک ساعت رفتند. حاج قاسم:من باید چادر شما را ببوسم خانم سادات خاطراتش را که ورق می‌زند، یاد آخرین باری که حاج قاسم را دیده می‌افتد و می‌گوید: «آخرین باری که حاج قاسم را دیدم وقتی بود که خبر فوت پدرش را داده بودند. پروازی گذاشتند تا حاج قاسم خودش را به مراسم تشییع پدرش برساند. سید زنگ زد و گفت: حاج خانم بیا فرودگاه. به سردار تسلیت بگو. خودم را به فرودگاه رساندم. @Borujerd_nk
🚨🚨 رسانه صهیونیستی ترور آلارم: مهلت 2 هفته ای که به بغداد دادیم به پایان رسیده است. عراق باید آزاد شود و به سه کشور مجزا برای کردها، سنی ها و شیعیان تقسیم شود! محو کامل اسرائیل غاصب اخراج آمریکا از منطقه @Borujerd_nk