بخش اول:
مژده، دختر آرام، باایمان و مهربان خانه ما بود. وجودش مملو از آرامش بود. از همان دوران نوجوانی چنین بود. هر کسی او را می دید، اذعان می داشت که چقدر چهره اش مملو از آرامش است.
ایمان وتوکل عجیبی داشت. در همه کارها، خواست خدا را ارجح می دانست و باور داشت که برخی اتفاقات حکمت خداست و خیری در آن نهفته، هر چند که برای فرد ناخوشایند باشد.
کم حرف بود. انگار باور داشت بسیاری از گناهان بزرگ از طریق زبان انجام می شود. در گفتگوهای خواهرانه هر چند همیشه همراه و همدل بود، ولی آنجا که رنگ و بوی غیبت پیدا می کرد، کناره می گرفت. در ناراحتی ها همواره تلاش می کرد ما را آرام کند و از طرف مقابل هم دفاع کند.می گفت شاید قصدی نداشته، شاید نمی دانسته، قضاوتش نکن و .... این موضوع، یکی از ویژگی های بارزش بود. می دانستیم در حضور او نباید غیبت کنیم. اول با شوخی و مهربانی می گفت حواستون باشه، غیبت نکنین، ها. اگر گوش نمی کردیم، خودش را با کاری سرگرم می کرد.
به نماز اول وقت اهمیت می داد. بعد از نماز، دعا و قرآن می خواند. عاشق دعای عهد بود و هر صبح آن را قرائت می کرد.
اهل تجملات و اسراف نبود. به کسب رزق حلال اهمیت می داد و در این رابطه با همسرش همراه و همدل بود.
مهربان بود. در همه چیز و برای همه پر از مهر و عطوفت بود. برای پدر و مادرمان. همیشه حواسش به آنها بود. هر کاری داشتند انجام می داد. همواره با نهایت احترام با آنها رفتار می کرد. در خانه ما معروف بود به "دخترِ خوبیِ خانه". همواره کمک حال خواهران بود. این مهربانی فقط به اعضای خانواده ختم نمی شد. پسر کوچک خانم همسایه را که پرستار بود نگه می داشت.دلش طاقت گریه های طفل معصوم هنگام رفتن به مهد را نداشت،بدون هیچ چشمداشتی، خودش پیشنهاد داد که بچه را پیش او بگذارند. روز چهارم ماه رمضان، با اینکه خودش روزه بود، آش و شله زرد پخت و با مترو مسیر طولانی شرق تا غرب تهران را تنهایی به سر کرد و وقتی بچه ها مدرسه و همسرش سر کار بود، برای دیدار زنعموی پیرش که چند ماهی بود که همسرش را از دست داده بود، رفت. پیرزن آلزایمر داشت.شاید اصلا متوجه نمی شد مژده پیش او آمده. ولی برای مژده مهم بود.وظیفه خود می دانست که به او سر بزند، حتی اگر نشناسدش.
صبح روز ۹ اسفند که آن صدای مهیب انفجار به گوش رسید، وقتی همه در تب و تاب رفتن به جایی امن بودند، وقتی همه هراسان و نگران به این سو و آنسو می رفتند، مژده با همان آرامش همیشگی از کلاس عرفان که چند سالی بود شرکت می کرد، برگشته بود و در پارک نشسته بود. به او گفتیم خطرناک است، زودتر به خانه برو، زودتر بچه ها را از مدرسه بیاور. پاسخ کوتاه و استوارش این بود: به خدا سپردمشان. هر چه خدا بخواهد همان می شود. نگران نباشید.
شب هنگام که صدای هلهله وطن فروشان گرگ صفت به گوش رسید و فهمیدیم رهبر عزیزمان شهید شده، دنیا بر سرمان خراب شد. هم گریه کردیم هم خشمگین شدیم. فردا صبح قرار گذاشتیم به میدان انقلاب برویم. چه جمعیتی آمده بودند. با لباس های مشکی، با چشمهای اشکبار، با دل های شکسته و البته با مشت های گره کرده. از هر سو خود را به میدان می رساندند. با اینکه امکاناتی وجود نداشت، ولی خودجوش و پرخروش شعار می دادند: مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق، مرگ بر وطن فروش خائن. عزاعزاست امروز،روز عزاست امروز...
بشرا عبای بلند مشکی بر تن داشت که تازه خریده بود، امیرضا که خسته شده لبه جدول نشسته بود و دستانش را جلوی پیشانی گرفته بود تا آفتاب کمتر اذیتش کنم. در کنار بقیه مردم حماسه آفرین، به عشق وطن ساعاتی را آنجا ماندیم. و بعد هم سوار مترو شدیم.یک ایستگاه بعد مسیرمان عوض می شد و ما باید از مترو پیاده می شدیم، با مژده و بشرا خدا حافظی کردیم.
کانال شهیده بشری عرب نژاد 👈🏻در ایتا
https://eitaa.com/joinchat/4104193599Ce2057347b3
سلام میشه آیدی بشرا جان را بگذارید؟
_______
+چشم.
https://eitaa.com/boshra13931396/1831
اینجا فرستادیم در بله است اگر نیومد در بله آیدی را باز کنید ✨😊
میشه تمامعیار های خواهر برادری بشری و امیر رضا رو خامش رو بذاری میخوام بزارم پروفایل
ــــــــــــــ
سلام چشم