eitaa logo
𝐁𝐨𝐭𝐤𝐚|بـوتـڪا
71 دنبال‌کننده
10 عکس
2 ویدیو
1 فایل
کانـالـے بَـراے اِنسـانـ هـاے اَرزشـمـند☺️ دُنـیایـے پُر اَز اِحـساسـ و خـاطِره و ڪـتابــــــღ بـا دنبـال ڪردنـ خـوشحـالمون کُـن👇🏻 🚫کپی از رمان پیگرد قانونی دارد🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
اسم شخصیت های رمانی که خودم نوشتم. نام: میخوام داستان نوشته خودم رو براتون بزارم.اگه عاشق موضوع های؛ پرنسسی/آشنایی/رمانتیک/قصر هستی... این داستانم رو با دقت بخون👸🏻🤴🏻
(قسمت ۱) موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم... وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑 چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت: 🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟ سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم. یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀 وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
(قسمت ۲) من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣 جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد. ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت: _تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤 جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت: _این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟ ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت: _اِما این آقا راست می گوید؟ من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و آرام گفتم: _بله . بعد ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟ ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شماها نمیدونید ! ولی من واقعا دوستون دارم :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده،کسی که از سرما نلرزیده،کسی که شب تا سحر بی خواب نمانده، چگونه ممکن است از سیری،از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد. نام کتاب زیبا:چشمهایش🤌🏻
اگر بیشعور ها عاشق میشوند ، فقط به یک دلیل است : میخواهند در هیچ چیز کم نیاورند ، از جمله عشق . نام کتاب:بیشعوری (موضوعش نقد اجتماعیه)
- از اینکه تو بدترین شرایط مالی ، کتاب می‌خرم ، می‌فهمم که معتادا چطوری همیشه پول موادشون رو دارن 😂⟆