چند بار بهتان گفتم که اشتباه اساسی
شما کم بها دادن به اهمیتِ چشم است.
زبان آدمی شاید بتواند حقیقت را کتمان کند؛
ولی چشمها، هرگز ...
📚#تکهایازکتاب
ما غالبا بیش از حد در بن بست های زندگی معطل میمانیم. شکست سخت است اما بخشی از فرایند یادگیری است.
📚#تیکهایازکتاب
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای کسایی که کتابشو نخوندن و اخر فیلمشو نمیدونن میسوزه 😭🤌
اصلا کتابش تو یه لول دیگه ای بود 🥲
#بامداد_خمار
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جریان هستید که طرف وقتی روی یه چیز قفلی میشه تا شورشو درنیاره ول کن نیست . بیشتر توضیح بدم؟😂
#بامداد_خمار
اسم شخصیت های رمانی که خودم نوشتم.
نام:#شب_ما
میخوام داستان نوشته خودم رو
براتون بزارم.اگه عاشق موضوع های؛
پرنسسی/آشنایی/رمانتیک/قصر هستی...
این داستانم رو با دقت بخون👸🏻🤴🏻
#شب_ما (قسمت ۱)
موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم...
وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑
چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت:
🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟
سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم.
یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀
وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
#شب_ما (قسمت ۲)
من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣
جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد.
ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت:
_تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤
جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت:
_این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟
ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت:
_اِما این آقا راست می گوید؟
من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و گفتم:
_بله . بعد از ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟
ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...