eitaa logo
𝐁𝐨𝐭𝐤𝐚|بـوتـڪا
43 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
2 فایل
کانـالـے بَـراے اِنسـانـ هـاے اَرزشـمـند☺️ دُنـیایـے پُر اَز اِحـساسـ و خـاطِره و ڪـتابــــــღ بـا دنبـال ڪردنـ خـوشحـالمون کُـن👇🏻 کتاب=همدم
مشاهده در ایتا
دانلود
چند بار بهتان گفتم که اشتباه اساسی شما کم بها دادن به اهمیتِ چشم است. زبان آدمی شاید بتواند حقیقت را کتمان کند؛ ولی چشم‌ها، هرگز ... 📚
ما غالبا بیش از حد در بن بست های زندگی معطل میمانیم. شکست سخت است اما بخشی از فرایند یادگیری است. 📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برای کسایی که کتابشو نخوندن و اخر فیلمشو نمیدونن میسوزه 😭🤌 اصلا کتابش تو یه لول دیگه ای بود 🥲
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در جریان هستید که طرف وقتی روی یه چیز قفلی میشه تا شورشو درنیاره ول کن نیست . بیشتر توضیح بدم؟😂
صلح درون - صبر.amr
حجم: 961.3K
•پادکست صلح درون🤌🏻 •سپهر خدابنده [صبر] 𝚙𝚊𝚍𝚌𝚊𝚜𝚝 🎧
صلح درون - شکلات.amr
حجم: 965.3K
•پادکست صلح درون🤌🏻 •سپهر خدابنده [شکلات] 𝚙𝚊𝚍𝚌𝚊𝚜𝚝 🎧
اسم شخصیت های رمانی که خودم نوشتم. نام: میخوام داستان نوشته خودم رو براتون بزارم.اگه عاشق موضوع های؛ پرنسسی/آشنایی/رمانتیک/قصر هستی... این داستانم رو با دقت بخون👸🏻🤴🏻
(قسمت ۱) موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم... وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑 چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت: 🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟ سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم. یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀 وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
شبت ماه🙂✨
سلام به ستاره های درخشان بوتکا⭐️ فرداتون بخیر ۰۱:۳۰
(قسمت ۲) من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣 جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد. ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت: _تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤 جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت: _این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟ ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت: _اِما این آقا راست می گوید؟ من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و گفتم: _بله . بعد از ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟ ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...