eitaa logo
𝐁𝐨𝐭𝐤𝐚|بـوتـڪا
43 دنبال‌کننده
11 عکس
2 ویدیو
2 فایل
کانـالـے بَـراے اِنسـانـ هـاے اَرزشـمـند☺️ دُنـیایـے پُر اَز اِحـساسـ و خـاطِره و ڪـتابــــــღ بـا دنبـال ڪردنـ خـوشحـالمون کُـن👇🏻 کتاب=همدم
مشاهده در ایتا
دانلود
صلح درون - صبر.amr
حجم: 961.3K
•پادکست صلح درون🤌🏻 •سپهر خدابنده [صبر] 𝚙𝚊𝚍𝚌𝚊𝚜𝚝 🎧
صلح درون - شکلات.amr
حجم: 965.3K
•پادکست صلح درون🤌🏻 •سپهر خدابنده [شکلات] 𝚙𝚊𝚍𝚌𝚊𝚜𝚝 🎧
اسم شخصیت های رمانی که خودم نوشتم. نام: میخوام داستان نوشته خودم رو براتون بزارم.اگه عاشق موضوع های؛ پرنسسی/آشنایی/رمانتیک/قصر هستی... این داستانم رو با دقت بخون👸🏻🤴🏻
(قسمت ۱) موضوع سر حس بود ، حسی که نمیزاشت به کسی بگم که چند وقتی هست با او آشنا شدم... وقتی مراسم بزرگ و باشکوه خانوم ماروین شروع شد ، با آن لباس زرق و برقی جواهردوزی شده ام وارد سالن شدم👑 چشم همه از شدت زیبایی ام خشک شده بود ، کم کم داشتم استرس میگرفتم که جکسون با آن کت و شلوار مشکی برتن کرده اش جلو اومد و بهم گفت: 🤴🏻_سلام اِما ، مایل هستی امشب را باهم بگذرانیم؟ سلام کردم و با لبخند سرم را تکان دادم و همراه او رقصیدم. یهو صدایی بلند به گوشم رسید و همه نگاه ها به سمت در کشیده شد.👀 وقتی خوب نگاه کردم فهمیدم ادوارد است . همان پسری که بعد از ۵ ماه آشناییمون یکهو غیبش زد...
شبت ماه🙂✨
سلام به ستاره های درخشان بوتکا⭐️ فرداتون بخیر ۰۱:۳۰
(قسمت ۲) من که پشت جکسون قایم شده بودم آروم بهش گفتم این همون پسریه که بهت گفتم🗣 جکسون آروم سرش رو تکون داد و یقه اش را صاف کرد. ادوارد با چشم هایی بغض آلود ولی کمی عصبانی به سمت ما اومد و رو به جک گفت: _تو؟ تو با اِما چه نسبتی داری؟😤 جک رو به من نگاهی همراه لبخند کرد و برای اینکه دل منو بدست بیاره و اون رو نا امید کنه گفت: _این خانم زیبا نامزد من هستن.شما کی باشید؟ ادوارد هم که بغض گلویش را مچاله می کرد گفت: _اِما این آقا راست می گوید؟ من هم از پشت جک بیرون آمدم و کنارش ایستادم و سرم را بالاکردم و گفتم: _بله . بعد از ۲ سال بی خبری چه انتظاری داشتی؟ ادوارد سر تکان داد و با حرص گفت باشه و به سرعت از مراسم خارج شد...