eitaa logo
Boys Don't Cry
2 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
Boys Don't Cry
پسرها گریه نمی‌کنند. ما گریه نکردیم. هیچ کداممان وقتی تا گردن داخل درد و مشکلات غرق می‌شدیم گریه نکردیم، هیچ کداممان وقتی پذیرفته نشدیم، وقتی کنار زده شدیم گریه نکردیم. داخل خودمان ریختیم و آن را سرکوب کردیم، ادامه دادیم و ادامه دادیم. چون پسرها گریه نمی‌کنند. چون مردها گریه نمی‌کنند و ما پسرانی زاده شده از خون و سیگار و الکلیم. و این است داستانی که می‌خواهم برای شما تعریف کنم، داستان پسرانی که به خاطر یک جمله تا فرو پاشیدن رفتند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فین: همیشه از باران بدم می‌آمد. قطره‌های خیسی که آدم را آزار می‌دهند، لاری بارها تلاش کرده بود بهم نشان دهد باران زیباست اما تنها چیزی که من در آن می‌دیدم آلودگی هوا بود که به همراه آب به زمین می‌افتادند. اما الان شاید بتوان گفت باران مفید است چون خون را از روی سنگ فرش می‌شست و چهره لاغر و استخوانی کِرول را نمایان می‌کرد. با دیدن کرول احساس می‌کردم چیزی در گلویم است و آنقدر آن را فشار می‌دهد که حنجره‌ام بترکد‌. اصلا حنجره می‌ترکد؟ جیمی دست در جیب _همیشه دست‌هایش در جیبش است_ گفت:《حالا... باید چیکار کنیم؟》 و به برادر بزرگش سال نگاه کرد. سال با نگاه دقیق به کرول نگاه می‌کرد، می‌شد از شانه‌های افتاده‌اش خستگی را دید:《بهتره خاکش کنیم.》 لاری با وحشت سرش را بالا گرفت:《چرا یه جوری رفتار می‌کنید انگار یه سگ مرده پیدا کردید؟ اون کروله!》 برادرم گفت:《ما می‌دونیم اون کروله لاری.》 گویی این توضیح دهنده همه چیز است. پشت گردنم را از سر عادت خاراندم، این روزها زیاد انجامش می‌دادم، آنقدر که زخم می‌شد و گاهی خون می‌آمد:《نباید به خواهرش بگیم؟》 جیمی به من چشم غره رفت:《معلومه که باید به خواهرش بگیم احمق.》 خدایا از این پسر متنفر بودم. همیشه جوری رفتار می‌کرد گویی دارد فکر می‌کند، همیشه خدا با دست‌های در جیبش حالت رئیس مابانه داشت. تازه او هم از من متنفر بود! لاری از شدت ناتوانی روی زمین زانو زد:《آخه چرا؟... چرا چیزی به کسی نگفت چرا...》 دست به سینه شدم:《راستش اون گفت.》 همه بهم خیره شدند:《نه با حرف، با رفتارش. از وقتی اون قضیه واسه خواهرش پیش اومد و نتونست کاری کنه بدجوری سرشکسته شد. راستش فکر می‌کردم خواهرش خودشو بکُشه نه اون ولی خب... یکم زیادی بود. مخصوصا بازخوردهای بعدش به خودش و خواهرش و...》 برادرم گلویش را با عصبانیت صاف کرد من بلافاصله ساکت شدم. این اتفاق زیاد می‌افتاد، من اگر شروع به حرف زدن می‌کردم توقفم غیرممکن بود. البته او می‌توانست مرا متوقف کند. جیمی به دیوار کنار برادرش تکیه داد:《مگه مهمه؟ اون مرده و ما باید یه غلطی کنیم.》 لاری با عصبانیت گفت: 《معلومه که مهمه، اون دوستمون بود!》 سال نگاهی به من انداخت، آهی کشیدم، چرا همیشه من؟ به سمت لاری رفتم و از شانه کت چرمی مشکی‌اش بلندش کردم:《بیا بریم هوا بخوریم لاری.》 معلوم است که کرول دوستمان بود، معلوم است که برادرم آنقدر مشتش را محکم کرده بود که اشکش یک وقت در نیاید و مشتش خونی شده بود. معلوم است که دوستمان بود، دست‌های مشت شده جیمی را هم در جیبش تشخیص دادم، خستگی در نگاه و صدای سال را هم همینطور. و لاری را حس می‌کردم که زیر دستانش می‌لرزد. می‌لرزیدند، مشت می‌کردند، دندان می‌ساییدند، اما اشک نمی‌ریختند. ما هیچگاه اشک نمی‌ریزیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا