ولی من دلم میخواد بدون بال زدن، پرواز کنم به تاریکی!
یه سیاهی که توی بعضی قسمتهاش پرتوهای کمرنگ از نور پخش شدن.
یه جایی که خلأ محضه.
پر از خالی..
سکوت و آرامش.
یک.
برخورد همکار میز روبرویی هنگام مواجه با تغییراتِ میز شاید خوشایند نباشد و به مذاقش نیاید. مثلا با خودش بگوید اینجا دفتر یک محیط اداری است نه جای مانور هنری!
حدس میزنم نگاهش مثل همان نگاهی باشد که هر بار با قهوه، انرژیزا یا تنقلات وارد دفتر میشوم؛ نگاهی از گوشه چشم و سرد که گاهی برای باقی نماندن رد بوی سردیاش، با لبخندی کمرنگ همراهش میکند.
شاید هم همه اینها زاییده خیالات من باشد؛ شاید من بیش از اندازه در حال خواندنِ چهره او باشم؛ که به واسطه سوختگی شدید سمت چپ صورتش، او را اخمو نشان میدهد.
اما به هر حال همیشهٔ خدا ساکت است و کمی از او میترسم اما به هر ترتیب من همیشه مبادی آداب بودهام و چیزی خلاف احترام و انسانیت بروز ندادهام.
وقتی ساعت کاریاش تمام میشود، به محض رفتنش ناخودآگاه نفسی از روی آسودگی میکشم.
موقع رفتن، روسری مشکی قوارهدارش را با یک روسری مشکی قوارهدار دیگر تعویض میکند بعد میرود. هیچوقت نمیفهمم این دو روسری چه فرقی باهم دارند.