یک.
در سختترین لحظات زندگیام، تنم در تب میسوخت و جانم از چیزی دیگر؛ و من در میان آن همه آتش، آرامآرا
به جای کلمه «سوزانده» عبارت بهتری یافتم؛ «پخته»
تجربهٔ رنجهای متعدد و موازی، انسان را پخته میکند؛ ققنوس میسوزد، فرو میریزد، مکث میکند؛ اما در همان آتش، چیزی در او دگرگون میشود. از میان خاکستر دوباره برمیخیزد؛ نه همان ققنوسِ پیشین، بلکه نفسی پختهتر و ریشهدارتر. با باری سنگین از تجربه که سبکبال ادامه دادن را به او یاد میدهد!
تب و رنج توامان میسوزاندم و زمزمه میکنم گاهی قرار است آنقدر در آتش نگهم دارد تا آنچه باید از من بماند و از دل خاکستر بیرون بیاید.
یک.
زندگی با موسیقی جور دیگهای جریان داره.
موسیقیِ جریان زندگی شما با چه نُتهایی نواخته میشه؟
یک.
یک استکان چای، یک تلفن قدیمی و سکوتی که انگار هنوز منتظر یک تماس است؛
زمانی تمام دنیایش روی همین میز کوچک جا میشد. تلفنی که هر روز خبری از او میآورد، استکانی چای گرم برای گل انداختن حرفهایشان و گوشهای از خانه که هنوز چیزی از گذشته را در خودش نگه داشته بود.
حالا چای سرد شده، تلفن مدتهاست زنگ نخورده و نور عصرگاهی، آرام روی وسایلی میافتد که انگار هنوز منتظرند چیزی اتفاق بیفتد.
بعضی انتظارها آنقدر طولانی میشوند که دیگر شبیه انتظار نیستند؛ جزئی از زندگی روزمره میشوند. مثل تلفنی که گوشهای از خانه میماند و هر روز، بیآنکه چیزی بگوید، یادت میاندازد که زمانی کسی آن سوی خط بود.
و شاید آخرین تماس، همیشه همان تماسی نباشد که منتظرش ماندهایم. بعضی خداحافظیها اصلاً گفته نمیشوند؛ فقط یک روز تلفن دیگر زنگ نمیخورد.
و آدم میماند، با شمارهای که دیگر نمیگیرد، با دنیایی که هنوز بوی گذشته میدهد، با چایی که دیگر یخ زده و کسی از آن نمینوشد و دستی که هنوز، گاهی، بیاختیار به سمت تلفن میرود...
و مابقیِ داستان را سکوتی آشفته شرح میدهد.