یک.
یک استکان چای، یک تلفن قدیمی و سکوتی که انگار هنوز منتظر یک تماس است؛
زمانی تمام دنیایش روی همین میز کوچک جا میشد. تلفنی که هر روز خبری از او میآورد، استکانی چای گرم برای گل انداختن حرفهایشان و گوشهای از خانه که هنوز چیزی از گذشته را در خودش نگه داشته بود.
حالا چای سرد شده، تلفن مدتهاست زنگ نخورده و نور عصرگاهی، آرام روی وسایلی میافتد که انگار هنوز منتظرند چیزی اتفاق بیفتد.
بعضی انتظارها آنقدر طولانی میشوند که دیگر شبیه انتظار نیستند؛ جزئی از زندگی روزمره میشوند. مثل تلفنی که گوشهای از خانه میماند و هر روز، بیآنکه چیزی بگوید، یادت میاندازد که زمانی کسی آن سوی خط بود.
و شاید آخرین تماس، همیشه همان تماسی نباشد که منتظرش ماندهایم. بعضی خداحافظیها اصلاً گفته نمیشوند؛ فقط یک روز تلفن دیگر زنگ نمیخورد.
و آدم میماند، با شمارهای که دیگر نمیگیرد، با دنیایی که هنوز بوی گذشته میدهد، با چایی که دیگر یخ زده و کسی از آن نمینوشد و دستی که هنوز، گاهی، بیاختیار به سمت تلفن میرود...
و مابقیِ داستان را سکوتی آشفته شرح میدهد.
یک.
آن شب، بعد از مدتها داشتم پیادهروی میکردم.
در جلسه مشاوره با پدرم بحثم شده بود و از جلسه بیرون آمده بودم. دچار یک فروپاشی کوتاه شده بودم؛ البته حالا که از آن گذشته است، میگویم کوتاه.
از پل عابر پیاده پایین آمدم. دست چپم را از روی عادت به انتهای بند کیف بزرگِ کالباسیرنگ روی دوشم آویزان کرده بودم و در دست راستم، شیرموز نیمهخوردهای را رها تکان میدادم. از جلوی خط عابر پیادهای رد شدم که ماشینها پشت چراغ قرمزش ایستاده بودند. بر خلاف قبلها به نگاههای گذرای آدمها اهمیتی ندادم.
فکرم درگیر باز کردن کلاف مغزیام بود؛ کلافی که از قضا با وارد کردن هر گزارهی جدید، گرههای تازهای به آن اضافه میشد.
دو حرفیِ تلخ، با ضربههای آرام انگشتان مغزم، تلقتلق تایپ شد: خودکشی.
صدایی از گوشهای، مرا از دنیای درون به دنیای بیرون کشید: خانوم... خانوم..
خودم را به سمت داخل کوچهای چرخاندم که از آن رد میشدم. صدا از آنِ زن جوانی بود که از ته دل گریه میکرد.
با تردید به سمتش رفتم و حدود دو متر مانده به او ایستادم. با صدایی لرزان و دستهایی لرزانتر، گوشیاش را به طرفم گرفت و گفت: با پدرم دعوام شد، از ماشین پیاده شدم، میخواستم خودم رو جلوی ماشین بندازم و خودکشی کنم اما موتور بهم زد. بعد میان گریه، عاجزانه و در حالی که صدایش منقطع میشد از من خواست به پدرش زنگ بزنم و بگویم در چه حالی است.
من ایستاده بودم و با حیرت آن لحظه را نگاه میکردم.
روی جدول، کنارش نشستم و گوشی را گرفتم.
نمیدانستم قرار است آن شب، کداممان دیگری را از لبه برگرداند. فقط میدانم دیگر آن دو حرفی در سر من نبود.
یک.
چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هَفت شُمُر، خواهی هَشت چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت
ولی الان که بازم فکر میکنم، به نظرم چقدر حرف عُمر خیام اشتباهه!
یک.
ولی الان که بازم فکر میکنم، به نظرم چقدر حرف عُمر خیام اشتباهه!
نه، عمر خیام! نتیجه تو لزوما از اون مقدمات درنمیآد؛ درسته تهش میمیرم اما اینکه من میمیرم، باعث نمیشه چیزی که قبل از مرگ تجربه میکنم، میسازم، به دیگری میبخشم و براش تلاش میکنم بیارزش بشه.
وقتی بدن من یه روزی خوراک مور میشه، به این معنا نیست که زندگی من در فاصلهٔ تولد تا مرگ بیمعنا بوده.
خاک، معنای زندگی من، محتوای زندگی من و تجربیات زندگی من رو از بین نمیبره. فقط جسم من رو در خودش حل میکنه..