پارت سوم3💭
«چی کار میکنی؟ کارت چندش آوره!»
سرم را بالا آوردم و زن میانسالی را دیدم که داشت از آنجا رد میشد و به من چشم غره می رفت. سپس به راهش ادامه داد و مانند آن اتوموبیل های زیرِ پل که به آرامی حرکت کرد و رفت و من دوباره تنها شدم.پله های پل هوایی به چند جهت مختلف منتهی می شدند. من گم شدم. دنیایی که در پائین پله ها دیدم،چپ و راست خاکستری و بی روح بود. یک جفت کبوتر سفید بالای سرم پرواز می کردند، تصمیم گرفتم که آنها را دنبال کنم.