طلسم؛جادو ₃⁰
در یک آن خون مانند سیلابی از دهان ادل بیرون ریخت؛ نوری کور کننده از او ساطع شد
لباس نقرهای امپراطور به رنگ قرمز درآمد گویی انگار از همان اول هم قرمز بود
نامیرا کنارش زانو زد. سر بیحس ادل را روی پاهایش گذاشت، صدایش لرزید: ساکو! چیکار کنیم؟ اسبها هم که فرار کردن!
سوم همانطور که داشت دور میشد داد زد :من میرم اسبها رو پیدا کنم
این آخرین حرفهایی بود که ازش شنید
---
-ببین ادل اینجا جاییه که تو بعداً میشینی وقتی که روی این تخت بشینی جان تمام کشور به تو بسته میشه تو از همین حالا باید با مردمت خوب باشی تا اونها هم تو رو دوست داشته باشند
ادل : پدربزرگ اگه اون موقع یه اشتباه کنم مردم منو میبخشن؟!
-بله میبخشن البته اگه اشتباهت بخشودنی باشه
---
خون از انگشتانم میجچکید اتفاق جالبی بود،
فرمانروای کشور ملکه مادر را به قتل رسانده است؛
چاقو را در دستان ملکه قرار دادم و دستانش را در هم فرو کردم بعد به او ادای احترام کردم و خارج شدم
از به قتل رساندن مادرم ناراحت نبودم، او فقط به دنبال قدرت بود و چیزی به اسم احساس درونش وجود نداشت؛
تنها چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود یک چیز بود؛
آن همین بود که اگر میکا این را بفهمد چه احساسی پیدا خواهد کرد،
آهسته از پلهها پایین آمدم و به سمت اقامتگاهم رفتم
واهمهای از اینکه دیگران بفهمند نداشتم زیرا ملکه مادر در قصر وجهه خوبی نداشت و خیلیها از او بیزار بودند
---
آرام چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت نامیرا با خوشحالی به سمت عجل رفت:
حالتون چطوره ارباب!؟ خوشحالم که میبینم بیدار شدید
بیاهمیت به سنگینی نفسهایش جواب داد: من خوبم حال ساکو چطوره
نامیرا سر تکان داد و گفت: نگران نباشید حالم خوبه
-چه مدت بیهوش بودم؟
طلسم؛جادو ³¹
نامیرا: حدود سه روز ارباب
ادل سعی کرد در جایش بنشیند، سرش گیج میرفت.
نامیرا: نه، ارباب فعلاً نمیتونید بشینید، حالتون خوب نیست
ادل: دیره! باید زودتر برگردیم پایتخت، باید به مقبره امپراطور هم برم.
نامیرا: سلامتیتون مهمتر ارباب
ادل: خیلی خوب، برو به ساکو بگو بیاد
نامیرا: چشم ارباب
ساکو وارد شد: عالیجناب، خوشحالم که به هوش اومدید با من کاری داشتید؟
-بله به مقبره امپراطور برو و اون پیرمرد را با خودت به اینجا بیار
ساکو: بله سرورم
دوباره چشمانش بسته شد..
---
جشنی باشکوه به مناسبت تولد امپراطور در قصر برپا بود
وزرا و بازرگانان هدایای خود را میآوردند و به امپراطور تقدیم میکردند
بازرگانی وارد شد دختر زیبا در سایهاش مخفی شده بود
-درود عالیجناب؛تنتان سلامت و شادیتان ابدی باد
بازرگان هدیهها را جلو آورد بعد پارچه گلدوزی شده را روی دیگر هدایا قرار داد
لحظه مکث کرد: این پارچه را دخترم با دستان خودش گلدوزی کرده است
امپراطور لبخندی زد و گفت: گلدوزیها مانند دخترتان زیبا هستند
بازرگان تعظیم کرد و رفت
ندیمه ها همه هدایا را به همراه خود بردند؛
اما امپراطور پارچه گلدوزیشو داره
به همراه خود برد سمت اقامتگاه ولیعهد رفت
و در سکوت وارد شد
دربالین ولیعهد نشست
-پس به خاطر حال ناخوشتان بود که در مراسم جشن شرکت نکردید
ادل چهره ناراحتی به خودش گرفت: ناراحتم که نتوانستم در جشن باشکوهتان شرکت کنم
نیازی به ناراحتی نیست، در بین هدایا هدیهای را دیدم که احساس کردم شما آن را دوست خواهید داشت...
طلسم؛جادو ³²
امپراتور پارچه گلدوزی شده ای را به ولیعهد نشان داد :گل هایی رویش شبیه گل های کنار برکه هستند،درسته؟
ادل:بله، عالیجناب سپاسگزارم
امپراتور لبخندی زد
---
دردسرش آن قدر زیاد بود که حتی نمی توانست چشمانش را باز کند
هاله ای سرد روی صورتش احساس کرد و کم کم درد سرش کاهش یافته و در آخر دردی باقی نماند
چشمانش را باز کرد و صدراعظم را بالای سر خود دید
- درود امپراتور همان طور که خواسته بودید من به اینجا آمده ام
ادل نفس عمیقی کشید و با درد سینه پاسخ داد:
درود صدراعظم، از تو خواستم به اینجا بیایی تا از بیدار شدن جادوی من اطمینان حاصل کنی
- همان طور که خودتان متوجه شده اید جادوی شما بیدار شده است اما چندان به آن امیدی نیست شما چندان در آن ماهر نیستید و نمی توانید کار خاصی با جادویتان انجام دهید
ادل: من می توانم از تو درخواستی داشته باشم؟!
- امر بفرمایید عالیجناب
ادل: باید بدانید که ملکه مریض احوال هستند و طلسم شده اند خوب می دانید که طلسم او شکستنی است و می شود آن را با جادو از بین برد در پایتخت جادوگری نبود که بتواند طلسم را نابود کند، اما حال شما هستید؛ لطفا برای مدتی کوتاه و پنهانی با من به قصر بیایید و با جادویتان طلسم بانو را بشکنید!
صدراعظم کمی مکث کرد: قبول می کنم سرورم
ادل لبخندی رضایتمندانه زد و دو و دوباره به خواب رفت
یک روز گذشت و حال امپراتور به لطف صدراعظم کامل بهبود یافت
آماده حرکت شدند سوار بر اسب هایشان شدند
اما شخصی میان آنها نبود
ساکو: نامیرا هنوز نیومده؟!
سوم: از وقتی که اومدیم داره دنبال دوستاش می گرده تا الان سه بار شهر رو کامل گشته!
شخصی با لباس های خاکی و خونی نزدیک شد...
ماشینِ کشنده، زندگیاش سخنِ مردم بود.
درخت، زندگیاش را داشت؛ با لذت در دل خود میپروراند. روزی نبود که از آن غافل شود.
آن را حرص میکرد، به آن آب میداد و در پایان هر شب، میوههای رویا از آن برداشت میکرد.
گاه، گاهی جان درخت توسط تَبَرِ سخنها تهدید میشد، اما او چنان سینهسپَر میکرد که تَبَر رویش کم میشد.
گاه، گاهی نیز تَبَر کم نمیآورد و به سویش هجوم میبرد؛ اما در آخر، پس از زدن چند ضربه، خسته میشد و میرفت و درخت سالم میماند.
درخت روزبهروز تنومندتر میشد. دخترک روزبهروز زخمیتر، شکستهتر.
دخترک مرهمی برای زخمهایش نداشت.
و تَبَر هم روزبهروز وحشیتر میشد.
در آخر، روزی دوباره تَبَر آمد.
دخترک سینهسپَر کرد، اما پس از چند نفس، پاهایش لغزید و به زمین افتاد.
تَبَر نزدیک شد.
دخترک به التماس افتاد:
«سالهاست که تمام هم و غمم شده این درخت… بیا و لطفی کن، از جان درخت من بگذر.»
تَبَر گوشی برای شنیدن نداشت!
نزدیکتر شد و شتاب گرفت برای زدن.
دخترک با چشمانی غبارآلود، تنهٔ چوبین تَبَر را گرفت:
«نکن! من نمیگذارم؛ مگر تو از جنسِ این درخت نیستی؟ پس چرا درنگ نمیکنی و از جانِ درخت من نمیگذری؟»
سخنانش تأثیر میداشت اگر تَبَر آنها را میشنید؛ اما گوشی برای شنیدن وجود نداشت.
شتاب گرفت.
کج شد و با تمام توانش ضربهای تیز به درخت زد.
اشک چون رودی قرمز از چشمان دخترک سرچشمه گرفت و آرام بر گونههای سفید و رنگپریدهاش جاری شد.
تَبَر در عجب بود:
درخت هنوز هم پابرجا بود.
دخترک روی پای زخمی و تا آنجا که توان داشت، ایستاد و محکم درختش را به آغوش کشید.
ناگهان قطرهای اشکِ قرمز از گونهاش پایین آمد و به زخمِ درخت برخورد کرد.
ناگاه درخت به لرزه درآمد.
دخترک با تعجب عقب آمد و از سر تا پای درختش که در حال سیاه شدن بود، نگاه کرد.
درخت شروع کرد به ترک خوردن… ترک خوردن…
ناگهان صدای مهیبی آمد و درخت بر زمین افتاد.
و آن گاه سکوت....
#تکهـ_نوشت
:هیری
طلسم؛جادو ³³
ساکو: اوه اون نامیراعه!
ساکو و ادل از اسبهایشان پایین آمدند و به سمت نامیرا رفتند
ادل: نامیرا حالت خوبه ؟!
نامیرا سرش را بالا آورد و به یکباره به زمین افتاد
دو تیر سفید در کمرش فرو رفته بود
سوم به سمتشان دوید و دستی بر روی تیر ها کشید :
عالیجناب من این تیر ها را میشناسم!
ادل:فعلا بزار به حال نامیرا رسیدگی کنیم سریع ببریدش داخل.
سوم تیر را در دستش کشید و همزمان که چشمانش را بسته بود تیر را از کمر نامیرا بیرون کشید
دست برد برای تیر دوم و آن را هم بیرون کشید
نامیرا را بلند کرد و آن را کول کرد ، به سمت اتاقک رفت
نامیرا را روی زمین خواباند و با عجله به سمت ادل رفت
- این تیر ها میتوانند نشان دهنده این باشند که شورشیان قصد جان شما را دارند
این تیر ها مختص به قبیله هیکارا است.
آنها در کوهستان زندگی میکنند و بیشتر دزدی میکنند تا آدم کشی.
امکان دارد در عزای چیزی راضی شدهاند تا شما را به قتل برسانند
ادل:
و حال اول میخواهند محافظ های من را بکشند، سپس به سراغ من بیایند
سوم: بله خوب میدانید که هرچه تعداد محافظهایتان کمتر باشد جانتان بیشتر در خطر است پس آنان سعی دارند که اول اطرافیانتان را به قتل برسانند بعد به سراغ شما بیایند
حال اگر عالیجناب اجازه بدهند میخواهم به سراغ قبیله هیکارا بروم؛ من قبلاً جزئی از آن قبیله بودم پس خطری مرا تهدید نخواهد کرد.
تا آن زمان شما در جایی امن پنهان شوید
ادل: باشه برو و بانی این تحدید را پیدا کن
ساکو: شکی در این نیست که «سوکِما» امپراطور کشور امان پشت این قضیه است
او چند بار از شما درخواست کرد که در جنگ شرکت کنید و گفت که اگر خود به جنگ بیایید به ما رحم خواهد کرد؛ اما شما بیاهمیت به نامهها و درخواستهایش هر بار تعداد سربازهایتان را بیشتر کردید؛
او هم از این فرصت استفاده کرد تا به آسانی جان شما را بگیرد.
ادل:درست است. نیازی نیست زیاد به خودش زحمت بدهد؛ بعد از آنکه ملکه نسبتا بهبودیش را به دست آوردند در جنگ شرکت خواهم کرد.