طلسم؛جادو ₁₆
-چون تو از من قیمت ارزانترین اسبم را خواستی و من هم قیمت اسبی که عمرش رو به اتمام بود را به تو دادم
ساکو : آن اسبهای آن سمتی چه هستند
آنها برای تاجران و وزیر و وزرا هستند قیمت آنها بسیار زیاد است
مرد نگاهی به سرتا پای ساکو انداخت:
به تو نمیخورد بتوانی پول آنها را پرداخت کنی
ساکو: من نه اما اربابم میتواند چند برابر پولی را که تو بگویی را پرداخت کند
کیسه پولی از لباسش درآورد: این هم بهایش حال برو و یکی از آنها را برایم بیاور
فروشنده کیسه را قاپید و سریع اسب را آورد
نامیرا: همان اسب ۱۰۰ سکه ای هم کافی بود نیاز نبود بیشتر از آن خرج کنید
ساکو :سفرمان سفری طولانیست این اسبها به زودی از پای در میآیند باید اسبی خوب بخریم
نامیرا افسار اسب را در دستانش گرفت و همانطور که برق خوشحالی در چشمانش پیدا بود گفت: بریم
به راه افتادن
ساکو پرسید: یعنی تو حتی ۲۰ سکه هم نداشتی
نامیرا: آره خوب من چندان وضع خوشی ندارم
ساکو:اسب سواری که بلدی؟
نامیر:ا بله،پدرم یک اسب داشت اما آن اسب مریض شد و چندی بعد هم مرد برای همین اصرار داشتم یک اسب بخرم
کم کم ادل به آنها نمایان شد
نامیرا فریاد زد:ارباب اسبی چابک خریدیم
ادل : خوبه حال سوار اسب هایشان شوید تا حرکت کنیم
سوار اسب ها شدند و به راه افتادن چندی بیش نمانده بود تا به مقصد برسند
---
ندیمه وارد شد:
عالیجناب جاسوسان مان از قصر هنکو خبر آوردهاند که امپراطور از قصر خارج شده است و به سفر رفته است
امپراطور امان: مقصدش کجاست؟!
ندیمه:مقبره امپراطور
امپراطور: همراهانش چند نفرند؟
-۱ندیمه ،۳نگهبان
طلسم؛جادو ₁₇
امپراطور: فرصت خوبی است چه بهتر که ما او را نزد خود بیاوریم
سیاه نقابان را برای حمله آماده کن
ندیمه: چشم عالیجناب
نامیرا: مقصدمون کجاست
ادل: شهر نامینو
نامیرا رو به آسمان کرد و لبخند ریزی زد
ادل :خوشحال شدی ؟!
نامیرا: بله آنجا زادگاه من بود و من خیلی چیزها را در آنجا جا گذاشتم
ادل: اون چیزهایی که جا گذاشتی آدم بودن
نامیرا آهی کشید و گفت: شاید ~
راه سر راستشان کم کم داشت به یک راه پرپیچ و خم تبدیل میشد
برای رسیدن به شهر نامینو باید از کوهستان عبور میکردند
-ارباب از اینجا وارد کوهستان میشویم و اطرافمان را درختان و کوهها کاملاً میپوشانند بهتر است که کنار هم حرکت کنیم تا اتفاقی رخ ندهد
نامیرا که داشت دوش تا دوش ساکو حرکت میکرد با تمسخر گفت:
حتی پادشاه هم چنین شخصیت مهمی نیست که بخوا بخواهید نقدر مراقب باشید درست نمیگم ساکو !؟
ساکو دیگر حوصله چرندیات نامیرا را نداشت برای همین بدون پاسخ به سوال نامیرا جلوتر رفت
باریک بودن راه خستگی راه را دوچندان کرده بود و این خستگی باعث حساسیت بیشتر نگهبانها شده بود نامیرا هم از این حساسیتها بیزار شده بود
ساکو: ارباب اینجا برای کمی استراحت کردن جای خوبی است بیایید رفع خستگی کنید
نامیرا بیا اسبها رو ببند
نامیرا با خستگی از اسبش پیاده شد و با دستهایی که به دلیل اینکه به مدت طولانی افسار را نگه داشته بودند زخمی شده بود افسارها را گرفت و به بستن آنها مشغول شد
طلسم؛جادو ₁₈
-ارباب هوا کمی سرد شده است من میروم و برای آتش کمی چوب جمع میکنم
نامیرا همزمان که داشت افسارها را میبست به جان خود غر میزد: ارباب ارباب از زبانشان نمیافتد ماندهام چقدر به آنها پول میدهد که آنها انقدر برایش ارزش قائلند
حتی اگر پادشاه م جای او بود انقدر جانش ارزش نداشت که مدام در خطر حمله باشـ
حرف نامیرا تمام نشده بود که کله نگهبانی که برای جمع آوری هیزمها رفته بود جلوی پایش افتاد بعد غلط خورد و جلوی پای ادل ایستاد
ساکو داد زد: بـــهــمــــون حمله شده!! مراقب جان ارباب باشید
نامیرا از روی غریزه سری به سمت ادل رفت و خود را سپر کرد
ادل هم دست به زیر لباسش برد و منتظر حملهای ماند تا از شمشیر سلطنتی خود استفاده کند
مدتی گذشت اما خبری از حمله نشد
نامیرا محتاطانه به سمت درختان و جایی که کله نگهبان از آن آمده بود رفت
کمی جلو رفت و به کپی هیزم برخورد کرد که قطرات خون روی آن به زیبایی برق میزدند
در پی قدم بعدی بود که پایش به جسم بیجان و بیسری خورد
خون جاری از گردنش مانند آبی زلال آرام داشت جذب خاک میشد
نامیرا تیرهای در بدن نگهبان را از بدنش درآورد ،جسم بی سر را کول کرد و پایین رفت
ادل با تعجب به نامیرای خونی و جسم بی سر پشتش نگاه کرد
نامیرا :ارباب این جسم همان نگهبانی است که برای جمع آوری هیزم رفته بود بهتر است به جای رها کردن آن در کوهستان آنجا به خاک بسپاریم
ساکو و نگهبان دوم به کمک نامیرا رفتند
جسم بیجان را روی زمین قرار دادند
نامیرا با دستان آغشته به خون به سمت کله نگهبان رفت و آن را از روی زمین برداشت در چهره رنگ پریدهاش نگاه کرده گفت:
ممنون که همراه خوبی برای ما بودی ممنون که از ارباب محافظت کردی بعد آرام سر را بالای جسم قرار داد...