eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
70 دنبال‌کننده
20 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
در جست و جوی شادی ²⁰ چشمی چرخواندم،لانا، نیجل رفته بودند و فقط لیا مانده بود. :لیا، تو برو من خودم آماده میشم میام. لیا سری تکان داد و از چادر بیرون رفت. رخت خوابم را جمع کردم و به سراغ کوله ام رفتم، تا لباسم را عوض کنم ، اما یادم آمد که شب قبل با لباس فرم خوابیده بودم. دستی با دامنم زدم و آن را تکاندم تا بلکه شده حتی در رویاهایم، هم صاف و بی چروک شود. بعد موهایم را با دستانم مرتب کردم و سویشرت تم را به تن کردم،زیپش را تا بالا کشیدم و کلاهش را روی سرم گذاشتم. از چادر بیرون زدم و در سکوت به سمت غذا خوری رفتم. در پی جایی بودم که هیچ کس دورم نباشد. لیا برایم دست تکان داد‌. لیا: اوه، سوفی بیا اینجا. هلفیک سری کج کرد گفت: اوه بالاخره حیون وحشی کوچوذوم هم آمد. به او خیره شدم و با لبخند چند بار محکم دندان هایش را بهم کوبیدم. به سمت لیا رفتم و روی صندلی نشستم. راجر از جایش بلند شد و به سمتم آمد، بعد سرش را پایین آورد و در گوشم زمزمه کرد. راجر: نگران نباش چون هیچ کس جز کالن و کریستوف شاهد اون اتفاق نبوده ، کسی حرف هلفیک رو باور نمیکنه. لبخندی زورکی زدم و سرم را تکان دادم. صبحانه چندان چنگی به دل نمی زد. خوراک سبزیجات به همراه دو تخم مرغ آپ پز. قاشقم را برداشتم و مشغول بازی با صبحانه ام شدم. نیجل لیوان آبش را تا آخر سر کشید و بعد گفت: چیشده، نکنه هیولا خانوم فقط می‌تونه گوشت بخوره؟! با نگاهی تنفر آمیز به اون نگاه کردم. :چه زری زدی؟!! لانا با تعجب به نیجل نگاه کرد: نیجل ، نکنه تو واقعا حرف هلفیک رو باور کردی! نیجل لبخندی زد و گفت: چرا باور نکنم، مگه دیشب اون صورت خونی سوفی رو ندیدی؟ فریضه ام به من می‌گفت که او را تکه تکه کنم اما من،نمی خواستم اتفاق دیشب دوباره تکرار شود! امیلی وارد غذا خوری شد و با چند بار دست زدن توجه همه را به خود جلب کرد. امیلی: خوب،خوب بچه ها ظرفاتون رو جمع کنید و برید صف بگیرید تا برنامه امروز رو بهتون بگیم. امیلی به میز ما که رسید، ایستاد. امیلی: اوه، سوفی چرا غدات رو نخوردی، تو ضعیف شدی باید مراقب خودت باشی. نیجل: اوه ، مربی متاسفانه هیولا ها و حیون ها بجز گوشت نمیتونن چیز دیگه بخورن. یکی از بچه ها تیکه ای پراند و گفت: اما ما حیون گیاه خوار هم داری ها! سوفی تو میتونی بخورش(صدای خنده های سوسکی) از جایم نیم خیز شدم و با چنگ هایی که آماده چنل زدن به طعمه خود بودن به نیجل نزدیک شدم! یک هو امیلی از پشت شانه هام را محکم گرفت: اون ، نه سوفی آروم باش. نیجل تو هم درست حرف بزن!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خونهٔ قشنگم- خوشحالم ۶۶ تایی شدی؛ چقدر آدم هایی که داخلت زندگی میکنن دوست داشتنی آن.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی ²¹ نیجل با حرص گفت: هیولا خانوم مراقبت باش ، دوست ندارم به صورت قشنگم خط بیوفته! ظرف غذایم را به جلو هل دادم و از روی میز بلند شدم. آقای جوردن مثل همیشه بلند گو را بدست گرفت و با صدای گوش خراش همیشگی اش گفت«سلامم،صبحتون بخیرررررر» و بعد صدای صوت بلند گو آمد و همه با ای ای کردن گوش هایشان را گرفتند. آقای جوردن ادامه داد«برنامه امروز خیلی خوشمزست! برنامه به این شکله: به قسمت شمال شرقی جنگل میریم(نگران نباشید این قسمتش خطرناک نیست) اونجا توت وحشی توت فرنگی وحشی و بلو بری جمع میکنیم. این جمع آوری گروهی یه و بعد در اخر اون ها رو به غذا خوری میارید و آشپز براتون کیک درست می‌کنه با میوه های جنگلی...» همه با ذوق ، دهن های که آبشان راه افتادن بود باهم پچ پچ میکردند ، و همان لحظه ولی گفتن آقای جوردن نصف کشتی هایشان را غرق کرد. جوردن«ولی ، باید یه چیز هایی رو رعایت کنید، قانون ها این هاست: گروهی حرکت میکنید و از هم جدا نمی‌شید میوه ها رو برسی میکنید بعد اون ها رو می‌خورید به بلوبری های سمی لب نمیزنید! مشخصاتش اینه دونه‌هاش گندس برق می‌زنن تکی تکی واویزونن نه خوشه‌ای بوته‌ش گنده‌ست برگاش مثل اسفناج غول می‌ترکونیش سبزه توش بنفش نیست.» یکی از بچه ها گفت:«اگی کسی بخوره چه بلایی سرش میاد؟» آقای جوردن لبخند موزیانه ای زد و گفت«اولش دهن و گلو خشک میشه طوری تشنه میشی که آب هم فایده نداره چشما تار می‌بینه و مردمک گشاد میشه، بعدش دل‌درد و حالت تهوع سرگیجه شدید قلب شروع می‌کنه تند و نامنظم زدن بدن داغ می‌کنه عرق قطع میشه حالت خطرناک و بد بیناش هم میشه: توهم می‌زنه چیزای عجیب می‌بینه گیج و هذیونی میشه ممکنه غش کنه یا تشنج بگیره اگه زیاد خورده باشه حتی می‌تونه به کما و مرگ برسه» :مثل اینکه با خوردن اون ها بلیط وی ای پی رفتن به اون دنیا رو بدست می اوردیم. به سراغ امیلی رفتیم و سبد ها رو یکی،یکی ازش گرفتیم. یک هو راجر کنارم ضاحر شد. همانطور که دستش را انداخته بود روی شانه ام زیر لب زمزمه کرد. راجر:بهتر توی این یه هفته زیاد آفتابی نشی، اینجوری به دیگه کسی اذیتت نمیکنه. سرم را بالا بردم و گفتم: باشه، اما من از خودم میترسم!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی²² راجر با تعجب نگاهم کرد و گفت: چرا ؟ :من، من نمیدونم، گاهی وقتا ، مخصوصا وقتایی که عصبانی میشم ، انگار کنترلم دست خودم نیست و تبدیل به یه حیون درنده میشم! راجر آرام دستش را روی سرم گذاشت و سرم را نوازش کرد. راجر: بنظرت دلیلش چیه؟ دستم را بالا آوردم و باندش را باز کردم، بعد جای گاز که هنوز هم خونی بود را نشانش داد. راجر با وحشت نگاهش کرد بعد دستم را در دستش گرفت: وای اینکه حتی از دست هلفیک هم بدتره! رویم را به سمتش کردم و گفتم: ببین نوع گاز رو ، شبیه به هم دیگن درسته! راجر به نشانه تایید سرش را تکان داد. :اما ببین ، من دندون هام آنقدر تیز نیستن! راجر:منظورت چیه؟ :چندتا چیز هست، اول اینکه هرچی که هست مربوط به این گازه! و مثل اینکه انگار وقتی می‌خوام گاز بگیرم دندون هام تغییر شکل میدم. راجر خنده ای کرد و گفت:هه، باورم نمیشه. بعد دستش را جلوی صورتش تکان داد و گفت:نه، نه امکان نداره! بغض کردم، سرم را پایین انداختم، کاش میشد اشتباه فهمیده باشم. راجر آمد جلوم و خم شد. راجر: سوفی به من نگاه کن، مطمئنی! سرم را تکان دادم و گفتم: نه تا وقتی که به چشم خودم یه گرگینه نبینم مطمئن نمیشم! راجر مشت کرد و با چهره ای مصمم گفت: امشب میگردیم،باشه؟! لبخندی زورکی زدم و گفتم:بآشه. ایوان داد زد:هوی، راجر مگه امیلی نگفت که باید گروهی حرکت کنیم! راجر آرام چند بار در کمرم زد و گفت:دیگه ناراحت نباش. اوه ببخشید آمدم. چشمی چرخواندم و لیا را پیدا کردم، تنهایی جایی که احساس راحتی میکردم پیش راجر و دوستانم بود که حالا یکی از آنها هم به خونم تشنه شده بود. چشم به جلوی پایم دوختم و از سبزی زمین لذت بردم. همانطور که سبد لیا به پاهایش میخرد و با خوشحالی راه می‌رفت گفت: می‌خوام ازشون اجازه بگیرم، که داخل کیک پزی به اشپز کمک کنم. کسی از شما ها باهام میاد؟! همه سکوت کرده بودند، نیجل داشت با موهایش ور میرفت و لانا هم همیشه در لاک خودش بود. لانا جلو آمد با لبخندی ملیح گفت: منم میام. لیا لبخندی زد و گفت: اوه خیلی خوبه، راستی بیاید سن هاتون رو بگید، ما هیچی درمورد هم نمی‌دونیم. نیجل که بی دلیل داشت به ناخن هایش فوت میکرد گفت:من ۱۶ سالمه :زمزمه کردم من هم همینطور. لانا لبخندی زد گفت: من ۱۸ سالمه، و چون داخل شیرینی فروشی کار میکنم،دوست دارم با دست های خودم کیکم رو درست کنم. لیا با ذوق گفت: اوه چه باحال. لانا سری کج کرد و گفت: لیا خودت چی، تو چند سالته؟ لیا که انگار برجکش را زده بودن با لب و لوچه ای آویزان گفت: من،‌ من ۱۳ سالمه. لانا گفت: پس از هممون کوچیک تری. لیا با چهره ای ناراحت سر تکان داد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی ²³ سرعت بچه ها دو چندان شد گویا به میوه ها رسیده بودیم، هر گروهی سراغ یک نوع رفت. گروه های به دنبال تمشک ، گروه هایی به دنبال بلوبری و گروه هایی به دنبال توت فرنگی وحشی. آن وست هم بعضی ها برای کرم ریزی به دنبال بلوبری های سمی می‌گشتند. جلو رفتم، بیش از پیش خیره شدن بچه ها را روی خودم احساس میکردم، کلاهم را پایین آوردم و به دنبال بوته بلو بری ای گشتم که از بقیه بوته ها دور تر بود. به شکل عجیبی بو ها را بهتر و قوی تر از قبل حس میکردم. به خوبی فقط با بو کشیدن می‌توانستم بفهمم که کدام یکی خراب است و کدام یکی سالم. سنگینی نگاهی را روی خودم احساس میکردم، نگاهم را چرا خواندم اما هیچ یک از بچه ها را ندیدم. صدای غوره ضعیفی به گوش می‌رسید؛ بین بوته ها به دنبال آن چشمانه خیره شده گشتم و جز دو چشمی که غم از آنها می‌بارید،چیز دیگری نمی‌دیدم. گویا گرگی میان بوته ها جا خوش کرده بود و به من خیره شده بود. چشمانش تمنا میکردند که به سمتش بروم. سبد پر میوه را روی زمین گذاشتم و آرام به سمتش رفتم؛ در ذهنم آشوبی بود، شاید اگر به سراغش بروم به سرنخی دست پیدا کنم، شاید واقعاً بتوانم مطمئن بشم که آیا قرار است سر من بلایی بیاید یا که نه. به نزدیکی اش که رسیدم چشمانش برقی زد. یک هو صدایی مرا فرا خواند! -سوفییـ ، بیا نباید از ما دور بشی! با تأسف به گرگ نگاهی کردم و گفتم: منتظرم باش دوباره میام. سبد را برداشتم و به سمتشان رفتم، با ذوق دنبال راجر می‌گشتم. کو، کجاست؟! به سراغ ایوان رفتم. با کتفش زدم:ایوان ایوان برگشت به سمتم و گفت: اوه، سلام سوفی :ایوان، راجر کجاست؟! ایوان چشمی چر خواند و گفت: نمی‌دونم الان اینجا بود که. راجرر راجرر اوه آنجاست. از پشت درخت ها داشت می آمد. به سمتش رفتم: راجر کجا بودی؟! راجر لبخندی زد و گفت: هیچ جا. نگاهی سر تا پا بهش انداختم: پس چرا یقه لباست خونیه. راجر سری حرفم را پیچاند و گفت: هیچی، برای چی دنبالم بودی کاری باهام داشتی؟! : ها، آ ، آره. لباسش را کشیدم و او را کناری کشاندم، بعد زمزمه کردم. : یه گرگ دیدم، همون گرگ قبلی بود، میخواست که باهاش برم. راجر چشمانش گرد شد:خوب بعدش؟! :خواستم برم سمتش اما صدام کردن، بیا امشب همینجا رو بگیریم! راجر: اینجا منطقه ۱۴ و خیلی گستردست و بر اساس تابلو هایی که زدن اینجا شب ها حیون داخلش زیاده، به خاطر همین معمولاً میدن به بزرگسال ها. چهره در هم بردم و گفتم: خوب ، تو بزرگسالی دیگه. راجر سرش را آورد جلو و دستش را گذاشت روی سرم و گفت: اما تو یه دختر کوچولو ای وقتی هایی که خم میشد تا با من صحبت کند، خیلی احساس کوچیکی میکردم،انگار فیل و فنجان بودیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا