در جست و جوی شادی ²⁴
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
به هر حال،ما امشب هرجور که شده منطقه ۱۴ رو میگردیم!
راجر سری کج کرد و چون میدانست حریف اسرار ها من نمی شود، قبول کرد.
مرا چرا خواند و همزمان که داشت مرا به جلو حل میداد گفت: خوب دیگه، برو ، برو با دوستات میوه جم کن.
روی برگرداندم گفتم: چرا داری منو از خودت دور میکنی؟!
راجر به حالت تعجب سرش را کج کرد و گفت:من؟
نه فقط دارم میگم بری برای خودت میوه جمع کنی،همین.
چهره اش کمی عجیب میزد، انگار داشت چیزی را آشکارا پنهان میکرد.
حوصله پرسیدن نداشتم،اگر چیز مهمی بود احتمالا خودش میگفت،
شانه ای بالا انداختم و جلوی رفتم بعد چرخی زدم و همانطور که عقب عقب به سمت بچه ها میرفتم گفتم: اگه خواستی به کسی زارت رو بگی من سرتاپا گوشم، و زبانم را از گوشه لبم بیرون آوردم.
راجر خنده ای کرد و گفت: من به دختر کوچولو ها رازم رو نمیگم.
به سمت بچه ها رفتم، همه سبد هایشان پر شده بود و منتظر بودند تا آقای جوردن اجازه ی برگشت را بدهد.
جایی آرام و راحت برای نشستن پیدا کردم و مشغول کندن زمین با تکه چوبی شدم، خاک بشدت نمناک و لطیف بود، دلم میخواست با آن خاک برای خودم تکه کیکی درست کنم و آن را دو لپی بخورم.
آقای جوردن جلو امد، کمی اهم اهم کرد و بر خلاف همیشه که صدا را در گلویش می انداخت و بلند حرف میزد، این بار آرام حرفش را آغاز کرد.
«خوب بچه جمع کردن دیگه کافیه،وقتشه برگردبم و این میوه های جنگلی رو به دلا بدیم تا برامون کیک درست کنه.»
آقای جوردن معتقد بود که نباید وقتی توی جنگلیم حرف بزنیم و آرامش حیون های تو جنگل رو بهم بزنیم،اون میگفت سکوتمون باعث میشه که وجودمون برای حیوان ها کم تر آزار دهنده باشه.
همه مربی ها به همراه خود سبد هایی پر گل داشتند، گل هایی که بویشان تو را در رویا غرق میکرد.
با قدم هایی بلند به سمت امیلی رفتم.
او تنها مربی بود که همه او را به اسم صدا میزدند،در کنارش احساس راحتی میکردم.
:امیلی این گل ها چین؟
امیلی اسمی عجیب گفت که نمی توانم آن را حتی تلفظ هم کنم.
امیلی: با این گل ها میشه شربت درست کرد.
: بوی خیلی خوبی داره، احتمالا مزش هم همینقدر خوبه.
در جست و جوی شادی ²⁵
امیلی با لبخند سری تکان داد و گفت:
مزش خوبه همونقدر که بوش خوبه و فکر کنم در کنار کیک های میوه ای خیلی خوشمزه باشه.
حرکت کردیم به سمت اردوگاه، از نوع برنامه ریزیشان معلوم بود که بعد از برگشت برنامه ای ندارند.
جلو تر و جدا از همه حرکت کردم،یک هو سنگینی دستانی را بر روی شانه ام احساس کرد.
صدایی در گوشم زمزمه کرد:
هیولا کوچولو،خیلی خوب از زیر اینکه تو این بلا رو سرم آوردی در رفتی.
محکم دست راستم که گزیده شده بود را فشار داد.
بی درنگ اورا حل دادم و رویش پرید،بعد همانطور که یقه اش را با چنگ هایم گرفته بودم با خشم گفتم: اگه لازم باشه بازم گازشت میگیرم و تیکه تیکت میکنم اشغاللل.
راجر به سمتم آمد و شانه هایم را کشید.
راجر:سوفی ولش کن، بلند شو.
از آن طرف امیلی هم آمد و مرا به سختی از هلفیک جدا کردند.
هلفیک نیش خندی زد و همانطور که به من خیره شده بود زمزمه کرد: همینو می خواستم.
با وحشت با بچه ها نگاه کردم، همه هاج و واج به من خیره شده بودند.
یقه هلفیک پاره شده بود و حرف هایم واقعا برای بچه ها وحشت آور بود.
نگاهی به دوستانم انداختم، آنها بیشتر از بقیه شکه شده بودند.
نیجل همانطور که زیر چشمی داشت به من نگاه میکرد، زمزمه میکرد:حالا شما هم باورتون شد؟
گویا امیلی متوجه سنگینی نگاه بچه ها روی من شده بود، دستی به روی شانه ام گذاشت و گفت:راجر تو سوفی رو همراهی کن تا اتاق من، میخوام یکم باهاش حرف بزنم.
راجر دست برد به سمت دستم و فهمید که باز یخ کرده ام.
سویشرت تش را در آورد و کلاهش را روی سرم گذاشت بعد مرا از پشت حل داد.
راجر:دختر کوچولو، حالا که داری به یه گرگ کوچولو تبدیل میشی بهتر نیست که یکم آروم تر باشی.
با ناراحتی زمزمه کردم: هنوز که هیچی معلوم نیست، چرا داری اینجوری میگی؟
راجر هوفی کرد و گفت: باشه، اگه میخوای درموردش حرف نمیزنم.
درجایم ایستادم.
راجر: چیشدع چرا وایسادی؟
روی برگرداندم و و سرم را به سینه راجر تکیه دادم.
راجر جرخورد: اوه،خ-
ترجیح داد سخن نگوید، آرام با دستش سرم را نوازش کرد و گفت:نگران نباش درست میشه دختر کوچولو.
در میان آسمان طوفانی
روی آن اقیانوسسیَهرنگ قایقی سوار بود به نام "Nirozhu"
گر خواهی غرق نشوی سوارش شو
در جست و جوی شادی ²⁶
به سمت اتاق امیلی رفتم و به دیوار تکیه زدم.
راجر: نمیشنی؟
:نه، اینطور راحترم.
امیلی وارد شد.
امیلی لبخندی ریز زد و گفت: سبدت رو دادم به دوستات، خوب چرا نمیشی؟
:اینجوری کمتر خطر ناکم.
امیلی با ناباوری خنده ای کرد و گفت:
چی!، نگران نباش تو خطر ناک نیسی، حتی اگر هم باشی من باهات مشکلی ندارم.
از روی صندلی اش بلند شد ، به سمتم آمد و دستم را گرفت و مرا روی صندلی رو به رویش نشاند.
بعد همان طور که با لبخند به من چشم دوخته بود،گفت:
سوفی، بهم بگو چه اتفاقی افتاده.
در سکوت به زمین خیره شدم، دلیلی نمیدیم که چیزی را که حتی خودم هم از آن مطمئن نبودم به او بگویم، من اصلا نمیدانستم او دقیقاً از چه خبر دارد.
امیلی دست یخ کرده ام را در دستان گرمش فشرد و گفت: من میدونم که اون اتفاقی که برای هلفیک افتاده تقصیر تو بوده، من میفهمم تو چقدر سختته.
با حرص نگاهش کردم، گفتم:
چی؟! تو میدونی! الکی برای من دلسوزی نکن، تو اصلا نمیفهمی من چه مشکلی دارم و دارم چی میکشم!
از نگاه نگران امیلی معلوم بود که باز آن چهره ی معصومم رنگ وحشی به خود گرفته بود.
نیاز داشتم هرچه زود تر از این سردرگمی در بیایم.
نه حوصله دلسوزی های بخودشان را داشتم و نه حوصله به تمسخر گرفتنشان را.
از جایم بلند شدم و با عجله از اتاق امیلی بیرون زدم.
امیلی داد زد: سوفی من نمی خواستم ناراحتت کنم! فقط میخواستم کمکت کنم.
پوز خندی زدم: کمک؟ هه مسخرست.
به سمت جنگل رفتم.
راجر: سوفی داری کجا میری؟!
دست در جیب های سویشرت راجر کردم و گفتم: فقط میخوام تنها باشم.
احساس عجیبی در دست و پاهایم میکردم، انگار که از حالت اولیشان داشتند خارج میشدند.
ترجیح دادم به انها نه فکر کنم و نه حتی نگاه کنم.
وارد جنگل شدم و جایی در میان درختان به آغوش درختی پناه بردم.
زانویم را بغل کردم و دست هایم را به دورم حلقه کردم.
صدای پا به گوشم میرسید، هر ثانیه نزدیک و نزدیک تر میشد.
صدا به کناره گوشم رسید.
سرم را بالا آوردم:راج- ، گرگ؟
همان گرگ قبلی بود، همانقدر زیبا و همانقدر ناراحت.
دستم را روی سرش کشیدم و بعد کمرش را نوازش کردم.
گرگ آرام گرفت و نشست، گویا در کنار من احساس آرامش میکرد.
: تو خیلی دوستداشتنی هستی.
یک هو چیزی سر تا سرم را پر از وحشت کردم!
دست هایم پنجه شده بودند! با وحشت دست دیگرم را از جیب هودیم در آوردم،ان یکی هنوز به همان شکل قبلی بود.
گرگ سری کج کرد و با تعجب نگاهم کرد.
همانطور که سر تا پا میلرزیدم گفتم: این طبیعیه؟!