در جست و جوی شادی ³¹
سُرم را گرفتم و با عجله به سمت چادر برگشتم.
نفس نفس زنان سرم را به دکتر دادم و گفتم.
:امیـ امیلی~ این سرم رو دکتر داد گفت حالش رو بهتر میکنه.
امیلی سرش را تکان داد و سرم را برای لیا وصل کرد.
چهره رنگ پریده و بی قرار لیا آرام گرفت و لانا نفس راحتی کشید.
خورشید دیگر سویی برای تابیدن نداشت، او قصد رفتن داشت.
از چادر بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم.
دوباره زنگ به صدا در امد، همه با تعجب سرشان را از چادرهایشان در آوردن و به سکو نگاه کردن.
آقای جوردن دست به بلند گو شد و با آن صدای گوش خراش همیشه گیش گفت:
«مگه صدای زنگ رو نشنیدید!!
اون هایی که جنازه جون دارن توی چادرا بمونن
و اون رفیقای اشک تمساح بریزشون زود بیان بیرون صف بگیرن، یالا!!»
همه به شکل عجیبی مرتب از چادر هایشان بیرون آمدند و صف همیشگیشان را تشکیل دادند.
دلیل این فراخواندن معلوم بود، آقای راجر قصد داشت بهخاطر این آشوب و این مسمومیت هایی که از روی عمد پیش آمده بودند مارا باز خواست کند.
نیجل بیرون آمد اما لانا هنوز پیش لیا بود.
لانا:من نمیتونم لیا رو به حال خودش بزارم، الان فقط آروم شده اما هنوز هم بدنش داغه هم هزیون میگه.
سرم را به آن معنی که نگران چیزی نباشید تکان دادم و گفتم: اگه کسی سراغت رو گرفت براش توضیح میدم.
آقای نیجل با لحنی آرام و مهربان سخنش را آغاز کرد، لحنی که نشان میداد در حرف هایش خبری از تنبیه نیست.
«همانطور که همه شما خبر دارید،بخاطر شیطنت و کار خرابی چند دسته از دانش آموزان این اردو، چند نفری مسموم شدند و خوشبختانه به خاطر رسیدگی سریع دکتر چندان حالشون وخیم نشده اما...»
لحن آقای جوردن در یک آن به لحن خش دار و عصبانی قبلی اش بر گشت خورد و با داد گفت.
«من هنوز خبر ندارم که چه کسی قصد مسموم کردن بچه ها رو داشته ، اما کافیه بفهمم که کسی خبر داره مسوب این کار چه کسیه و به من نگه!
اون وقت من کار به جون اون شخص دارم!»
با سخن آخر آقای نیجل رنگ و روی چندی از بچه ها رفت...
در جست و جوی شادی ³²
آقای جوردن چند لحظه ای در سکوت به بچه ها خیره شد و بعد بلند گو را زمین انداخت و از سکو پایین آمد.
صدای سکوت گوش خراش بلندگو همۀ بچه ها را دست به گوش کرد.
همهمه بین بچه ها بالا گرفت، هرکس درباری چیزی با دیگری حرف میزد ، انگار همه وحشت کرده بودند، اما بخاطر چه؟
نیجل به من خیره شده بود گویا قصد داشت چیزی به من بگوید ، اما غرورش نمی گذاشت.
همان مربی دیشبی به سراغمان آمد و از بچه های گشت دیشب خواست که یک جا جمع شوند.
در پی برداشتن قدم اولم بودم که نیجل آرام به شانه ام زد.
روی برگرداندم: چیه؟
نیجل با چهره ای ناراحت دهنش را نزدیک گوشم کرد و زمزمه کرد:
" میدونم که اذیتت کردم و معذرت میخوام، اما لطفاً اون اتفاقی که تو چادر افتاد رو نادیده بگیر و از اینکه من از اون سم استفاده مردم چشم پوشی کن.
من واقعا قصد مسموم کردنتون رو نداشتم!"
چشمانم را ریز کردم و با شیطنت گفتم:
اگه بگی کی بهت اون دسر رو داده میتونم نادیدش بگیرم.
نیجل چند لحظه مکث کرد و قبل از آنکه لب به سخن باز کند من از آنجا دور شدم.
به سمت بچه ها رفتم، سراغ راجر را گرفتم.
گوشه ای تکیه به سکو داده بود و رنگش پریده بود.
به سمتش رفتم ، خم شدم و آرام روی شانه اش زدم.
:راجر،خوبی؟
راجر سرش را بالا آورد و با لبخندی زورکی گفت: اوه، اره خوبم.
دستم را گرفت و بلند شد، به محض آنکه روی پاهایش ایستاد، دستش را روی شانه ام گذاشت.
با لحنی نگران پرسیدم: مطمئنی حالت خوبه؟ میخوای استراحت کنی؟
سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: نه،مشکلی نیست فقط چشمام یه لحظه سیاه رفت.