eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
68 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
در جست و جوی شادی ³¹ سُرم را گرفتم و با عجله به سمت چادر برگشتم. نفس نفس زنان سرم را به دکتر دادم و گفتم. :امیـ امیلی~ این سرم رو دکتر داد گفت حالش رو بهتر می‌کنه. امیلی سرش را تکان داد و سرم را برای لیا وصل کرد. چهره رنگ پریده و بی قرار لیا آرام گرفت و لانا نفس راحتی کشید. خورشید دیگر سویی برای تابیدن نداشت، او قصد رفتن داشت. از چادر بیرون آمدم و نفس راحتی کشیدم. دوباره زنگ به صدا در امد، همه با تعجب سرشان را از چادرهایشان در آوردن و به سکو نگاه کردن. آقای جوردن دست به بلند گو شد و با آن صدای گوش خراش همیشه گیش گفت: «مگه صدای زنگ رو نشنیدید!! اون هایی که جنازه جون دارن توی چادرا بمونن و اون رفیقای اشک تمساح بریزشون زود بیان بیرون صف بگیرن، یالا!!» همه به شکل عجیبی مرتب از چادر هایشان بیرون آمدند و صف همیشگیشان را تشکیل دادند. دلیل این فراخواندن معلوم بود، آقای راجر قصد داشت به‌خاطر این آشوب و این مسمومیت هایی که از روی عمد پیش آمده بودند مارا باز خواست کند. نیجل بیرون آمد اما لانا هنوز پیش لیا بود. لانا:من نمیتونم لیا رو به حال خودش بزارم، الان فقط آروم شده اما هنوز هم بدنش داغه هم هزیون میگه. سرم را به آن معنی که نگران چیزی نباشید تکان دادم و گفتم: اگه کسی سراغت رو گرفت براش توضیح میدم. آقای نیجل با لحنی آرام و مهربان سخنش را آغاز کرد، لحنی که نشان میداد در حرف هایش خبری از تنبیه نیست. «همانطور که همه شما خبر دارید،بخاطر شیطنت و کار خرابی چند دسته از دانش آموزان این اردو، چند نفری مسموم شدند و خوشبختانه به خاطر رسیدگی سریع دکتر چندان حالشون وخیم نشده اما...» لحن آقای جوردن در یک آن به لحن خش دار و عصبانی قبلی اش بر گشت خورد و با داد گفت. «من هنوز خبر ندارم که چه کسی قصد مسموم کردن بچه ها رو داشته ، اما کافیه بفهمم که کسی خبر داره مسوب این کار چه کسیه و به من نگه! اون وقت من کار به جون اون شخص دارم!» با سخن آخر آقای نیجل رنگ و روی چندی از بچه ها رفت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
در جست و جوی شادی ³² آقای جوردن چند لحظه ای در سکوت به بچه ها خیره شد و بعد بلند گو را زمین انداخت و از سکو پایین آمد. صدای سکوت گوش خراش بلندگو همۀ بچه ها را دست به گوش کرد. همهمه بین بچه ها بالا گرفت، هرکس درباری چیزی با دیگری حرف میزد ، انگار همه وحشت کرده بودند، اما بخاطر چه؟ نیجل به من خیره شده بود گویا قصد داشت چیزی به من بگوید ، اما غرورش نمی گذاشت. همان مربی دیشبی به سراغمان آمد و از بچه های گشت دیشب خواست که یک جا جمع شوند. در پی برداشتن قدم اولم بودم که نیجل آرام به شانه ام زد. روی برگرداندم: چیه؟ نیجل با چهره ای ناراحت دهنش را نزدیک گوشم کرد و زمزمه کرد: " میدونم که اذیتت کردم و معذرت می‌خوام، اما لطفاً اون اتفاقی که تو چادر افتاد رو نادیده بگیر و از اینکه من از اون سم استفاده مردم چشم پوشی کن. من واقعا قصد مسموم کردنتون رو نداشتم!" چشمانم را ریز کردم و با شیطنت گفتم: اگه بگی کی بهت اون دسر رو داده میتونم نادیدش بگیرم. نیجل چند لحظه مکث کرد و قبل از آنکه لب به سخن باز کند من از آنجا دور شدم. به سمت بچه ها رفتم، سراغ راجر را گرفتم. گوشه ای تکیه به سکو داده بود و رنگش پریده بود. به سمتش رفتم ، خم شدم و آرام روی شانه اش زدم. :راجر،خوبی؟ راجر سرش را بالا آورد و با لبخندی زورکی گفت: اوه، اره خوبم. دستم را گرفت و بلند شد، به محض آنکه روی پاهایش ایستاد، دستش را روی شانه ام گذاشت. با لحنی نگران پرسیدم: مطمئنی حالت خوبه؟ میخوای استراحت کنی؟ سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: نه،مشکلی نیست فقط چشمام یه لحظه سیاه رفت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
منتظرم بمونید تا بگردم باث:)
امشببب