طلسم؛جادو ₁₉
ساکو: ارباب چه کنیم
ادل: چاله ای بکنید و نگهبان را در آن دفن کنید
نگهبان سوم نزدیک آمد: ارباب میشه اجازه بدید همه چی رو خودم انجام بدم دلم میخواد خودم با دستای خودم دوستم رو دفن کنم
ادل: باشه تو آزادی هر کاری که میخوای بکنی
نگهبان سوم: ممنون قربان
نامیرا به اون اتفاق به ماهیت مقام ادل شک کرده بود!
ساکو: همونطور که فکر میکردیم دوستان زیادی در کوهستان هستند که در ازای پول حاضرند آدم هم بکشند
ادل با ناباوری تایید کرد: بله باید بیشتر حواسمون باشه
نامیرا مخصوصاً تو سر به هوایی نکن و بدون اطلاع من جایی نرو
نامیرا :بله ارباب
نامیرا ادل و ساکن نشستند و نگاه کردند که نگهبان سوم چگونه تنها دوست عضو خانوادهاش را دفع میکند
نامیرا: من ۶ سال پیش پدرم را از دست دادم اون زمان هم مادرم اصرار داشت خودش پدرم را دفع کنه اما نمیشد چون مریضی پدرم هنوز هم واگیر داشت و امکان داشت اگر مادرم پدرم را دفن کنه خودش هم مریض بشه به همین دلیل هم برادر بزرگم و عمویم پدرم را دفن کردند؛
همه چی تا زمانی که برادر بزرگم بود خوب بود با وجود او نبود پدرم کمتر احساس میشد اما روزی او را هم از دست دادیم،
یک روز، ماموران سلطنتی به خانهمان ریختند و برادرم را بدون هیچ دلیلی بردند و او را زندانی کردند،
حال دیگر دو سال میشود که هیچ کدامشان را ندیدهایم و من هزینه زندگی مادرم،خواهرم،زن برادرم را تامین میکنم؛
وقتی اعلامیههای سربازگیری پخش شد با خوشحالی شرکت کردم تا بلکه هم بتوانم در قصر کاری پیدا کنم هم بتوانم برادرم را در قصر ملاقات کنم
ادل: بعد از گذشت دو سال هنوز هم نفهمیدی چرا برادرت رو بردن
نمیرا: نه اصلاً کدوم یکی از کارهای اون پادشاه احمق دلیل داره که این کارش هم با دلیل باشه
ساکو با عصبانیت از جایش بلند شد: دیوونه میفهمی داره چی میگی
نامیرا: چرا تو داری ناراحت میشی ارباب باید ناراحت شه که دوست پادشاه نه تو!
طلسم؛جادو ₂⁰
ساکو خواست بلند شود اما
ادل رو به او کرده سرش را به نشانه نه تکان داد
زمزمه کرد: سر خود کاری انجام نده اون که از من بدش نمیاد از پادشاه این سرزمین بدش میاد
حالا که من پادشاه نیستم !
نگهبان سوم با دستهایش آخرین مشت خاک را روی دوستش ریخت بعد عقب ایستاد هم ادای احترام کرد
ادل نامیرا و ساکو به کنارش آمدند و از خدایان برای او طلب آمرزش کردند
ادل دستش را روی شانه سوم گذاشت و گفت: ما میریم اونور و منتظرت میمونیم تو هم از دوستت خداحافظی کن
سوم که سعی در سرکوب کردن بغضش را داشت سرش را پایین انداخت: چشم ارباب
ساکو نامیرا روی اسبهایشان پریدند اما ادل..
ساکو ارباب مشکلی پیش اومده چرا سوار اسبتون نمیشید
ادل کمی پایش را روی زمین کشید: نه مشکلی نیست سعی کرد سوار اسب شود پایش را که روی پدال اسب گذاشت چهره اش در هم رفت دندان هایش را بهم فشرد و سوار شد
سوم در حالی که دستهایش را با لباسش تمیز میکرد نزدیک شد: میتونیم بریم
شتابان حرکت کردند به سمت نامینو
ساکو: ارباب مقبره در ۱۰ فرسخی نامینوس قصد دارید اول به مقبره بروید یا به شهر
ادل: اول به مقبره میرویم
راههای تنگ و باریک کوهستانی کم کم داشتم بدتر میشدند اسبهایشان دیگر نای تند رفتن را نداشتند
نامیرا نزدیک ادل شد: ارباب این راه راه شهر نامینو نیست
ادل: بله ما اول به یک جای دیگه میریم
نامیرا : کجا؟
ادل: مقبره امپراطور اسبق
نامیرا:مقبره!؟ اما مگه شما میتونید به داخل مقبره بروید
ادل: اونش به تو مربوط نیست
طلسم؛جادو ₂₁
نامیرا سکوت کرد و از ادل فاصله گرفت راهشان را ادامه دادند تا جایی که سربازان سلطنتی جلویشان را گرفتند
ادل به ساکو علامت داد ساکو جلو رفت و نشانی را به سربازان حکومتی نشان داد
سربازان تعظیم کردند و عقب رفتند
سوم متلکی انداخت و گفت: دوست پادشاه بودن هم خوبه درسته نامیرا
نامیرا : بله درسته
امپراطور از دروازه رد کرد و
سربازان جلو آمدند: شما اجازه ورود را ندارید باید تا برگشتشون صبر کنید
نامیرا از اسب پیاده شد و گفت: مثل اینکه ارباب فقط اندازه خودش اعتبار داره
ـــــ
امپراطور از اسبش پیاده شد و آن را رها کرد اولین بارش بود که در آن مقبره قدم میگذاشت پدرش قبل از تولدش در یکی از جنگها به قتل رسید و کشته شد
و مادرش هم چندان عمر طولانی نداشت بعد از مرگ پدربزرگش خودش پادشاه شد تی به ستونهایی که در ورودی مقبره بودند کشید و غرق در زیبایی شکوفههای بادام روی آنها شد
قدم نخستینش را گذاشت و وارد مقبره شد
عودی که در دیوار فرو رفته بود را روشن کرد و مخلصانه ادای احترام کرد
ادل: درود امپراطور بیش از ۱۰ سال است که به دیدار شما نیامدهام خوشنودم از این دیدار دلنشین دلیل اینکه چرا شما جادو رو از حکومتتان برداشتید را نمیدانم اما میخواهم بفهمم
اما حال برای فهمیدن آن نیامدهام من به اینجا آمدهام تا بفهمم چطور باید جادویم را بیدار کنم و جان نازدانهام را نجات دهم
صدای قدمهایی از پشتش شنید روی برگردان و با پیری عجیب مواجه شد
-درود علیجناب نمیدانید چه خرسندم از دیدار شما
ادل شگفت زده گفت: من تو را به یاد دارم تو صدر اعظم امپراطور بودی !
-درسته اولیا حضرت
ادل: توـ تو جواب سوالهای من رو میدونی؟!
طلسم؛جادو ₂₂
-لطفاً با من بیایید..
روی پلههای خیس قدم گذاشتن و به زیرزمینی پر از قفسادی که ممنوع از کتاب، طومار بود رسیدند
-امپراطوری هنگو با جادویش به شدت قدرتمند بود اما جادوگران قصر پول پرستانی بیش نبودند وزرا که اختلافی پیش میافتاد وزرا به سراغ جادوگران میرفتند و با رشوه آنها را طرف خود میکردند این کار وزرا مدام باعث شورش داخلی میشد رفته رفته کل کشور این مشکل دچار شد جادوگران پول میگرفتند و در ازای آن هر کاری که از آنها خواسته شده بود را انجام میدادند برایشان مهم نبود که باید کسی را میکشتند یا باید تغییری در اتفاقی طبیعی را میدادند
شورشهای داخلی باعث ناامنی در کشور شده بود
امپراطور تصمیم گرفت به جای سرکوب پی در پی شورشها جادو را در حکومتش ممنوع کند
ادل: اون چطور جادو داشت مادر یا جدش جادوگر بود
پیر والا مقام: ایشون مانند شما از کودکی بر تخت پادشاهی نشست در آن سن قدرت زیادی برای محافظت از خود نداشت و مدام جانش در خطر میافتاد پس
یک روز که داشت عبادت میکرد در جایش از هوش رفت چشمانش را که باز کرد متوجه شد که صاحب جادو شده است
خدایان به او محبتی دادند تا بتواند از جان خودش محافظت کند و فرمانروایی عادل شود
امپراطور تصمیم گرفت تمام اسناد و مدارک مرتبط به جادو را از بین ببرد اما خوب میدانست که جادو به فرزندانش نیز خواهد رسید پس نمادین همه اسناد را پاک کرد و آنها را نابود کرد و دور از چشم همگان آنها را اینجا پنهان کرد
حال برو و آنها را بخوان شاید به چیزی رسیدید عالیجناب
ادل سری تکان داد و به سمت قفسهها رفت داد زد : برو و به همراهانم بگو به شهر بروند و استراحت کنند
بگو امپراطور قرار نیست به این زودیها برگرد پیر والا مقام: از ساعه اولیا حضرت
صدراعظم آرام قدم زد و به در رسید درهای چوبی بازگشتند و نامیرا ساکو سوم درجا از جایشان برخاستند
صدراعظم به ساکو اشاره کرد و او را نزد خود فراخواند
سخنانی را در گوش ساکو زمزمه کرد به درون مقبره بازگشت
نامیرا: اون کی بود؟