طلسم؛جادو ₂₁
نامیرا سکوت کرد و از ادل فاصله گرفت راهشان را ادامه دادند تا جایی که سربازان سلطنتی جلویشان را گرفتند
ادل به ساکو علامت داد ساکو جلو رفت و نشانی را به سربازان حکومتی نشان داد
سربازان تعظیم کردند و عقب رفتند
سوم متلکی انداخت و گفت: دوست پادشاه بودن هم خوبه درسته نامیرا
نامیرا : بله درسته
امپراطور از دروازه رد کرد و
سربازان جلو آمدند: شما اجازه ورود را ندارید باید تا برگشتشون صبر کنید
نامیرا از اسب پیاده شد و گفت: مثل اینکه ارباب فقط اندازه خودش اعتبار داره
ـــــ
امپراطور از اسبش پیاده شد و آن را رها کرد اولین بارش بود که در آن مقبره قدم میگذاشت پدرش قبل از تولدش در یکی از جنگها به قتل رسید و کشته شد
و مادرش هم چندان عمر طولانی نداشت بعد از مرگ پدربزرگش خودش پادشاه شد تی به ستونهایی که در ورودی مقبره بودند کشید و غرق در زیبایی شکوفههای بادام روی آنها شد
قدم نخستینش را گذاشت و وارد مقبره شد
عودی که در دیوار فرو رفته بود را روشن کرد و مخلصانه ادای احترام کرد
ادل: درود امپراطور بیش از ۱۰ سال است که به دیدار شما نیامدهام خوشنودم از این دیدار دلنشین دلیل اینکه چرا شما جادو رو از حکومتتان برداشتید را نمیدانم اما میخواهم بفهمم
اما حال برای فهمیدن آن نیامدهام من به اینجا آمدهام تا بفهمم چطور باید جادویم را بیدار کنم و جان نازدانهام را نجات دهم
صدای قدمهایی از پشتش شنید روی برگردان و با پیری عجیب مواجه شد
-درود علیجناب نمیدانید چه خرسندم از دیدار شما
ادل شگفت زده گفت: من تو را به یاد دارم تو صدر اعظم امپراطور بودی !
-درسته اولیا حضرت
ادل: توـ تو جواب سوالهای من رو میدونی؟!
طلسم؛جادو ₂₂
-لطفاً با من بیایید..
روی پلههای خیس قدم گذاشتن و به زیرزمینی پر از قفسادی که ممنوع از کتاب، طومار بود رسیدند
-امپراطوری هنگو با جادویش به شدت قدرتمند بود اما جادوگران قصر پول پرستانی بیش نبودند وزرا که اختلافی پیش میافتاد وزرا به سراغ جادوگران میرفتند و با رشوه آنها را طرف خود میکردند این کار وزرا مدام باعث شورش داخلی میشد رفته رفته کل کشور این مشکل دچار شد جادوگران پول میگرفتند و در ازای آن هر کاری که از آنها خواسته شده بود را انجام میدادند برایشان مهم نبود که باید کسی را میکشتند یا باید تغییری در اتفاقی طبیعی را میدادند
شورشهای داخلی باعث ناامنی در کشور شده بود
امپراطور تصمیم گرفت به جای سرکوب پی در پی شورشها جادو را در حکومتش ممنوع کند
ادل: اون چطور جادو داشت مادر یا جدش جادوگر بود
پیر والا مقام: ایشون مانند شما از کودکی بر تخت پادشاهی نشست در آن سن قدرت زیادی برای محافظت از خود نداشت و مدام جانش در خطر میافتاد پس
یک روز که داشت عبادت میکرد در جایش از هوش رفت چشمانش را که باز کرد متوجه شد که صاحب جادو شده است
خدایان به او محبتی دادند تا بتواند از جان خودش محافظت کند و فرمانروایی عادل شود
امپراطور تصمیم گرفت تمام اسناد و مدارک مرتبط به جادو را از بین ببرد اما خوب میدانست که جادو به فرزندانش نیز خواهد رسید پس نمادین همه اسناد را پاک کرد و آنها را نابود کرد و دور از چشم همگان آنها را اینجا پنهان کرد
حال برو و آنها را بخوان شاید به چیزی رسیدید عالیجناب
ادل سری تکان داد و به سمت قفسهها رفت داد زد : برو و به همراهانم بگو به شهر بروند و استراحت کنند
بگو امپراطور قرار نیست به این زودیها برگرد پیر والا مقام: از ساعه اولیا حضرت
صدراعظم آرام قدم زد و به در رسید درهای چوبی بازگشتند و نامیرا ساکو سوم درجا از جایشان برخاستند
صدراعظم به ساکو اشاره کرد و او را نزد خود فراخواند
سخنانی را در گوش ساکو زمزمه کرد به درون مقبره بازگشت
نامیرا: اون کی بود؟
سایه عشق:
میرای نماینده کلاس بود و به همین دلیل باید قبل از همه دانش آموزان به کلاس میآمد و بعد از همه دانشآموزان میرفت.
آن روز هم مثل همیشه کلاس منفجر شده بود؛ آفتاب پایش لغزیده بود حال درحال پایین آمدن بود
،نور طلایی رنگی از پنجرهها عبور کرده بود و کلاس را در بر گرفته بود.
میرای موهایش را جمع کرد و مشغول شد اول تخته را پاک کرد و بعد زمین و صندلیها را تمیز کرد ساعتی گذشت و میرای کارش را تمام کرد.
کش مویش را کشید و موهای پر کلاقیاش به پرواز درآمدند؛ آرام موهایش را پشت گوشهایش برد و به سراغ کیفش رفت ناگهان سایهای بر روی دیوار پدیدار شد سایه پسری بلند قامت
میرای کمی مکث کرد و بعد به سمت سایه رفت اما ناگهان سایه ناپذیر شد میرای چشم چرخاند اما کسی را ندید
از خستگی آهی کشید و به سمت پلهها رفت آرام پلهها را پایین رفت و به این فکر کرد که امروز هم مثل همیشه ناهارش را نخورده بود تا مثلاً کمی وزن کم کند اما خوب این کار بیفایده بود چون او یک سال بود که ناهار نمیخورد!
به آخرین پله که رسید دست برد تا کمی آب بخورد اما بطریاش را پیدا نکرد با تعجب کیفش را چپ و راست کرد اما چیزی ندید
یک هو صدایی آمد آقای میران که امروز شیفت نگهبانیاش بود سرش را از پنجره درآورده بود
میلان: آهای میرای این بطری آب توئه!؟
میرای که خوشحال شده بود که دیگر نیاز نیست برای برداشتن بطری آبش چهار طبقه را بالا برود با خوشحالی گفت: آره لطفاً بندازش
بطری آب آرام از دستان میلان لیز خورد و به دستان صاحبش رسید
میرای بطری را باز کرد و آب را سر کشید بعد با خوشحالی به سمت خانه رفت
گوشیش به صدا درآمد، آن را از کیفش بیرون آورد نوتیفهایش را چک کرد
مامان سلام متاسفم امروز هم نمیتونم بیام خونه باید جای یکی از همکاران بمونم
میرای بیاهمیت به متن گوششو خاموش کرد و به خانه بازگشت
"چیز جدیدی نیست همیشه کاراش همینه و همونطور اون مردی که انقدر توی کارهاش غرق شده که حتی جواب تماسهام رو هم نمیده"
در را باز کرد و وارد خانه شد کیفش را به زمین انداخت و روی تخت ولو شد چند باری پلک زد و بعد به خواب رفت
----در به صدا درآمد میرای آرام چشمانش را باز کرد و بعد با خستگی از جایش بلند شد به سمت در رفت و از چشمی در به بیرون نگاه کرد..
؛Harry
#تکهـ_نوشت
طلسم؛جادو ₂₃
ساکو: بیاید بریم شهر
سوم: پس ارباب؟
ساکو: او فعلا قصد خروج از مقبره را ندارد و آن مرد را فرستاد تا به ما بگوید به شهر برویم و مقداری استراحت کنیم؛ فردا باز می گردیم و ارباب را با خود به شهر می بریم
نامیرا: می شه من اینجا ازتون جدا شم فردا برمیگردم همینجا
ساکو: مشکلی نیست می تونی بری
نامیرا به سمت اسبش رفت و سوار شد با سرعت حرکت کرد تا زود به نامینو برسد
راهی که طی کردنش ساعاتی طول میکشید را در چند دقیقه طی کرد و به نامینو رسید ، با خوشحالی از اسبش پیاده شد ، بر روی خاک آب و اجدادی اش قدم گذاشت به این طرف ، آن طرف خود نگاه کرد
به مغازه هایی نگاه کرد که نه آدم هایشان آن آدم های سابق بودند و
نه مغازه ها مغازه های قبلی بودند به خاکی چشم دوخت که حتی آن هم رنگ قبلش را نداشت
به سمت خانه قدیمی شان رفت تا شاید آی لیپ و آکیرا را در آن اطراف ببیند
-در قصر هنکو
ادل امور قصر را به صدر اعظم سپرد و کنزو را مسئول مراقبت از ملکه کرده بود
ادل: تو در نبود من مسئول جان بانویی تمام رفت و آمدها باید با اطلاعات انجام بشود نه کسی بدون اجازه تو وارد بشه و نه کسی خارج شه
غذاها و نوشیدنی هایی که برای ملکه می آورن رو بررسی کن و مطمئن شو سالم هستند
روزی چند بار از بانو باخبر شد و اگه حالش خیلی بد شد با پیک بهم خبر بده
کنزو: چشم اولیا حضرت
کنزو طبق حرف امپراتور هر روز به ملکه سر می زد و رفت و آمدها را کنترل می کرد
پچ پچ های درون قصر حال بانو را بد کرده بود..
وزرا دور از چشم امپراتور در حال تقسیم شدن به دو گروه بودن
گروهی که نگران شوم بودن فرزند امپراتور بودند و خواستار مرگ فرزند امپراتور بودند ، گروه دیگر که در طرف ملکه بودند و سعی می کردند از فرزند متولد نشده امپراتور محافظت کنند
آن روز جلسه وزرا بود
صدراعظم وارد شد و پچ پچ های بین وزرا به پایان رسید...
طلسم؛جادو ₂⁴
-ما خواستار این جلسه بودیم به خاطر اینکه میخواستیم نظر شما را هم در این رابطه بدانیم
همه ما به فکر کشور هستیم و نمیخواهیم این حکومت و کشور به خطر بیفتد پس ما تلاش میکنیم که موانع پرخطر را نابود کنیم یکی از آن موانعی که باعث به خطر افتادن این حکومت و کشور میشود این جنین شوم است
وزیر بازرگانی: وزیر شو-چان متوجه اید که سخنان نادرستتان چقدر به ضررتان تمام میشود؛ مطمئناً از وضعیت ملکه و طلسمشان خبر دارید و میدانید که عالیجناب هم برای نجات جان ایشان و فرزندشان به این سفر رفته است
-ما از کجا اطمینان داشته باشیم که ملکه و فرزندشان از این بدیونی و شومی به دور خواهند شد؛ اوه درسته شما پدرخوانده ملکه هستید در هر صورت به نفع او سخن میگویید
سخنان وزیر شو-چان باعث شد که سکوت جلسه در هم بشکند
صدراعظم محکم برای میز کوبید: سـاکــت
نگاهی به دو طرف میز انداخت و بعد لب به سخن گشود:
درسته ملکه طلسم شده است! و طلسمش هم شکستنی است لازم نیست نگران وضعیت کشور بشوید، فرزند امپراطور خطری برای این امپراطوری نیست فهمیدید وزیر شو-چان
وزیر شو-چان نگاهی به صدر اعظم انداخت و گفت: جالبه؛ صدراعظم در نبود عالیجناب آیا تغییری در نظرتان رخ داده است؟!
زیرا قبل از اینکه امپراطور به سفر بروند شما با این موضوع مشکل داشتید و به همین دلیل چند دیدار محرمانه با امپراطور داشتید
صدراعظم: بله من مشکل داشتم زیرا نمیدانستم طلسم شکستنی است اما حال که از این موضوع باخبر شدم نظرم تغییر کرده است
خوب جلسه همین جا به پایان میرسد
از جایش برخیزید و بعد از چند قدم حرکت ایستاد
:حواستون باشه که امپراطور بیشتر از شما صلاح این کشور را میخواهد! پس اگر احساس کند که فرزندش باعث به خطر افتادن حکومت و کشورش میشود آن را قبل از اینکه شخصی اظهار نظر کند نابود میکند
وزیر شو-چان به همراه چند نفر از وزرا ازجایشان بلند شدند و بدون هیچ حرفی رفتند
ـــ
کنزو برای ورود اجازه گرفت؛ قدم هایی آرام و بیصدا وارد شد:
درود ملکه حالتون چطوره؟!
-چندان خوش نیستم کنزو یک اتفاقی افتاده وقتی که تو کنارم نیستی بند بند وجودم به درد میآید و حالم به شدت خراب میشود این حال را تا زمانی که تو باز میگردی دارم
کنزو کمی جا خورد: لطفاً دستتون رو به من بدید
میکا دست ظریفش را از زیر پتوی ابریشمی در آورد
کنزو دست ملکه را در دستانش گرفت و آرام فشرد و چشمانش را بست
حاله های گرم ضعیفی از دستان کنزو به دست ملکه میخورد