سایه عشق:
میرای نماینده کلاس بود و به همین دلیل باید قبل از همه دانش آموزان به کلاس میآمد و بعد از همه دانشآموزان میرفت.
آن روز هم مثل همیشه کلاس منفجر شده بود؛ آفتاب پایش لغزیده بود حال درحال پایین آمدن بود
،نور طلایی رنگی از پنجرهها عبور کرده بود و کلاس را در بر گرفته بود.
میرای موهایش را جمع کرد و مشغول شد اول تخته را پاک کرد و بعد زمین و صندلیها را تمیز کرد ساعتی گذشت و میرای کارش را تمام کرد.
کش مویش را کشید و موهای پر کلاقیاش به پرواز درآمدند؛ آرام موهایش را پشت گوشهایش برد و به سراغ کیفش رفت ناگهان سایهای بر روی دیوار پدیدار شد سایه پسری بلند قامت
میرای کمی مکث کرد و بعد به سمت سایه رفت اما ناگهان سایه ناپذیر شد میرای چشم چرخاند اما کسی را ندید
از خستگی آهی کشید و به سمت پلهها رفت آرام پلهها را پایین رفت و به این فکر کرد که امروز هم مثل همیشه ناهارش را نخورده بود تا مثلاً کمی وزن کم کند اما خوب این کار بیفایده بود چون او یک سال بود که ناهار نمیخورد!
به آخرین پله که رسید دست برد تا کمی آب بخورد اما بطریاش را پیدا نکرد با تعجب کیفش را چپ و راست کرد اما چیزی ندید
یک هو صدایی آمد آقای میران که امروز شیفت نگهبانیاش بود سرش را از پنجره درآورده بود
میلان: آهای میرای این بطری آب توئه!؟
میرای که خوشحال شده بود که دیگر نیاز نیست برای برداشتن بطری آبش چهار طبقه را بالا برود با خوشحالی گفت: آره لطفاً بندازش
بطری آب آرام از دستان میلان لیز خورد و به دستان صاحبش رسید
میرای بطری را باز کرد و آب را سر کشید بعد با خوشحالی به سمت خانه رفت
گوشیش به صدا درآمد، آن را از کیفش بیرون آورد نوتیفهایش را چک کرد
مامان سلام متاسفم امروز هم نمیتونم بیام خونه باید جای یکی از همکاران بمونم
میرای بیاهمیت به متن گوششو خاموش کرد و به خانه بازگشت
"چیز جدیدی نیست همیشه کاراش همینه و همونطور اون مردی که انقدر توی کارهاش غرق شده که حتی جواب تماسهام رو هم نمیده"
در را باز کرد و وارد خانه شد کیفش را به زمین انداخت و روی تخت ولو شد چند باری پلک زد و بعد به خواب رفت
----در به صدا درآمد میرای آرام چشمانش را باز کرد و بعد با خستگی از جایش بلند شد به سمت در رفت و از چشمی در به بیرون نگاه کرد..
؛Harry
#تکهـ_نوشت
طلسم؛جادو ₂₃
ساکو: بیاید بریم شهر
سوم: پس ارباب؟
ساکو: او فعلا قصد خروج از مقبره را ندارد و آن مرد را فرستاد تا به ما بگوید به شهر برویم و مقداری استراحت کنیم؛ فردا باز می گردیم و ارباب را با خود به شهر می بریم
نامیرا: می شه من اینجا ازتون جدا شم فردا برمیگردم همینجا
ساکو: مشکلی نیست می تونی بری
نامیرا به سمت اسبش رفت و سوار شد با سرعت حرکت کرد تا زود به نامینو برسد
راهی که طی کردنش ساعاتی طول میکشید را در چند دقیقه طی کرد و به نامینو رسید ، با خوشحالی از اسبش پیاده شد ، بر روی خاک آب و اجدادی اش قدم گذاشت به این طرف ، آن طرف خود نگاه کرد
به مغازه هایی نگاه کرد که نه آدم هایشان آن آدم های سابق بودند و
نه مغازه ها مغازه های قبلی بودند به خاکی چشم دوخت که حتی آن هم رنگ قبلش را نداشت
به سمت خانه قدیمی شان رفت تا شاید آی لیپ و آکیرا را در آن اطراف ببیند
-در قصر هنکو
ادل امور قصر را به صدر اعظم سپرد و کنزو را مسئول مراقبت از ملکه کرده بود
ادل: تو در نبود من مسئول جان بانویی تمام رفت و آمدها باید با اطلاعات انجام بشود نه کسی بدون اجازه تو وارد بشه و نه کسی خارج شه
غذاها و نوشیدنی هایی که برای ملکه می آورن رو بررسی کن و مطمئن شو سالم هستند
روزی چند بار از بانو باخبر شد و اگه حالش خیلی بد شد با پیک بهم خبر بده
کنزو: چشم اولیا حضرت
کنزو طبق حرف امپراتور هر روز به ملکه سر می زد و رفت و آمدها را کنترل می کرد
پچ پچ های درون قصر حال بانو را بد کرده بود..
وزرا دور از چشم امپراتور در حال تقسیم شدن به دو گروه بودن
گروهی که نگران شوم بودن فرزند امپراتور بودند و خواستار مرگ فرزند امپراتور بودند ، گروه دیگر که در طرف ملکه بودند و سعی می کردند از فرزند متولد نشده امپراتور محافظت کنند
آن روز جلسه وزرا بود
صدراعظم وارد شد و پچ پچ های بین وزرا به پایان رسید...
طلسم؛جادو ₂⁴
-ما خواستار این جلسه بودیم به خاطر اینکه میخواستیم نظر شما را هم در این رابطه بدانیم
همه ما به فکر کشور هستیم و نمیخواهیم این حکومت و کشور به خطر بیفتد پس ما تلاش میکنیم که موانع پرخطر را نابود کنیم یکی از آن موانعی که باعث به خطر افتادن این حکومت و کشور میشود این جنین شوم است
وزیر بازرگانی: وزیر شو-چان متوجه اید که سخنان نادرستتان چقدر به ضررتان تمام میشود؛ مطمئناً از وضعیت ملکه و طلسمشان خبر دارید و میدانید که عالیجناب هم برای نجات جان ایشان و فرزندشان به این سفر رفته است
-ما از کجا اطمینان داشته باشیم که ملکه و فرزندشان از این بدیونی و شومی به دور خواهند شد؛ اوه درسته شما پدرخوانده ملکه هستید در هر صورت به نفع او سخن میگویید
سخنان وزیر شو-چان باعث شد که سکوت جلسه در هم بشکند
صدراعظم محکم برای میز کوبید: سـاکــت
نگاهی به دو طرف میز انداخت و بعد لب به سخن گشود:
درسته ملکه طلسم شده است! و طلسمش هم شکستنی است لازم نیست نگران وضعیت کشور بشوید، فرزند امپراطور خطری برای این امپراطوری نیست فهمیدید وزیر شو-چان
وزیر شو-چان نگاهی به صدر اعظم انداخت و گفت: جالبه؛ صدراعظم در نبود عالیجناب آیا تغییری در نظرتان رخ داده است؟!
زیرا قبل از اینکه امپراطور به سفر بروند شما با این موضوع مشکل داشتید و به همین دلیل چند دیدار محرمانه با امپراطور داشتید
صدراعظم: بله من مشکل داشتم زیرا نمیدانستم طلسم شکستنی است اما حال که از این موضوع باخبر شدم نظرم تغییر کرده است
خوب جلسه همین جا به پایان میرسد
از جایش برخیزید و بعد از چند قدم حرکت ایستاد
:حواستون باشه که امپراطور بیشتر از شما صلاح این کشور را میخواهد! پس اگر احساس کند که فرزندش باعث به خطر افتادن حکومت و کشورش میشود آن را قبل از اینکه شخصی اظهار نظر کند نابود میکند
وزیر شو-چان به همراه چند نفر از وزرا ازجایشان بلند شدند و بدون هیچ حرفی رفتند
ـــ
کنزو برای ورود اجازه گرفت؛ قدم هایی آرام و بیصدا وارد شد:
درود ملکه حالتون چطوره؟!
-چندان خوش نیستم کنزو یک اتفاقی افتاده وقتی که تو کنارم نیستی بند بند وجودم به درد میآید و حالم به شدت خراب میشود این حال را تا زمانی که تو باز میگردی دارم
کنزو کمی جا خورد: لطفاً دستتون رو به من بدید
میکا دست ظریفش را از زیر پتوی ابریشمی در آورد
کنزو دست ملکه را در دستانش گرفت و آرام فشرد و چشمانش را بست
حاله های گرم ضعیفی از دستان کنزو به دست ملکه میخورد