eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
68 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₂₅ کنزو چشمانش را باز کرد و لبخندی زد و گفت: نگران نباشید بانوی من این اتفاق طبیعیه و به خاطر طلسمتونه؛ وقتی من پیشتون هستم کمتر درد دارید زیرا من مقداری مانا و جادو دارم که باعث می‌شود اثر طلسمتان مقداری کمتر بشود میکا با آرامش سرش را تکان داد خوب بانوی من به نظر می‌رسد که مشکل دیگری ندارید می‌گویم نارهان را برایتان بیاورند کنزو رو به ندیمه شخصی ملکه کرد و گفت:هانا، ناهار ملکه کجاست؟ هانا: ندیمه مینگ رو فرستادم تا ناهار ملکه را بیاورند کنزو چندی مکث کرد.. و سپس با عجله از اتاق ملکه بیرون زد به سمت متبخ رفت ،چند قدمی در متبخ زد ندیمه مینگ درحال هم زدن غذای بانو بود کنزو جلو رفت و محکم مچ ندیمه را گرفت: حواست هست داری چیکار می‌کنی ندیمه مینگ وحشت کرد و با دستپاچگی گفت: عالیجناب مـ من فقط داشتم صبح ملکه رو هم می‌زدم ~ کنزو: هم می‌زدی!؟ اونم توی ظرف؟ می‌دونی اگه وقتی غذا توی این ظرفه دوستم بریزی اثرات سم روی ظرف می‌مونه؟! اون سم رو که قایم کردی بده من! -اما عـ‌ عالیجناب کنزو: بدش من!.. ندیمه با دست‌های لرزان سم را از آستین لباسش درآورد آن را در دست کنزو گذاشت کنزو کمی ظرف سم را این طرف و آن طرف کرد بعد درش را باز کرد و پودر را بویید کنزو:از وزیر شو-چان بعید بود که همچین آدم نابلدی رو برای این کار بزاره؛ برو و به وزیر شوچان بگو ساکت بمونه و حرکتی نزنه منم قول میدم دهنم رو جلوی امپراطور بسته بمونه در مورد این موضوع چیزی بهش نگم ندیمه مینگ سرفرودآورد و سریع با ظرف غذا دور شد ــ تومار سومی بود که داشت می‌خواند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگه یه روز نبودم با دیدن گنجشک یاد من بیوفت🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₂⁶ ادل: شما که صاحب جادو نیستید هستید؟ صدراعظم لبخند ریزی زد: من از جادوگران سلطنتی بودم عالیجناب ادل: و تمام این سال ها رو هم اینجا زندگی کردید صدر اعظم: بله عالیجناب ادل پس با من به قصر برگردید من می خواهم جادو را به کشور برگردانم شما هم همراه من بیایید و به من در این راه کمک کنید صدراعظم: من زمانی به قصر خواهم برگشت که جادو در کشور رواج پیدا کرده باشد حال قصر در شرایطی نیست که شوک به آن وارد بشود آمدن من پر دردسر خواهد بود سرورم ادل:درست است پس زمانی که اوضاع آرام شد شما را خبر خواهم کرد صدراعظم : سپاسگزارم سرورم عالیجناب هرگاه که از خواندنه طومارها خسته شدید مرا صدا کنید خواستار اینم که مکانی را به شما نشان بدهم ادل: تا زمانی که این طومارها تمام نشوند من دست از خواندنشان نمی کشم صدراعظم: هرطور که میلتونه سرورم در تمام طومارها در مورد استفاده از جادو قوی کردن جادو شجره نامه جادوگران سلطنتی چیز دیگر درباره جادو بود اما در هیچ کدامشان چیزی درباره بیدار کردن جادو نوشته نشده بود شمع روی میز دیگر توان سوختن نداشت؛انگشتان امپراطور دیگر نای باز کردن طومار را نداشت دستان خسته‌اش را روی هم قرار داد تا بالشتی گرم برای سرش شوند بعد چشمان غبار آلودش را بست ـــ با دستان کوچکش انگشت مادرش را گرفته بود ماه ها بود که پدرش را به چشم ندیده بود امروز ملکه به او قول داده بود که او را می‌برد تا پدرش را ملاقات کند -مادر پدر کجاست کی او را می‌بینیم؟! ملکه دستش را مشت کرد و با بغض گفت: پسرکم پدرت آنجاست~ -چی؟! پدر اونجاخوابیده با پاهای کوچکش به سمت جسد دوید: پدرر آرام ملافه را کشید و پدرش را با چشمانی بسته دید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا