طلسم؛جادو ₂⁶
ادل: شما که صاحب جادو نیستید هستید؟ صدراعظم لبخند ریزی زد: من از جادوگران سلطنتی بودم عالیجناب
ادل: و تمام این سال ها رو هم اینجا زندگی کردید
صدر اعظم: بله عالیجناب
ادل پس با من به قصر برگردید من می خواهم جادو را به کشور برگردانم شما هم همراه من بیایید و به من در این راه کمک کنید
صدراعظم: من زمانی به قصر خواهم برگشت که جادو در کشور رواج پیدا کرده باشد حال قصر در شرایطی نیست که شوک به آن وارد بشود
آمدن من پر دردسر خواهد بود سرورم ادل:درست است پس زمانی که اوضاع آرام شد شما را خبر خواهم کرد
صدراعظم : سپاسگزارم سرورم
عالیجناب هرگاه که از خواندنه طومارها خسته شدید مرا صدا کنید
خواستار اینم که مکانی را به شما نشان بدهم ادل: تا زمانی که این طومارها تمام نشوند من دست از خواندنشان نمی کشم
صدراعظم: هرطور که میلتونه سرورم
در تمام طومارها در مورد استفاده از جادو قوی کردن جادو شجره نامه جادوگران سلطنتی چیز دیگر درباره جادو بود اما در هیچ کدامشان چیزی درباره بیدار کردن جادو نوشته نشده بود
شمع روی میز دیگر توان سوختن نداشت؛انگشتان امپراطور دیگر نای باز کردن طومار را نداشت
دستان خستهاش را روی هم قرار داد تا بالشتی گرم برای سرش شوند بعد چشمان غبار آلودش را بست
ـــ
با دستان کوچکش انگشت مادرش را گرفته بود ماه ها بود که پدرش را به چشم ندیده بود
امروز ملکه به او قول داده بود که او را میبرد تا پدرش را ملاقات کند
-مادر پدر کجاست کی او را میبینیم؟!
ملکه دستش را مشت کرد و با بغض گفت: پسرکم پدرت آنجاست~
-چی؟! پدر اونجاخوابیده
با پاهای کوچکش به سمت جسد دوید: پدرر
آرام ملافه را کشید
و پدرش را با چشمانی بسته دید
طلسم؛جادو ₂₇
پدر، پدر، پدر بیدار شو!مادر چرا پدر بیدار نمی شود! پدر
بغض کرد و چشمان کوچکش پر از اشک شد:
پدر لطفا بیدار شو، چرا بیدار نمی شی
ملکه: ادل بیا بریم پدرت قرار نیست بیدار شود!
-نه،نه مادر پدر بیدار می شه باید بیدار شه ملکه:گفتم که بیدار نمی شه بیا برویم
-نه من می خواهم پیش پدر بمونم!
ملکه:هیری ادل رو بیار
هیری دستان کوچک و نرم ادل را گرفت: عالیجناب بیایید برویم
-نه نمی خواهم!
هیری ادل را در آغوش گرفت:متاسفم اما باید برویم
-نه،نه من نمی خوام ، من می خوام پیش پدر بمونم
اشکان درخشان ادل آرام برای لباس گلبه ای هی می افتادند و رنگ لباس را تیر تر جلوه می دادند هیری ادل را به اقامتگاه خود برد و بعد لباسش را که حتی باران بهاری هم نتوانسته بود آن را دراین حد خیس کند را در آفتاب گذاشت تا خشک شود اما اما آن لباس هیچ گاه خشک نشد
ـــ
سر بلند کرد و آهی کشید خواب چندان خوشی نکرده بود
صدراعظم آرام جلو آمد: عالیجناب حوصله دارید که آن مکان را نشانتان بدهم
ادل: بله برویم
وارد محوطه بیرونی مقبره شدند
صدر اعظم: عالیجناب شما حتی به مقبره پدرتان هم تا به حال نرفتهاید درست است؟!
ادل: وقتی پدرم را خیانتکار معرفی کردند دیگر حتی برای او مقبرهای هم قرار ندادند و من آخرین باری که او را دیدم همان جسد خاکی بود که ۲۰ سال پیش دیدم
صدراعظم: بعد از مرگ پدرتان به اون ننگ خیانت زدند در حالی که این موضوع حقیقت نداشت
امپراطور قصد داشت از پدرتان دفاع کند اما حتی ملکه هم او را یاری نکرد
مادر تان فقط ولیعهدی شما برایش مهم بود
امپراطور وقتی که دید هیچکس طرفش نیست نتوانست خیانت پسرش را رد کند بعد پدرتان را در این مکان دفن کرد..
طلسم؛جادو ₂⁸
صدراعظم:اینجا جایی بود که امپراطور با دستان خودش تمام گیاهان را کاشته بود
ادل لبخندی زد و سریع برگرداند: یعنی این فرشتهای که زانوی در بغل کرده سنگ قبر پدرم است
صدراعظم: بله، عالیجناب.
ادل با خشنودی چند قدم جلو رفت و زانو زد سرش را پایین انداخت و با دل سخن گفت
-پس دلیل دور بودن مقبره امپراطور این بود که او میخواست در کنار پسرش به آغوش خاک برود
صدراعظم: درسته، او ترجیح میداد در کنار پسرش باشد
عالیجناب فکر میکنم به اندازه کافی به طومار ها نگاه انداختهاید و بیشتر از این چیز نخواهید یافت کرد
حال پیشنهاد میدهم که به قصر بازگردی دوستانتان ساعتهاست که منتظر شما هستند
ادای احترام کرد و از جای خویش بلند شد به سمت اسبش رفت و افسارش را گرفت روی برگرداند و بلند گفت: بدرود، پیرمرد بعداً میبینمت
ـــــ
ساکو آهی کشید و گفت: امیدوارم نامیرا دیر نکنه وگرنه اتفاق خوبی نمیافته
نگهبان سوم از روی اسبش پایین پرید: ساکو از کجا مطمئنی که عالیجناب امروز میاد بیرون
ساکو: شرایط جوری نیست که بخوان بیشتر بمونن
درهای چوبی باز شدن و امپراطور بیرون آمدند
ساکو: اوه سلام عالیجناب
ادل: سلام مدت زیادیه که اینجا هستید
-نه، اینطور نیست تازه اومدیم
صدای سمهای اسبی از دور به گوش میرسید
نامیرا سوار بر اسبش با شتاب در حال نزدیک شدن بود
نامیرا اسبش را نگه داشت و پیاده شد
نامیرا نفس نفس زنان لب به سخن گشود
:سلام. دیر که نکردم؟
ادل:نه به موقع اومدی
بهتره زودتر راه بیفتیم
سوار اسبهایشان شدند و آغاز کردند حرکت را در جاده ای بیپایان
---
ادل:نامیرا تونست اون آدمهایی رو که میخواستی ببینی؟!
طلسم؛جادو₂⁹
نامیرا آهی کشید: نه، ارباب. به محض ورود به شهر، سراغشان رفتم. از همه پرسیدم... اما هیچکس آنها را نمیشناخت. حتی اسمی از دوستانم نشنیده بودند. هیچ خبری نبود. نه از لیب، نه آی، نه آکیرا. خانه قدیمیمان خرابهای بیش نبود. ساکنان جدید هم گفتند خانهها را خالی یافتهاند. فقط یک نفر شنیده بود که به پایتخت رفتهاند.
ادل: حرف همان یک نفر هم میتواند سرنخ خوبی باشد.
نامیرا: امیدوارم.
---
راه باریکتر شد. پهنایش به زَور دو اسب را در خود جای میداد.
سکوتِ سنگینی بر کوهستان چنگ انداخته بود. سمت راست: پرتگاهی ژرف. سمت چپ: سربالاییِ خوفناک.
ناگهان – خشخشِ سنگریزه از پرتگاه.
تیری از تاریکی بیرون جهید.
نامیرا فریاد زد: کمین! از اسبها پایین!
تیرباران آغاز شد.
تیر بعدی مانند ققنوس از کمان جدا شد و در کتف ساکو فرود آمد. اسبها رم کردند. زمین خوردند. گریختند.
از دو طرف محاصره شده بودند.
سوم و نامیرا حلقهای به دور ادل بستند. ساکو روی زمین، نفسنفس میزد.
پنج سیاهپوش از دو سو هجوم آوردند. صدای برخورد فلز بر فلز، هوای سرد را پاره کرد.
سوم با ضرباتِ حساب شده، سرها را از تن جدا میکرد. نامیرا با لگدهای سریع و مهلک، دشمنان را بیهوش بر زمین میانداخت.
ادل خود را به ساکو رساند:حالت چطوره؟
ساکو صورتش را در هم کشید: نگران نباشید. اما... عالیجناب... از دهانتان خون میآید.
ادل با پشت دست، لبه خونین لبش را پاک کرد: مهم نیست. بلند شو. آن اسب هنوز نرفته. سوارش شو و به شهر برو.
ساکو اعتراض کرد: اما شما؟
ادل: سوم و نامیرا هستند. برو!
---
نامیرا چشمانش را به دورترین بوتهها دوخت. همه چیز آرام بود. زیادی آرام.
لابهلای برگهای سبز، جنبشی بود. سایهای. کمانداری که جا مانده بود.
تیر را گذاشت. زه را کشید. هدف را پیدا کرد.
«ارباب!»
نامیرا به سمت ادل دوید. اما تیر از او سریعتر بود.
تیر، سینهی ادل را شکافت و در آن فرورفت!