eitaa logo
فور نده!! | ح֞باب ابؽ🫧
69 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
1 فایل
حباب ها زود میترکن پس مراقب حباب های دور و برتون باشید 𝓶𝓮 @Theo_o
مشاهده در ایتا
دانلود
طلسم؛جادو ₂₇ پدر، پدر، پدر بیدار شو!مادر چرا پدر بیدار نمی شود! پدر بغض کرد و چشمان کوچکش پر از اشک شد: پدر لطفا بیدار شو، چرا بیدار نمی شی ملکه: ادل بیا بریم پدرت قرار نیست بیدار شود! -نه،نه مادر پدر بیدار می شه باید بیدار شه ملکه:گفتم که بیدار نمی شه بیا برویم -نه من می خواهم پیش پدر بمونم! ملکه:هیری ادل رو بیار هیری دستان کوچک و نرم ادل را گرفت: عالیجناب بیایید برویم -نه نمی خواهم! هیری ادل را در آغوش گرفت:متاسفم اما باید برویم -نه،نه من نمی خوام ، من می خوام پیش پدر بمونم اشکان درخشان ادل آرام برای لباس گلبه ای هی می افتادند و رنگ لباس را تیر تر جلوه می دادند هیری ادل را به اقامتگاه خود برد و بعد لباسش را که حتی باران بهاری هم نتوانسته بود آن را دراین حد خیس کند را در آفتاب گذاشت تا خشک شود اما اما آن لباس هیچ گاه خشک نشد ـــ سر بلند کرد و آهی کشید خواب چندان خوشی نکرده بود صدراعظم آرام جلو آمد: عالیجناب حوصله دارید که آن مکان را نشانتان بدهم ادل: بله برویم وارد محوطه بیرونی مقبره شدند صدر اعظم: عالیجناب شما حتی به مقبره پدرتان هم تا به حال نرفته‌اید درست است؟! ادل: وقتی پدرم را خیانتکار معرفی کردند دیگر حتی برای او مقبره‌ای هم قرار ندادند و من آخرین باری که او را دیدم همان جسد خاکی بود که ۲۰ سال پیش دیدم صدراعظم: بعد از مرگ پدرتان به اون ننگ خیانت زدند در حالی که این موضوع حقیقت نداشت امپراطور قصد داشت از پدرتان دفاع کند اما حتی ملکه هم او را یاری نکرد مادر تان فقط ولیعهدی شما برایش مهم بود امپراطور وقتی که دید هیچکس طرفش نیست نتوانست خیانت پسرش را رد کند بعد پدرتان را در این مکان دفن کرد..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₂⁸ صدراعظم:اینجا جایی بود که امپراطور با دستان خودش تمام گیاهان را کاشته بود ادل لبخندی زد و سریع برگرداند: یعنی این فرشته‌ای که زانوی در بغل کرده سنگ قبر پدرم است صدراعظم: بله، عالیجناب. ادل با خشنودی چند قدم جلو رفت و زانو زد سرش را پایین انداخت و با دل سخن گفت -پس دلیل دور بودن مقبره امپراطور این بود که او می‌خواست در کنار پسرش به آغوش خاک برود صدراعظم: درسته، او ترجیح می‌داد در کنار پسرش باشد عالیجناب فکر می‌کنم به اندازه کافی به طومار ها نگاه انداخته‌اید و بیشتر از این چیز نخواهید یافت کرد حال پیشنهاد می‌دهم که به قصر بازگردی دوستانتان ساعت‌هاست که منتظر شما هستند ادای احترام کرد و از جای خویش بلند شد به سمت اسبش رفت و افسارش را گرفت روی برگرداند و بلند گفت: بدرود، پیرمرد بعداً می‌بینمت ـــــ ساکو آهی کشید و گفت: امیدوارم نامیرا دیر نکنه وگرنه اتفاق خوبی نمی‌افته نگهبان سوم از روی اسبش پایین پرید: ساکو از کجا مطمئنی که عالیجناب امروز میاد بیرون ساکو: شرایط جوری نیست که بخوان بیشتر بمونن درهای چوبی باز شدن و امپراطور بیرون آمدند ساکو: اوه سلام عالیجناب ادل: سلام مدت زیادیه که اینجا هستید -نه، اینطور نیست تازه اومدیم صدای سم‌های اسبی از دور به گوش می‌رسید نامیرا سوار بر اسبش با شتاب در حال نزدیک شدن بود نامیرا اسبش را نگه داشت و پیاده شد نامیرا نفس نفس زنان لب به سخن گشود :سلام. دیر که نکردم؟ ادل:نه به موقع اومدی بهتره زودتر راه بیفتیم سوار اسب‌هایشان شدند و آغاز کردند حرکت را در جاده ای بی‌پایان --- ادل:نامیرا تونست اون آدم‌هایی رو که می‌خواستی ببینی؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو₂⁹ نامیرا آهی کشید: نه، ارباب. به محض ورود به شهر، سراغشان رفتم. از همه پرسیدم... اما هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌شناخت. حتی اسمی از دوستانم نشنیده بودند. هیچ خبری نبود. نه از لیب، نه آی، نه آکیرا. خانه قدیمی‌مان خرابه‌ای بیش نبود. ساکنان جدید هم گفتند خانه‌ها را خالی یافته‌اند. فقط یک نفر شنیده بود که به پایتخت رفته‌اند. ادل: حرف همان یک نفر هم می‌تواند سرنخ خوبی باشد. نامیرا: امیدوارم. --- راه باریک‌تر شد. پهنایش به زَور دو اسب را در خود جای میداد. سکوتِ سنگینی بر کوهستان چنگ انداخته بود. سمت راست: پرتگاهی ژرف. سمت چپ: سربالاییِ خوفناک. ناگهان – خش‌خشِ سنگ‌ریزه از پرتگاه. تیری از تاریکی بیرون جهید. نامیرا فریاد زد: کمین! از اسب‌ها پایین! تیرباران آغاز شد. تیر بعدی مانند ققنوس از کمان جدا شد و در کتف ساکو فرود آمد. اسب‌ها رم کردند. زمین خوردند. گریختند. از دو طرف محاصره شده بودند. سوم و نامیرا حلقه‌ای به دور ادل بستند. ساکو روی زمین، نفس‌نفس می‌زد. پنج سیاه‌پوش از دو سو هجوم آوردند. صدای برخورد فلز بر فلز، هوای سرد را پاره کرد. سوم با ضرباتِ حساب شده، سرها را از تن جدا می‌کرد. نامیرا با لگدهای سریع و مهلک، دشمنان را بیهوش بر زمین می‌انداخت. ادل خود را به ساکو رساند:حالت چطوره؟ ساکو صورتش را در هم کشید: نگران نباشید. اما... عالیجناب... از دهانتان خون می‌آید. ادل با پشت دست، لبه خونین لبش را پاک کرد: مهم نیست. بلند شو. آن اسب هنوز نرفته. سوارش شو و به شهر برو. ساکو اعتراض کرد: اما شما؟ ادل: سوم و نامیرا هستند. برو! --- نامیرا چشمانش را به دورترین بوته‌ها دوخت. همه چیز آرام بود. زیادی آرام. لابه‌لای برگ‌های سبز، جنبشی بود. سایه‌ای. کمانداری که جا مانده بود. تیر را گذاشت. زه را کشید. هدف را پیدا کرد. «ارباب!» نامیرا به سمت ادل دوید. اما تیر از او سریع‌تر بود. تیر، سینه‌ی ادل را شکافت و در آن فرورفت!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طرحی که برای این پارت زدم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ₃⁰ در یک آن خون مانند سیلابی از دهان ادل بیرون ریخت؛ نوری کور کننده از او ساطع شد لباس نقره‌ای امپراطور به رنگ قرمز درآمد گویی انگار از همان اول هم قرمز بود نامیرا کنارش زانو زد. سر بی‌حس ادل را روی پاهایش گذاشت، صدایش لرزید: ساکو! چیکار کنیم؟ اسب‌ها هم که فرار کردن! سوم همانطور که داشت دور می‌شد داد زد :من میرم اسب‌ها رو پیدا کنم این آخرین حرف‌هایی بود که ازش شنید --- -ببین ادل اینجا جاییه که تو بعداً می‌شینی وقتی که روی این تخت بشینی جان تمام کشور به تو بسته می‌شه تو از همین حالا باید با مردمت خوب باشی تا اون‌ها هم تو رو دوست داشته باشند ادل : پدربزرگ اگه اون موقع یه اشتباه کنم مردم منو می‌بخشن؟! -بله می‌بخشن البته اگه اشتباهت بخشودنی باشه --- خون از انگشتانم می‌جچکید اتفاق جالبی بود، فرمانروای کشور ملکه مادر را به قتل رسانده است؛ چاقو را در دستان ملکه قرار دادم و دستانش را در هم فرو کردم بعد به او ادای احترام کردم و خارج شدم از به قتل رساندن مادرم ناراحت نبودم، او فقط به دنبال قدرت بود و چیزی به اسم احساس درونش وجود نداشت؛ تنها چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود یک چیز بود؛ آن همین بود که اگر میکا این را بفهمد چه احساسی پیدا خواهد کرد، آهسته از پله‌ها پایین آمدم و به سمت اقامتگاهم رفتم واهمه‌ای از اینکه دیگران بفهمند نداشتم زیرا ملکه مادر در قصر وجهه خوبی نداشت و خیلی‌ها از او بیزار بودند --- آرام چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت نامیرا با خوشحالی به سمت عجل رفت: حالتون چطوره ارباب!؟ خوشحالم که می‌بینم بیدار شدید بی‌اهمیت به سنگینی نفس‌هایش جواب داد: من خوبم حال ساکو چطوره نامیرا سر تکان داد و گفت: نگران نباشید حالم خوبه -چه مدت بیهوش بودم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طلسم؛جادو ³¹ نامیرا: حدود سه روز ارباب ادل سعی کرد در جایش بنشیند، سرش گیج می‌رفت. نامیرا: نه، ارباب فعلاً نمی‌تونید بشینید، حالتون خوب نیست ادل: دیره! باید زودتر برگردیم پایتخت، باید به مقبره امپراطور هم برم. نامیرا: سلامتیتون مهمتر ارباب ادل: خیلی خوب، برو به ساکو بگو بیاد نامیرا: چشم ارباب ساکو وارد شد: عالیجناب، خوشحالم که به هوش اومدید با من کاری داشتید؟ -بله به مقبره امپراطور برو و اون پیرمرد را با خودت به اینجا بیار ساکو: بله سرورم دوباره چشمانش بسته شد.. --- جشنی باشکوه به مناسبت تولد امپراطور در قصر برپا بود وزرا و بازرگانان هدایای خود را می‌آوردند و به امپراطور تقدیم می‌کردند بازرگانی وارد شد دختر زیبا در سایه‌اش مخفی شده بود -درود عالیجناب؛تنتان سلامت و شادیتان ابدی باد بازرگان هدیه‌ها را جلو آورد بعد پارچه گلدوزی شده را روی دیگر هدایا قرار داد لحظه مکث کرد: این پارچه را دخترم با دستان خودش گلدوزی کرده است امپراطور لبخندی زد و گفت: گلدوزی‌ها مانند دخترتان زیبا هستند بازرگان تعظیم کرد و رفت ندیمه ها همه هدایا را به همراه خود بردند؛ اما امپراطور پارچه گلدوزیشو داره به همراه خود برد سمت اقامتگاه ولیعهد رفت و در سکوت وارد شد دربالین ولیعهد نشست -پس به خاطر حال ناخوشتان بود که در مراسم جشن شرکت نکردید ادل چهره ناراحتی به خودش گرفت: ناراحتم که نتوانستم در جشن باشکوهتان شرکت کنم نیازی به ناراحتی نیست، در بین هدایا هدیه‌ای را دیدم که احساس کردم شما آن را دوست خواهید داشت...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا