طلسم؛جادو₂⁹
نامیرا آهی کشید: نه، ارباب. به محض ورود به شهر، سراغشان رفتم. از همه پرسیدم... اما هیچکس آنها را نمیشناخت. حتی اسمی از دوستانم نشنیده بودند. هیچ خبری نبود. نه از لیب، نه آی، نه آکیرا. خانه قدیمیمان خرابهای بیش نبود. ساکنان جدید هم گفتند خانهها را خالی یافتهاند. فقط یک نفر شنیده بود که به پایتخت رفتهاند.
ادل: حرف همان یک نفر هم میتواند سرنخ خوبی باشد.
نامیرا: امیدوارم.
---
راه باریکتر شد. پهنایش به زَور دو اسب را در خود جای میداد.
سکوتِ سنگینی بر کوهستان چنگ انداخته بود. سمت راست: پرتگاهی ژرف. سمت چپ: سربالاییِ خوفناک.
ناگهان – خشخشِ سنگریزه از پرتگاه.
تیری از تاریکی بیرون جهید.
نامیرا فریاد زد: کمین! از اسبها پایین!
تیرباران آغاز شد.
تیر بعدی مانند ققنوس از کمان جدا شد و در کتف ساکو فرود آمد. اسبها رم کردند. زمین خوردند. گریختند.
از دو طرف محاصره شده بودند.
سوم و نامیرا حلقهای به دور ادل بستند. ساکو روی زمین، نفسنفس میزد.
پنج سیاهپوش از دو سو هجوم آوردند. صدای برخورد فلز بر فلز، هوای سرد را پاره کرد.
سوم با ضرباتِ حساب شده، سرها را از تن جدا میکرد. نامیرا با لگدهای سریع و مهلک، دشمنان را بیهوش بر زمین میانداخت.
ادل خود را به ساکو رساند:حالت چطوره؟
ساکو صورتش را در هم کشید: نگران نباشید. اما... عالیجناب... از دهانتان خون میآید.
ادل با پشت دست، لبه خونین لبش را پاک کرد: مهم نیست. بلند شو. آن اسب هنوز نرفته. سوارش شو و به شهر برو.
ساکو اعتراض کرد: اما شما؟
ادل: سوم و نامیرا هستند. برو!
---
نامیرا چشمانش را به دورترین بوتهها دوخت. همه چیز آرام بود. زیادی آرام.
لابهلای برگهای سبز، جنبشی بود. سایهای. کمانداری که جا مانده بود.
تیر را گذاشت. زه را کشید. هدف را پیدا کرد.
«ارباب!»
نامیرا به سمت ادل دوید. اما تیر از او سریعتر بود.
تیر، سینهی ادل را شکافت و در آن فرورفت!
طلسم؛جادو ₃⁰
در یک آن خون مانند سیلابی از دهان ادل بیرون ریخت؛ نوری کور کننده از او ساطع شد
لباس نقرهای امپراطور به رنگ قرمز درآمد گویی انگار از همان اول هم قرمز بود
نامیرا کنارش زانو زد. سر بیحس ادل را روی پاهایش گذاشت، صدایش لرزید: ساکو! چیکار کنیم؟ اسبها هم که فرار کردن!
سوم همانطور که داشت دور میشد داد زد :من میرم اسبها رو پیدا کنم
این آخرین حرفهایی بود که ازش شنید
---
-ببین ادل اینجا جاییه که تو بعداً میشینی وقتی که روی این تخت بشینی جان تمام کشور به تو بسته میشه تو از همین حالا باید با مردمت خوب باشی تا اونها هم تو رو دوست داشته باشند
ادل : پدربزرگ اگه اون موقع یه اشتباه کنم مردم منو میبخشن؟!
-بله میبخشن البته اگه اشتباهت بخشودنی باشه
---
خون از انگشتانم میجچکید اتفاق جالبی بود،
فرمانروای کشور ملکه مادر را به قتل رسانده است؛
چاقو را در دستان ملکه قرار دادم و دستانش را در هم فرو کردم بعد به او ادای احترام کردم و خارج شدم
از به قتل رساندن مادرم ناراحت نبودم، او فقط به دنبال قدرت بود و چیزی به اسم احساس درونش وجود نداشت؛
تنها چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود یک چیز بود؛
آن همین بود که اگر میکا این را بفهمد چه احساسی پیدا خواهد کرد،
آهسته از پلهها پایین آمدم و به سمت اقامتگاهم رفتم
واهمهای از اینکه دیگران بفهمند نداشتم زیرا ملکه مادر در قصر وجهه خوبی نداشت و خیلیها از او بیزار بودند
---
آرام چشمانش را باز کرد و به اطرافش نگاهی انداخت نامیرا با خوشحالی به سمت عجل رفت:
حالتون چطوره ارباب!؟ خوشحالم که میبینم بیدار شدید
بیاهمیت به سنگینی نفسهایش جواب داد: من خوبم حال ساکو چطوره
نامیرا سر تکان داد و گفت: نگران نباشید حالم خوبه
-چه مدت بیهوش بودم؟
طلسم؛جادو ³¹
نامیرا: حدود سه روز ارباب
ادل سعی کرد در جایش بنشیند، سرش گیج میرفت.
نامیرا: نه، ارباب فعلاً نمیتونید بشینید، حالتون خوب نیست
ادل: دیره! باید زودتر برگردیم پایتخت، باید به مقبره امپراطور هم برم.
نامیرا: سلامتیتون مهمتر ارباب
ادل: خیلی خوب، برو به ساکو بگو بیاد
نامیرا: چشم ارباب
ساکو وارد شد: عالیجناب، خوشحالم که به هوش اومدید با من کاری داشتید؟
-بله به مقبره امپراطور برو و اون پیرمرد را با خودت به اینجا بیار
ساکو: بله سرورم
دوباره چشمانش بسته شد..
---
جشنی باشکوه به مناسبت تولد امپراطور در قصر برپا بود
وزرا و بازرگانان هدایای خود را میآوردند و به امپراطور تقدیم میکردند
بازرگانی وارد شد دختر زیبا در سایهاش مخفی شده بود
-درود عالیجناب؛تنتان سلامت و شادیتان ابدی باد
بازرگان هدیهها را جلو آورد بعد پارچه گلدوزی شده را روی دیگر هدایا قرار داد
لحظه مکث کرد: این پارچه را دخترم با دستان خودش گلدوزی کرده است
امپراطور لبخندی زد و گفت: گلدوزیها مانند دخترتان زیبا هستند
بازرگان تعظیم کرد و رفت
ندیمه ها همه هدایا را به همراه خود بردند؛
اما امپراطور پارچه گلدوزیشو داره
به همراه خود برد سمت اقامتگاه ولیعهد رفت
و در سکوت وارد شد
دربالین ولیعهد نشست
-پس به خاطر حال ناخوشتان بود که در مراسم جشن شرکت نکردید
ادل چهره ناراحتی به خودش گرفت: ناراحتم که نتوانستم در جشن باشکوهتان شرکت کنم
نیازی به ناراحتی نیست، در بین هدایا هدیهای را دیدم که احساس کردم شما آن را دوست خواهید داشت...
طلسم؛جادو ³²
امپراتور پارچه گلدوزی شده ای را به ولیعهد نشان داد :گل هایی رویش شبیه گل های کنار برکه هستند،درسته؟
ادل:بله، عالیجناب سپاسگزارم
امپراتور لبخندی زد
---
دردسرش آن قدر زیاد بود که حتی نمی توانست چشمانش را باز کند
هاله ای سرد روی صورتش احساس کرد و کم کم درد سرش کاهش یافته و در آخر دردی باقی نماند
چشمانش را باز کرد و صدراعظم را بالای سر خود دید
- درود امپراتور همان طور که خواسته بودید من به اینجا آمده ام
ادل نفس عمیقی کشید و با درد سینه پاسخ داد:
درود صدراعظم، از تو خواستم به اینجا بیایی تا از بیدار شدن جادوی من اطمینان حاصل کنی
- همان طور که خودتان متوجه شده اید جادوی شما بیدار شده است اما چندان به آن امیدی نیست شما چندان در آن ماهر نیستید و نمی توانید کار خاصی با جادویتان انجام دهید
ادل: من می توانم از تو درخواستی داشته باشم؟!
- امر بفرمایید عالیجناب
ادل: باید بدانید که ملکه مریض احوال هستند و طلسم شده اند خوب می دانید که طلسم او شکستنی است و می شود آن را با جادو از بین برد در پایتخت جادوگری نبود که بتواند طلسم را نابود کند، اما حال شما هستید؛ لطفا برای مدتی کوتاه و پنهانی با من به قصر بیایید و با جادویتان طلسم بانو را بشکنید!
صدراعظم کمی مکث کرد: قبول می کنم سرورم
ادل لبخندی رضایتمندانه زد و دو و دوباره به خواب رفت
یک روز گذشت و حال امپراتور به لطف صدراعظم کامل بهبود یافت
آماده حرکت شدند سوار بر اسب هایشان شدند
اما شخصی میان آنها نبود
ساکو: نامیرا هنوز نیومده؟!
سوم: از وقتی که اومدیم داره دنبال دوستاش می گرده تا الان سه بار شهر رو کامل گشته!
شخصی با لباس های خاکی و خونی نزدیک شد...