eitaa logo
🥀𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 🖤
400 دنبال‌کننده
13 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌙 برای شب‌هایی که خواب به چشمامون نمیاد... 🥀 برای خاطره‌هایی که هنوز زنده‌ان... 🖤 برای تویی که هنوز دلت گیر کرده. شروع‌مون: چهارشنبه، ۴/۵/۱۴۰۵ 🖤 از همون روزی که قصه‌مون شروع شد، قرار نبود پایانی جز خاطره داشته باشه... اما اگه روزی تموم بشه، پایانمون
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بعدی آمار ۳۶۰تایی
گوشیم شارژ شه پارت هشتم میزارم
بریم برای پارت هشتم
آریا پارت هشتم: نگهبان پاسارگاد سپیده‌دم هنوز کامل طلوع نکرده بود. آریا، اردوان، سام و پدربزرگ از راهروی مخفی خارج شدند و وارد دشتی وسیع شدند. پشت سرشان، صدای جنگ هر لحظه دورتر می‌شد. اما آریا نمی‌توانست از فکر نوشته روی پلاک دست بکشد. «پاسارگاد...» ساعت‌ها در سکوت حرکت کردند تا اینکه کوه‌ها در دوردست نمایان شدند. پدربزرگ ناگهان ایستاد. — از اینجا به بعد، فقط آریا باید جلو بره. اردوان با تعجب پرسید: — چرا؟ پدربزرگ به پلاک اشاره کرد. — چون مسیر فقط برای وارث باز می‌شه. آریا جلو رفت. همین که پلاک را در دست گرفت، سنگی بزرگ کنار کوه شروع به لرزیدن کرد. صدای برخورد سنگ‌ها در دره پیچید. در دل کوه، دری پنهان آشکار شد. روی در، همان نماد باستانی شمشیر حک شده بود. سام گفت: — این دیگه چیه؟ پدربزرگ آرام جواب داد: — ورودی پاسارگادِ پنهان. آریا دستش را روی در گذاشت. در با صدایی سنگین باز شد. داخل، راهرویی تاریک دیده می‌شد. آریا قدم اول را برداشت. ناگهان صدایی از تاریکی شنیده شد: — بالاخره اومدی... وارث پارس. آریا ایستاد. شمشیرش را کشید. — کی هستی؟ صدای ناشناس خندید. — کسی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده. مشعلی در انتهای راهرو روشن شد. مردی با لباس‌های تیره از تاریکی بیرون آمد. روی گردنش همان نمادی بود که روی پلاک آریا دیده می‌شد. اردوان با دیدن او خشکش زد. — امکان نداره... آریا به پدرش نگاه کرد. — تو می‌شناسیش؟ اردوان جواب نداد. مرد جلو آمد و گفت: — اسم من «آرمان»ه. مکث کرد. — و من آخرین نگهبان پاسارگادم. آریا شمشیر را پایین نیاورد. — چرا منتظر من بودی؟ آرمان لبخندش را از دست داد. — چون فقط تو می‌تونی «نقشه پارس» رو پیدا کنی. پدربزرگ جلو آمد. — هنوز هم دیر نشده. حقیقت رو بهش بگو. آرمان به اردوان خیره شد. — حقیقت؟ بعد رو به آریا کرد. — پدرت سال‌ها پیش تنها کسی نبود که به دنبال نقشه پارس بود. آریا با تعجب پرسید: — یعنی چی؟ آرمان آرام گفت: — یک نفر دیگه هم دنبالشه... صدای مهیبی از بیرون غار آمد. همه برگشتند. سپاهیان دشمن کوه را محاصره کرده بودند. آرمان شمشیرش را کشید. — و اون شخص، الان اینجاست. آریا محکم شمشیرش را در دست گرفت. — پس وقتشه بفهمیم دنبال چی اومده. آرمان لبخند زد. — نه آریا... به انتهای راهرو اشاره کرد. — اول باید بفهمی چرا پدرت سال‌ها حقیقت رو ازت پنهان کرده. آریا به اردوان نگاه کرد. سکوت. و برای اولین بار، ترس را در چشمان پدرش دید. پشت سرشان، دروازه پاسارگاد با صدای مهیبی بسته شد. و صدایی از اعماق زمین شنیده شد: — وارث برگشته است... آریا زیر لب گفت: — اینجا چه رازی پنهان شده؟ اما پاسخ را کسی نمی‌دانست... جز اردوان. ادامه دارد... کپی❌ https://eitaa.com/buojbf
پارت بعدی آمار ۴۵۰
• 'بلَآکَتِ‌میکُنِه‌یِ‌رُوزِ‌هَمُونِ‌‌اَبِدیتِ💯!› •
• بی تفاوت نسبت به هر چیز 🖤:) •
. من‌واسه‌𝙆𝙖𝙨𝙞نبودم‌واسه‌𝙩𝙤خیلی‌بودم..🫵🏽💤‼️ .
کاش میشد زمانو برگردونیم 🥀🖤
الآن‌بهت‌وفاداره‌؟خودش یا‌ غمش😅💔
دلیل شب بیداریام فقط برای دیدن یه نوتیفه.