«به خدا گفتم خدایا دشمنامو از سر راهم بردار…
گفتم رفیقام پشتمن،
سرمو که برگردوندم دیدم
از دشمنامم تنهاترم…
رفیقایی که فکر میکردم پشتمَن، خودشون اولین نفر رفتن. 🖤»
🖤〰️ خـط سـکـوت | جـذب ادمـیـن
اینجا فقط ادمین نمیخوایم؛ آدمِ کاربلد و پایه میخوایم. 🥷🏻
⚡ فعال و همیشه پای کار
🖤 خوشفکر و خلاق
🔥 مسئولیتپذیر و باجنبه
🎯 مسلط به فضای کانال
اگه فکر میکنی میتونی خط سکوت رو بلندتر از همیشه فریاد کنی... 📩 بیا برای ادمینی درخواست بده.
@Akalfian
خط سکوت؛ جایی که سکوت هم حرف داره. 🖤
🖤 خط سکوت...
🔵 اولین کانال با تیک آبی
👑 از طرف شاه ایران
اینجا حرفهایی گفته میشن
که سالها توی سکوتِ دلها موندن...
گاهی یک «خط سکوت»،
بلندتر از هزار فریاده. 🖤
🌙🖤 𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕
شب بخیر... به تمام دلهایی که امشب با هزار حرفِ نگفته، سر روی بالش میذارن... به آدمهایی که لبخند زدن، ولی هیچکس نفهمید چقدر خستهان... 🥀
بخواب رفیق... شاید فردا، این دلِ خسته کمی کمتر دلتنگ باشد. 🖤🌙
☀️🖤 𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕
صبح بخیر... به تمام دلهایی که با هزار خستگی، باز هم چشم به صبح دوختن... 🌱
امیدوارم امروز، دلت کمتر بگیره، چشات کمتر خیس بشه، و یه اتفاق قشنگ، بیخبر مهمون دلت بشه... 🥀🤍
صبح بخیر رفیق؛ امروز رو با امید شروع کن، شاید همین امروز، همون روزی باشه که منتظرش بودی... ☀️🖤
خب طبق قولی ک دادم ومیخوام عمل کنم بهش پارت جدید رمان آریا رو میفرستم
اما چون ۲۰۰تایی شدیم دوتا پارت میدیم امروز با اون پارت ک گذاشتم میشه 3
آریا
پارت دوم: پرچم خورشید
آریا چند لحظه همانجا ایستاده بود.
صدایی که شنیده بود، هنوز در گوشش میپیچید:
«آریا... وقتشه برگردی.»
نگاهش را به اطراف چرخاند. هیچکس نبود.
فقط باد سردی که از میان کوهها عبور میکرد و پرچم خورشید را تکان میداد.
پدربزرگ با صدایی جدی گفت:
— آریا، باید بریم داخل دژ.
آریا پلاک فلزی را در مشت فشرد.
— اون صدا... کی بود؟
پیرمرد جواب نداد.
— پدربزرگ!
پیرمرد آهی کشید.
— بعضی صداها رو نباید دنبال کرد... مگر اینکه خودت آماده شنیدن حقیقت باشی.
ناگهان صدای شیپور از پایین کوه بلند شد.
این بار فقط یک شیپور نبود.
صدها مشعل در تاریکی دیده میشد.
سپاهی در حال نزدیک شدن بود.
نگهبان دژ فریاد زد:
— دشمن به دروازه رسیده!
صدای کوبیده شدن طبلها در دره پیچید.
آریا برای نخستینبار فهمید آنچه در کودکی از جنگهای قدیمی شنیده بود، فقط قصه نبوده.
پدربزرگ شمشیرش را برداشت و به سمت دروازه رفت.
آریا دنبالش دوید.
— منم میام!
پیرمرد برگشت.
— تو هنوز آماده نیستی.
— پس کی باید آماده بشم؟
پدربزرگ چند لحظه به چشمانش خیره شد.
سپس پلاک را نشان داد.
— وقتی بفهمی این نشون واقعاً برای چیه.
در همان لحظه، صدای مهیبی از سمت برج شمالی آمد.
یکی از نگهبانان فریاد زد:
— برج سقوط کرد!
همه به سمت صدا برگشتند.
پدربزرگ رنگش پرید.
— غیرممکنه...
آریا پرسید:
— چی غیرممکنه؟
پیرمرد آرام گفت:
— اونا نباید میتونستن وارد دژ بشن.
ناگهان مردی زخمی از پلههای سنگی بالا آمد.
نفسش به شماره افتاده بود.
— خیانت شده...
پدربزرگ جلو رفت.
— کی؟
مرد قبل از اینکه جواب بدهد، روی زمین افتاد.
آریا به او نزدیک شد.
روی لباسش همان نشان حک شده بود...
نشان خورشید.
اما این بار، خورشید با خون پوشیده شده بود.
پدربزرگ به آرامی گفت:
— پس بالاخره پیداشون کردن...
آریا پرسید:
— چه کسانی؟
پیرمرد به پلاک در دست او نگاه کرد.
— کسانی که پدرت سالها از دستشون فرار میکرد.
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
آریا برگشت.
مردی ناشناس در انتهای راهرو ایستاده بود.
لباسی سیاه بر تن داشت و صورتش در تاریکی دیده نمیشد.
مرد گفت:
— بالاخره پسرش رو پیدا کردیم.
آریا یک قدم عقب رفت.
پدربزرگ شمشیرش را بالا آورد.
— آریا... پشت سر من بایست.
مرد ناشناس خندید.
— نه پیرمرد...
سپس نگاهش را به آریا دوخت.
— این بار برای تو نیومدیم.
مکثی کرد.
— برای چیزی اومدیم که پدرت پنهان کرده.
چشمان آریا روی پلاک ثابت ماند.
ناگهان پلاک در دستش شروع به گرم شدن کرد...
و صدایی از دل آن شنیده شد:
«به تخت جمشید برو...»
آریا با وحشت به پدربزرگ نگاه کرد.
اما پیرمرد دیگر چیزی نگفت.
فقط زیر لب زمزمه کرد:
— پس راهت شروع شد...
ادامه دارد...
کپی؟ ❌ خیر
✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian 📢
لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf