آریا
پارت دوم: پرچم خورشید
آریا چند لحظه همانجا ایستاده بود.
صدایی که شنیده بود، هنوز در گوشش میپیچید:
«آریا... وقتشه برگردی.»
نگاهش را به اطراف چرخاند. هیچکس نبود.
فقط باد سردی که از میان کوهها عبور میکرد و پرچم خورشید را تکان میداد.
پدربزرگ با صدایی جدی گفت:
— آریا، باید بریم داخل دژ.
آریا پلاک فلزی را در مشت فشرد.
— اون صدا... کی بود؟
پیرمرد جواب نداد.
— پدربزرگ!
پیرمرد آهی کشید.
— بعضی صداها رو نباید دنبال کرد... مگر اینکه خودت آماده شنیدن حقیقت باشی.
ناگهان صدای شیپور از پایین کوه بلند شد.
این بار فقط یک شیپور نبود.
صدها مشعل در تاریکی دیده میشد.
سپاهی در حال نزدیک شدن بود.
نگهبان دژ فریاد زد:
— دشمن به دروازه رسیده!
صدای کوبیده شدن طبلها در دره پیچید.
آریا برای نخستینبار فهمید آنچه در کودکی از جنگهای قدیمی شنیده بود، فقط قصه نبوده.
پدربزرگ شمشیرش را برداشت و به سمت دروازه رفت.
آریا دنبالش دوید.
— منم میام!
پیرمرد برگشت.
— تو هنوز آماده نیستی.
— پس کی باید آماده بشم؟
پدربزرگ چند لحظه به چشمانش خیره شد.
سپس پلاک را نشان داد.
— وقتی بفهمی این نشون واقعاً برای چیه.
در همان لحظه، صدای مهیبی از سمت برج شمالی آمد.
یکی از نگهبانان فریاد زد:
— برج سقوط کرد!
همه به سمت صدا برگشتند.
پدربزرگ رنگش پرید.
— غیرممکنه...
آریا پرسید:
— چی غیرممکنه؟
پیرمرد آرام گفت:
— اونا نباید میتونستن وارد دژ بشن.
ناگهان مردی زخمی از پلههای سنگی بالا آمد.
نفسش به شماره افتاده بود.
— خیانت شده...
پدربزرگ جلو رفت.
— کی؟
مرد قبل از اینکه جواب بدهد، روی زمین افتاد.
آریا به او نزدیک شد.
روی لباسش همان نشان حک شده بود...
نشان خورشید.
اما این بار، خورشید با خون پوشیده شده بود.
پدربزرگ به آرامی گفت:
— پس بالاخره پیداشون کردن...
آریا پرسید:
— چه کسانی؟
پیرمرد به پلاک در دست او نگاه کرد.
— کسانی که پدرت سالها از دستشون فرار میکرد.
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
آریا برگشت.
مردی ناشناس در انتهای راهرو ایستاده بود.
لباسی سیاه بر تن داشت و صورتش در تاریکی دیده نمیشد.
مرد گفت:
— بالاخره پسرش رو پیدا کردیم.
آریا یک قدم عقب رفت.
پدربزرگ شمشیرش را بالا آورد.
— آریا... پشت سر من بایست.
مرد ناشناس خندید.
— نه پیرمرد...
سپس نگاهش را به آریا دوخت.
— این بار برای تو نیومدیم.
مکثی کرد.
— برای چیزی اومدیم که پدرت پنهان کرده.
چشمان آریا روی پلاک ثابت ماند.
ناگهان پلاک در دستش شروع به گرم شدن کرد...
و صدایی از دل آن شنیده شد:
«به تخت جمشید برو...»
آریا با وحشت به پدربزرگ نگاه کرد.
اما پیرمرد دیگر چیزی نگفت.
فقط زیر لب زمزمه کرد:
— پس راهت شروع شد...
ادامه دارد...
کپی؟ ❌ خیر
✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian 📢
لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf
آریا
پارت سوم: رازِ تخت جمشید
صدای «به تخت جمشید برو...» هنوز در ذهن آریا تکرار میشد.
پلاک فلزی کمکم سرد شد.
آریا با صدایی لرزان پرسید:
— پدربزرگ... پدرم اونجاست؟
پیرمرد جواب نداد.
فقط به مرد ناشناس خیره شد.
مرد سیاهپوش قدمی جلو آمد.
— دیگه وقت فرار تموم شده.
پدربزرگ شمشیرش را بالا آورد.
— تا وقتی من زندهام، بهش دست نمیزنی.
مرد خندید.
— تو هنوز فکر میکنی این جنگ درباره آریاست؟
پدربزرگ برای لحظهای سکوت کرد.
— پس درباره چیه؟
مرد به پلاک اشاره کرد.
— درباره چیزی که هزاران ساله پنهان شده.
ناگهان صدای انفجاری از سمت دروازه دژ آمد.
دیوارهای سنگی لرزیدند.
پدربزرگ فریاد زد:
— آریا! همین الان از اینجا برو!
— ولی تو چی؟
— من جلویشان را میگیرم.
— نمیتونم تنها بذارمت!
پدربزرگ دستش را روی شانه آریا گذاشت.
— بعضی راهها رو باید تنها رفت.
سپس کیسهای کوچک از زیر لباسش بیرون آورد و به آریا داد.
— اینو فقط وقتی باز کن که به تخت جمشید رسیدی.
آریا کیسه را گرفت.
— داخلش چیه؟
پیرمرد لبخند تلخی زد.
— حقیقتی که شاید آرزو کنی هیچوقت نمیفهمیدی.
صدای سربازان از راهرو نزدیکتر شد.
پدربزرگ آریا را به سمت راهروی مخفی هل داد.
— برو!
آریا آخرین نگاه را به او انداخت.
— برمیگردم دنبالت.
پدربزرگ گفت:
— اگه برگشتی... دیگه اون پسری نیستی که امشب از اینجا رفت.
درِ سنگی بسته شد.
آریا در تاریکی شروع به دویدن کرد.
راهرو باریک و سرد بود.
بعد از چند دقیقه، نور خورشید از انتهای تونل دیده شد.
وقتی بیرون آمد، خودش را در دامنه کوه دید.
اما چیزی عجیب بود.
در دوردست، روی قلهای بلند، همان نور سرخرنگی که شب قبل دیده بود دوباره ظاهر شده بود.
آریا پلاک را از جیبش بیرون آورد.
روی سطح آن، خطوطی که قبلاً وجود نداشتند، نمایان شده بودند.
یک نقشه.
نقشهای که مسیر را به سمت جنوب نشان میداد.
در پایین نقشه، تنها یک جمله نوشته شده بود:
«آنچه گم شده، در سرزمین پارس منتظر توست.»
آریا نفس عمیقی کشید.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای اسبی از پشت سرش آمد.
دستش را روی شمشیر کوچکی که پدربزرگ به او داده بود گذاشت.
سوار نزدیک شد.
صورتش زیر کلاه پوشیده بود.
وقتی از کنار آریا عبور کرد، ناگهان ایستاد.
— تو آریایی؟
آریا با احتیاط گفت:
— آره. تو کی هستی؟
سوار سرش را بالا آورد.
چهرهاش آشنا بود.
بیش از حد آشنا.
آریا خشکش زد.
سوار آرام گفت:
— من کسیام که پدرت برای پیدا کردنت فرستاده.
آریا یک قدم جلو رفت.
— تو پدرمو میشناسی؟
مرد لبخند زد.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
سپس جملهای گفت که تمام وجود آریا را لرزاند:
— پدرت هنوز زنده است.
آریا نفسش بند آمد.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، صدای سم اسبهای دیگری از پشت کوه شنیده شد.
مرد به سمت صدا نگاه کرد.
— وقت نداریم.
آریا پرسید:
— کجا میریم؟
مرد اسب دیگری را به سمت او آورد.
— به جایی که همهچیز از آنجا شروع شد...
مکث کرد.
— تخت جمشید.
ادامه دارد...
کپی؟ ❌ خیر
✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian
📢 لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf
🖤🔥 ۲۴۴ نفری شدیم! 🔥🖤
از یه جمع کوچیک شروع کردیم... ولی امروز ۲۴۴ نفر کنار همیم 🫂✨
مرسی از تکتکتون که موندین، حمایت کردین و باعث شدین ادامه بدیم. ❤️🔥
🎯 هدف بعدی: ۳۰۰ نفر فقط ۵۶ نفر دیگه مونده! 😈🔥
دست به دست هم بدیم... ۳۰۰ تایی شدنمون نزدیکه! 🚀🖤
بخاطر جاویدنام هامون
https://eitaa.com/buojbf
اصالتم: ایران
👑 شاهم: شاهِ ایران
🏛️ افتخارم: کوروش
☪️ دینم: اسلام
🖤 مذهبم: شیعه
⚔️ هویتم: ایرانی، تا آخرین نفس
جاویدشاه
✍نصیحتی از زبان گرگ
روباه به گرگ گفت:
درس زندگی رو یادم بده
گرگ گفت:از بالای کوه بپر
روباه گفت:پایم می شکند
گرگ گفت :می گیرمت
روباه پریدوگرگ اورا نگرفت
روباه گفت:چرا من را نگرفتی؟
گرگ گفت :درس اول اعتماد یعنی مرگ!!!!
#تلنگر⿻.↭ ⤸⤹.