eitaa logo
🥀𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 🖤
307 دنبال‌کننده
13 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌙 برای شب‌هایی که خواب به چشمامون نمیاد... 🥀 برای خاطره‌هایی که هنوز زنده‌ان... 🖤 برای تویی که هنوز دلت گیر کرده. شروع‌مون: چهارشنبه، ۴/۵/۱۴۰۵ 🖤 از همون روزی که قصه‌مون شروع شد، قرار نبود پایانی جز خاطره داشته باشه... اما اگه روزی تموم بشه، پایانمون
مشاهده در ایتا
دانلود
آریا پارت سوم: رازِ تخت جمشید صدای «به تخت جمشید برو...» هنوز در ذهن آریا تکرار می‌شد. پلاک فلزی کم‌کم سرد شد. آریا با صدایی لرزان پرسید: — پدربزرگ... پدرم اونجاست؟ پیرمرد جواب نداد. فقط به مرد ناشناس خیره شد. مرد سیاه‌پوش قدمی جلو آمد. — دیگه وقت فرار تموم شده. پدربزرگ شمشیرش را بالا آورد. — تا وقتی من زنده‌ام، بهش دست نمی‌زنی. مرد خندید. — تو هنوز فکر می‌کنی این جنگ درباره آریاست؟ پدربزرگ برای لحظه‌ای سکوت کرد. — پس درباره چیه؟ مرد به پلاک اشاره کرد. — درباره چیزی که هزاران ساله پنهان شده. ناگهان صدای انفجاری از سمت دروازه دژ آمد. دیوارهای سنگی لرزیدند. پدربزرگ فریاد زد: — آریا! همین الان از اینجا برو! — ولی تو چی؟ — من جلویشان را می‌گیرم. — نمی‌تونم تنها بذارمت! پدربزرگ دستش را روی شانه آریا گذاشت. — بعضی راه‌ها رو باید تنها رفت. سپس کیسه‌ای کوچک از زیر لباسش بیرون آورد و به آریا داد. — اینو فقط وقتی باز کن که به تخت جمشید رسیدی. آریا کیسه را گرفت. — داخلش چیه؟ پیرمرد لبخند تلخی زد. — حقیقتی که شاید آرزو کنی هیچ‌وقت نمی‌فهمیدی. صدای سربازان از راهرو نزدیک‌تر شد. پدربزرگ آریا را به سمت راهروی مخفی هل داد. — برو! آریا آخرین نگاه را به او انداخت. — برمی‌گردم دنبالت. پدربزرگ گفت: — اگه برگشتی... دیگه اون پسری نیستی که امشب از اینجا رفت. درِ سنگی بسته شد. آریا در تاریکی شروع به دویدن کرد. راهرو باریک و سرد بود. بعد از چند دقیقه، نور خورشید از انتهای تونل دیده شد. وقتی بیرون آمد، خودش را در دامنه کوه دید. اما چیزی عجیب بود. در دوردست، روی قله‌ای بلند، همان نور سرخ‌رنگی که شب قبل دیده بود دوباره ظاهر شده بود. آریا پلاک را از جیبش بیرون آورد. روی سطح آن، خطوطی که قبلاً وجود نداشتند، نمایان شده بودند. یک نقشه. نقشه‌ای که مسیر را به سمت جنوب نشان می‌داد. در پایین نقشه، تنها یک جمله نوشته شده بود: «آنچه گم شده، در سرزمین پارس منتظر توست.» آریا نفس عمیقی کشید. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای اسبی از پشت سرش آمد. دستش را روی شمشیر کوچکی که پدربزرگ به او داده بود گذاشت. سوار نزدیک شد. صورتش زیر کلاه پوشیده بود. وقتی از کنار آریا عبور کرد، ناگهان ایستاد. — تو آریایی؟ آریا با احتیاط گفت: — آره. تو کی هستی؟ سوار سرش را بالا آورد. چهره‌اش آشنا بود. بیش از حد آشنا. آریا خشکش زد. سوار آرام گفت: — من کسی‌ام که پدرت برای پیدا کردنت فرستاده. آریا یک قدم جلو رفت. — تو پدرمو می‌شناسی؟ مرد لبخند زد. — بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. سپس جمله‌ای گفت که تمام وجود آریا را لرزاند: — پدرت هنوز زنده است. آریا نفسش بند آمد. اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، صدای سم اسب‌های دیگری از پشت کوه شنیده شد. مرد به سمت صدا نگاه کرد. — وقت نداریم. آریا پرسید: — کجا می‌ریم؟ مرد اسب دیگری را به سمت او آورد. — به جایی که همه‌چیز از آنجا شروع شد... مکث کرد. — تخت جمشید. ادامه دارد... کپی؟ ❌ خیر ✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian 📢 لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf
پارت بعدی آمار۲۵۰تایی شدنمون
🖤🔥 ۲۴۴ نفری شدیم! 🔥🖤 از یه جمع کوچیک شروع کردیم... ولی امروز ۲۴۴ نفر کنار همیم 🫂✨ مرسی از تک‌تکتون که موندین، حمایت کردین و باعث شدین ادامه بدیم. ❤️‍🔥 🎯 هدف بعدی: ۳۰۰ نفر فقط ۵۶ نفر دیگه مونده! 😈🔥 دست به دست هم بدیم... ۳۰۰ تایی شدنمون نزدیکه! 🚀🖤 بخاطر جاویدنام هامون https://eitaa.com/buojbf
طُ‌امتحان‌مَعـࢪفَت‌خیلیا‌تَجدیدَن"🧠💸"
شِـکایـتی‌ازتُو‌نیـست‌،مَن‌بِه‌دل‌خـودم‌بـآختم🖤؛
اون‌پولہ‌کہ‌بآیدواسَش‌جَنگیدوَگࢪنہ...! توروبَعدامیشہ‌بآپول‌خࢪید"🧠💸"
اصالتم: ایران 👑 شاهم: شاهِ ایران 🏛️ افتخارم: کوروش ☪️ دینم: اسلام 🖤 مذهبم: شیعه ⚔️ هویتم: ایرانی، تا آخرین نفس جاویدشاه
✍نصیحتی از زبان گرگ روباه به گرگ گفت: درس زندگی رو یادم بده گرگ گفت:از بالای کوه بپر روباه گفت:پایم می شکند گرگ گفت :می گیرمت روباه پریدوگرگ اورا نگرفت روباه گفت:چرا من را نگرفتی؟ گرگ گفت :درس اول اعتماد یعنی مرگ!!!! ⿻.↭ ⤸⤹.
🔱کوروش کبیر🔱
. -هَر‌چیزِی‌‌به‌ِ‌وَقتِش‌قَشنگهِ‌حَتِی‌آدما؛❤️‍🩹 .