اصالتم: ایران
👑 شاهم: شاهِ ایران
🏛️ افتخارم: کوروش
☪️ دینم: اسلام
🖤 مذهبم: شیعه
⚔️ هویتم: ایرانی، تا آخرین نفس
جاویدشاه
✍نصیحتی از زبان گرگ
روباه به گرگ گفت:
درس زندگی رو یادم بده
گرگ گفت:از بالای کوه بپر
روباه گفت:پایم می شکند
گرگ گفت :می گیرمت
روباه پریدوگرگ اورا نگرفت
روباه گفت:چرا من را نگرفتی؟
گرگ گفت :درس اول اعتماد یعنی مرگ!!!!
#تلنگر⿻.↭ ⤸⤹.
آریا
پارت چهارم: سایههای پارس
صدای سم اسبها در میان دره میپیچید.
آریا کنار سوار ناشناس حرکت میکرد و مدام به پشت سرش نگاه میانداخت.
ذهنش پر از سؤال بود.
پدرش زنده بود...
اما کجا؟
و چرا پدربزرگ سالها این حقیقت را از او پنهان کرده بود؟
سوار ناگهان گفت:
— نباید تا طلوع آفتاب توقف کنیم.
آریا پرسید:
— حداقل اسمت رو بگو.
مرد لحظهای سکوت کرد.
— اسم من «سام»ه.
آریا با تعجب نگاهش کرد.
— سام؟!
سام لبخند کوتاهی زد.
— آره. و پدرت رو سالهاست میشناسم.
آریا محکم پرسید:
— پس چرا هیچوقت پیش من نیومد؟
سام جواب نداد.
فقط به جاده خیره شد.
چند لحظه بعد گفت:
— چون اگر میاومد، دشمنها تو رو پیدا میکردن.
آریا دستش را روی پلاک گذاشت.
— این پلاک چیه؟
سام با دیدن پلاک، چهرهاش جدی شد.
— هنوز هم همراهته؟
— آره. چرا؟
سام اسبش را متوقف کرد.
— چون اون فقط یه پلاک نیست.
آریا پیاده شد.
— پس چیه؟
سام آرام نزدیک آمد.
— کلید یک راز قدیمیه.
— چه رازی؟
سام به آسمان تاریک نگاه کرد.
— رازی که پدرت برای محافظت ازش ناپدید شد.
ناگهان صدای شیهه اسبها از پشت سرشان بلند شد.
سام شمشیرش را بیرون کشید.
— پیدامون کردن.
آریا هم شمشیر کوچکش را کشید.
چند سوار سیاهپوش از میان تاریکی بیرون آمدند.
یکی از آنها فریاد زد:
— پلاک رو تحویل بدید!
سام جواب داد:
— تا وقتی من زندهام، بهش دست نمیزنید.
سواران حمله کردند.
صدای برخورد شمشیرها در دل شب پیچید.
آریا برای اولین بار مجبور شد واقعاً بجنگد.
دستهایش میلرزید، اما عقب نکشید.
یکی از دشمنان به سمتش حمله کرد.
آریا جاخالی داد و شمشیرش را بالا آورد.
ضربهای محکم زد.
سوار تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
سام با تعجب به او نگاه کرد.
— پدرت درست میگفت...
آریا پرسید:
— چی؟
سام لبخند زد.
— تو بیشتر از چیزی که فکر میکنی شبیه اونی.
آخرین سوار فرار کرد.
آریا نفسزنان گفت:
— باید دنبالش بریم!
سام سرش را تکان داد.
— نه.
— چرا؟
سام به افق اشاره کرد.
در دوردست، اولین نورهای طلوع خورشید دیده میشد.
— چون مقصد ما نزدیکه.
آریا سرش را بالا آورد.
و همان لحظه، در میان مه صبحگاهی، ستونهای عظیم تخت جمشید نمایان شدند.
آریا برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
تمام شکوه سنگها، ستونها و نقشهای باستانی روبهرویش بود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
پلاک در دستش شروع به درخشیدن کرد.
خطوط روی آن تغییر کردند.
نقشه ناپدید شد و جملهای تازه ظاهر شد:
«خونت، دروازه را باز خواهد کرد.»
آریا با صدایی آرام گفت:
— خون من؟
سام به او نگاه کرد.
— حالا وقتشه حقیقت رو بدونی.
آریا برگشت.
— چه حقیقتی؟
سام چند قدم جلو رفت و مقابل دروازههای تخت جمشید ایستاد.
— پدرت فقط نگهبان این راز نبود...
مکث کرد.
— اون آخرین وارث نگهبانان پارس بود.
آریا خشکش زد.
— پس من...
سام گفت:
— تو هم هستی.
ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد.
صدایی که آریا آن را خوب میشناخت.
— بالاخره رسیدی، پسرم...
آریا بهآرامی برگشت.
مردی با لباس تیره در میان ستونها ایستاده بود.
چهرهاش خسته بود.
موهایش خاکستری شده بود.
اما چشمهایش...
همان چشمهایی بود که آریا سالها در خاطرات کودکی به یاد داشت.
آریا زیر لب گفت:
— بابا...؟
مرد یک قدم جلو آمد.
— آریا...
اما قبل از اینکه پدر و پسر به هم برسند، صدای طبلهای جنگ از پشت کوه بلند شد.
سام به سمت افق نگاه کرد.
چهرهاش رنگ باخت.
— نه...
آریا پرسید:
— چی شده؟
سام گفت:
— اونا فقط دنبال پلاک نبودن.
مردی که آریا تازه فهمیده بود پدرش است، شمشیرش را بیرون کشید.
— ارتش دشمن تخت جمشید رو پیدا کرده.
آریا به ستونهای عظیم خیره شد.
پدرش کنار او ایستاد.
— وقتشه انتخاب کنی، پسرم.
آریا پرسید:
— چه انتخابی؟
پدرش گفت:
— فرار کنی...
مکث کرد.
— یا کنار من بایستی و از سرزمینت دفاع کنی.
آریا به پلاک درخشان در دستش نگاه کرد.
سپس شمشیرش را محکم گرفت.
— من فرار نمیکنم.
پدرش لبخند زد.
و برای اولین بار بعد از سالها، پدر و پسر کنار یکدیگر ایستادند.
در دوردست، پرچمهای دشمن یکی پس از دیگری از میان مه طلوع آفتاب ظاهر میشدند.
جنگ نزدیک بود.
و راز تخت جمشید تازه داشت آغاز میشد...
ادامه دارد...
کپی؟ ❌ خیر
✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian
📢 لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf