eitaa logo
🥀𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 🖤
328 دنبال‌کننده
13 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌙 برای شب‌هایی که خواب به چشمامون نمیاد... 🥀 برای خاطره‌هایی که هنوز زنده‌ان... 🖤 برای تویی که هنوز دلت گیر کرده. شروع‌مون: چهارشنبه، ۴/۵/۱۴۰۵ 🖤 از همون روزی که قصه‌مون شروع شد، قرار نبود پایانی جز خاطره داشته باشه... اما اگه روزی تموم بشه، پایانمون
مشاهده در ایتا
دانلود
اصالتم: ایران 👑 شاهم: شاهِ ایران 🏛️ افتخارم: کوروش ☪️ دینم: اسلام 🖤 مذهبم: شیعه ⚔️ هویتم: ایرانی، تا آخرین نفس جاویدشاه
✍نصیحتی از زبان گرگ روباه به گرگ گفت: درس زندگی رو یادم بده گرگ گفت:از بالای کوه بپر روباه گفت:پایم می شکند گرگ گفت :می گیرمت روباه پریدوگرگ اورا نگرفت روباه گفت:چرا من را نگرفتی؟ گرگ گفت :درس اول اعتماد یعنی مرگ!!!! ⿻.↭ ⤸⤹.
🔱کوروش کبیر🔱
. -هَر‌چیزِی‌‌به‌ِ‌وَقتِش‌قَشنگهِ‌حَتِی‌آدما؛❤️‍🩹 .
۵نفرتا ۲۵۰تایی مون مونده برای پارت گزاری پارت ۴رمان آریا
بریم برای پارت گذاری رمان آریا پارت چهارم عمل به قول
آریا پارت چهارم: سایه‌های پارس صدای سم اسب‌ها در میان دره می‌پیچید. آریا کنار سوار ناشناس حرکت می‌کرد و مدام به پشت سرش نگاه می‌انداخت. ذهنش پر از سؤال بود. پدرش زنده بود... اما کجا؟ و چرا پدربزرگ سال‌ها این حقیقت را از او پنهان کرده بود؟ سوار ناگهان گفت: — نباید تا طلوع آفتاب توقف کنیم. آریا پرسید: — حداقل اسمت رو بگو. مرد لحظه‌ای سکوت کرد. — اسم من «سام»ه. آریا با تعجب نگاهش کرد. — سام؟! سام لبخند کوتاهی زد. — آره. و پدرت رو سال‌هاست می‌شناسم. آریا محکم پرسید: — پس چرا هیچ‌وقت پیش من نیومد؟ سام جواب نداد. فقط به جاده خیره شد. چند لحظه بعد گفت: — چون اگر می‌اومد، دشمن‌ها تو رو پیدا می‌کردن. آریا دستش را روی پلاک گذاشت. — این پلاک چیه؟ سام با دیدن پلاک، چهره‌اش جدی شد. — هنوز هم همراهته؟ — آره. چرا؟ سام اسبش را متوقف کرد. — چون اون فقط یه پلاک نیست. آریا پیاده شد. — پس چیه؟ سام آرام نزدیک آمد. — کلید یک راز قدیمیه. — چه رازی؟ سام به آسمان تاریک نگاه کرد. — رازی که پدرت برای محافظت ازش ناپدید شد. ناگهان صدای شیهه اسب‌ها از پشت سرشان بلند شد. سام شمشیرش را بیرون کشید. — پیدامون کردن. آریا هم شمشیر کوچکش را کشید. چند سوار سیاه‌پوش از میان تاریکی بیرون آمدند. یکی از آنها فریاد زد: — پلاک رو تحویل بدید! سام جواب داد: — تا وقتی من زنده‌ام، بهش دست نمی‌زنید. سواران حمله کردند. صدای برخورد شمشیرها در دل شب پیچید. آریا برای اولین بار مجبور شد واقعاً بجنگد. دست‌هایش می‌لرزید، اما عقب نکشید. یکی از دشمنان به سمتش حمله کرد. آریا جاخالی داد و شمشیرش را بالا آورد. ضربه‌ای محکم زد. سوار تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد. سام با تعجب به او نگاه کرد. — پدرت درست می‌گفت... آریا پرسید: — چی؟ سام لبخند زد. — تو بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی شبیه اونی. آخرین سوار فرار کرد. آریا نفس‌زنان گفت: — باید دنبالش بریم! سام سرش را تکان داد. — نه. — چرا؟ سام به افق اشاره کرد. در دوردست، اولین نورهای طلوع خورشید دیده می‌شد. — چون مقصد ما نزدیکه. آریا سرش را بالا آورد. و همان لحظه، در میان مه صبحگاهی، ستون‌های عظیم تخت جمشید نمایان شدند. آریا برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد. تمام شکوه سنگ‌ها، ستون‌ها و نقش‌های باستانی روبه‌رویش بود. اما چیزی توجهش را جلب کرد. پلاک در دستش شروع به درخشیدن کرد. خطوط روی آن تغییر کردند. نقشه ناپدید شد و جمله‌ای تازه ظاهر شد: «خونت، دروازه را باز خواهد کرد.» آریا با صدایی آرام گفت: — خون من؟ سام به او نگاه کرد. — حالا وقتشه حقیقت رو بدونی. آریا برگشت. — چه حقیقتی؟ سام چند قدم جلو رفت و مقابل دروازه‌های تخت جمشید ایستاد. — پدرت فقط نگهبان این راز نبود... مکث کرد. — اون آخرین وارث نگهبانان پارس بود. آریا خشکش زد. — پس من... سام گفت: — تو هم هستی. ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد. صدایی که آریا آن را خوب می‌شناخت. — بالاخره رسیدی، پسرم... آریا به‌آرامی برگشت. مردی با لباس تیره در میان ستون‌ها ایستاده بود. چهره‌اش خسته بود. موهایش خاکستری شده بود. اما چشم‌هایش... همان چشم‌هایی بود که آریا سال‌ها در خاطرات کودکی به یاد داشت. آریا زیر لب گفت: — بابا...؟ مرد یک قدم جلو آمد. — آریا... اما قبل از اینکه پدر و پسر به هم برسند، صدای طبل‌های جنگ از پشت کوه بلند شد. سام به سمت افق نگاه کرد. چهره‌اش رنگ باخت. — نه... آریا پرسید: — چی شده؟ سام گفت: — اونا فقط دنبال پلاک نبودن. مردی که آریا تازه فهمیده بود پدرش است، شمشیرش را بیرون کشید. — ارتش دشمن تخت جمشید رو پیدا کرده. آریا به ستون‌های عظیم خیره شد. پدرش کنار او ایستاد. — وقتشه انتخاب کنی، پسرم. آریا پرسید: — چه انتخابی؟ پدرش گفت: — فرار کنی... مکث کرد. — یا کنار من بایستی و از سرزمینت دفاع کنی. آریا به پلاک درخشان در دستش نگاه کرد. سپس شمشیرش را محکم گرفت. — من فرار نمی‌کنم. پدرش لبخند زد. و برای اولین بار بعد از سال‌ها، پدر و پسر کنار یکدیگر ایستادند. در دوردست، پرچم‌های دشمن یکی پس از دیگری از میان مه طلوع آفتاب ظاهر می‌شدند. جنگ نزدیک بود. و راز تخت جمشید تازه داشت آغاز می‌شد... ادامه دارد... کپی؟ ❌ خیر ✍️ ایدی نویسنده: @Akalfian 📢 لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf
پارت پنجم آمار۲۷۰تایی
بریم برای پارت پنجم ششم وهفتم به مناسبت ۳۴۶تایی
آریا پارت پنجم: نبرد تخت جمشید صدای طبل‌ها لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. آریا کنار پدرش ایستاده بود و به سپاه دشمن که از میان مه پیش می‌آمد نگاه می‌کرد. پدرش گفت: — اسم من «اردوان»ه... اما سال‌ها مجبور بودم ازت دور بمونم. آریا با صدایی لرزان پرسید: — چرا هیچ‌وقت برنگشتی؟ اردوان لحظه‌ای سکوت کرد. — چون دشمنان، تو رو به عنوان وارث بعدی می‌شناختن. اگر می‌فهمیدن زنده‌ای، هیچ‌وقت دست از سرت برنمی‌داشتن. سام جلو آمد. — وقت توضیح دادن نداریم. اونا تا چند دقیقه دیگه به دروازه می‌رسن. اردوان شمشیرش را بالا برد. — نگهبانان پارس! صدای سربازان از پشت ستون‌ها بلند شد. آریا با تعجب به اطراف نگاه کرد. پدرش لبخند زد. — فکر کردی تمام این سال‌ها تنها بودم؟ صدها جنگجو از پشت دیوارهای سنگی بیرون آمدند. آریا شمشیرش را محکم گرفت. برای اولین‌بار احساس می‌کرد بخشی از گذشته‌ای است که همیشه از او پنهان شده بود. سپاه دشمن حمله کرد. نبرد آغاز شد. شمشیرها در برابر هم قرار گرفتند و صدای فریاد جنگجویان در فضای تخت جمشید پیچید. آریا کنار پدرش می‌جنگید. اردوان فریاد زد: — آریا! سمت چپت! آریا برگشت و ضربه دشمن را دفع کرد. سپس به سمت او حمله کرد و او را عقب راند. سام با لبخند گفت: — معلومه خون پدرت تو رگاته! اما ناگهان زمین زیر پای آریا لرزید. پلاک داخل دستش داغ شد. نور شدیدی از آن بیرون زد. همه برای لحظه‌ای ایستادند. روی یکی از دیوارهای تخت جمشید، نقش یک دروازه قدیمی روشن شد. اردوان با دیدن آن، رنگش پرید. — نه... آریا پرسید: — چی شده؟ اردوان آرام گفت: — دروازه بیدار شده. از میان سپاه دشمن، مردی نقاب‌دار جلو آمد. — بالاخره وارث خودش رو نشون داد. آریا به او خیره شد. مرد نقابش را کمی کنار زد. — سال‌ها منتظر این لحظه بودم. اردوان شمشیرش را بالا برد. — تو... مرد خندید. — فکر کردی راز پارس رو برای همیشه می‌تونی پنهان کنی؟ و درست همان لحظه، سنگ‌های زیر پای آریا شکاف برداشتند. پلاک نورانی شد. دروازه باستانی شروع به باز شدن کرد... ادامه دارد... کپی❌
آریا پارت ششم: دروازه‌ی پنهان صدای غرش سنگ‌ها همه‌جا را پر کرده بود. آریا چند قدم عقب رفت. — اینجا چه خبره؟! اردوان فریاد زد: — آریا! از دروازه فاصله بگیر! اما دیر شده بود. پلاک از دست آریا جدا شد و در هوا معلق ماند. نور طلایی آن، تمام نقش‌های دیوار را روشن کرد. سام با حیرت گفت: — این غیرممکنه... آریا پرسید: — چی غیرممکنه؟ اردوان به دیوار نگاه کرد. — این دروازه فقط با خون نگهبانان باز می‌شه. آریا آرام گفت: — یعنی من باعث باز شدنش شدم؟ اردوان جواب نداد. دروازه کاملاً باز شد. پشت آن، راهرویی تاریک و طولانی دیده می‌شد. روی دیوارهایش نوشته‌هایی باستانی حک شده بود. آریا وارد شد. اردوان و سام هم پشت سرش حرکت کردند. در انتهای راهرو، اتاقی بزرگ قرار داشت. وسط اتاق، صندوقی سنگی روی سکویی قرار گرفته بود. آریا نزدیک شد. روی صندوق نوشته شده بود: «آن‌که خون پارس در رگ دارد، حقیقت را خواهد یافت.» آریا دستش را روی صندوق گذاشت. صندوق باز شد. داخل آن یک شمشیر باستانی قرار داشت. روی دسته شمشیر، همان نمادی حک شده بود که روی پلاک دیده می‌شد. اردوان آرام گفت: — این شمشیر پادشاهان نیست... آریا برگشت. — پس چیه؟ اردوان گفت: — شمشیر نگهبان نخستین. سام جلو آمد. — یعنی کسی که این شمشیر رو داشته باشه... اردوان حرفش را کامل کرد: — می‌تونه نگهبانان پارس رو دوباره متحد کنه. ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد. همه برگشتند. مرد نقاب‌دار در ورودی ایستاده بود. — خیلی زیباست... اردوان شمشیر کشید. — اینجا جای تو نیست. مرد خندید. — اشتباه می‌کنی، اردوان. سپس نقابش را برداشت. آریا با دیدنش خشکش زد. او کسی بود که آریا فکر می‌کرد سال‌ها پیش مرده است. پدر بزرگش! آریا با ناباوری گفت: — پدربزرگ...؟ پیرمرد لبخند سردی زد. — سلام، آریا. اردوان با خشم گفت: — تو به ما خیانت کردی! پدربزرگ جواب داد: — من خیانت نکردم. نگاهش را به آریا دوخت. — من فقط منتظر بودم وارث واقعی بیدار بشه. ناگهان صدای انفجار از بیرون بلند شد. پدربزرگ گفت: — و حالا دشمنان، فقط چند قدم با اینجا فاصله دارن. آریا شمشیر باستانی را برداشت. نور شمشیر در اتاق پیچید. پدربزرگ با تعجب به او نگاه کرد. — پس واقعاً انتخابت کرده... ادامه دارد... کپی❌