eitaa logo
🥀𝑲𝒉𝒂𝒕𝒕 𝑺𝒐𝒌𝒐𝒐𝒕 🖤
367 دنبال‌کننده
13 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌙 برای شب‌هایی که خواب به چشمامون نمیاد... 🥀 برای خاطره‌هایی که هنوز زنده‌ان... 🖤 برای تویی که هنوز دلت گیر کرده. شروع‌مون: چهارشنبه، ۴/۵/۱۴۰۵ 🖤 از همون روزی که قصه‌مون شروع شد، قرار نبود پایانی جز خاطره داشته باشه... اما اگه روزی تموم بشه، پایانمون
مشاهده در ایتا
دانلود
آریا پارت پنجم: نبرد تخت جمشید صدای طبل‌ها لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. آریا کنار پدرش ایستاده بود و به سپاه دشمن که از میان مه پیش می‌آمد نگاه می‌کرد. پدرش گفت: — اسم من «اردوان»ه... اما سال‌ها مجبور بودم ازت دور بمونم. آریا با صدایی لرزان پرسید: — چرا هیچ‌وقت برنگشتی؟ اردوان لحظه‌ای سکوت کرد. — چون دشمنان، تو رو به عنوان وارث بعدی می‌شناختن. اگر می‌فهمیدن زنده‌ای، هیچ‌وقت دست از سرت برنمی‌داشتن. سام جلو آمد. — وقت توضیح دادن نداریم. اونا تا چند دقیقه دیگه به دروازه می‌رسن. اردوان شمشیرش را بالا برد. — نگهبانان پارس! صدای سربازان از پشت ستون‌ها بلند شد. آریا با تعجب به اطراف نگاه کرد. پدرش لبخند زد. — فکر کردی تمام این سال‌ها تنها بودم؟ صدها جنگجو از پشت دیوارهای سنگی بیرون آمدند. آریا شمشیرش را محکم گرفت. برای اولین‌بار احساس می‌کرد بخشی از گذشته‌ای است که همیشه از او پنهان شده بود. سپاه دشمن حمله کرد. نبرد آغاز شد. شمشیرها در برابر هم قرار گرفتند و صدای فریاد جنگجویان در فضای تخت جمشید پیچید. آریا کنار پدرش می‌جنگید. اردوان فریاد زد: — آریا! سمت چپت! آریا برگشت و ضربه دشمن را دفع کرد. سپس به سمت او حمله کرد و او را عقب راند. سام با لبخند گفت: — معلومه خون پدرت تو رگاته! اما ناگهان زمین زیر پای آریا لرزید. پلاک داخل دستش داغ شد. نور شدیدی از آن بیرون زد. همه برای لحظه‌ای ایستادند. روی یکی از دیوارهای تخت جمشید، نقش یک دروازه قدیمی روشن شد. اردوان با دیدن آن، رنگش پرید. — نه... آریا پرسید: — چی شده؟ اردوان آرام گفت: — دروازه بیدار شده. از میان سپاه دشمن، مردی نقاب‌دار جلو آمد. — بالاخره وارث خودش رو نشون داد. آریا به او خیره شد. مرد نقابش را کمی کنار زد. — سال‌ها منتظر این لحظه بودم. اردوان شمشیرش را بالا برد. — تو... مرد خندید. — فکر کردی راز پارس رو برای همیشه می‌تونی پنهان کنی؟ و درست همان لحظه، سنگ‌های زیر پای آریا شکاف برداشتند. پلاک نورانی شد. دروازه باستانی شروع به باز شدن کرد... ادامه دارد... کپی❌
آریا پارت ششم: دروازه‌ی پنهان صدای غرش سنگ‌ها همه‌جا را پر کرده بود. آریا چند قدم عقب رفت. — اینجا چه خبره؟! اردوان فریاد زد: — آریا! از دروازه فاصله بگیر! اما دیر شده بود. پلاک از دست آریا جدا شد و در هوا معلق ماند. نور طلایی آن، تمام نقش‌های دیوار را روشن کرد. سام با حیرت گفت: — این غیرممکنه... آریا پرسید: — چی غیرممکنه؟ اردوان به دیوار نگاه کرد. — این دروازه فقط با خون نگهبانان باز می‌شه. آریا آرام گفت: — یعنی من باعث باز شدنش شدم؟ اردوان جواب نداد. دروازه کاملاً باز شد. پشت آن، راهرویی تاریک و طولانی دیده می‌شد. روی دیوارهایش نوشته‌هایی باستانی حک شده بود. آریا وارد شد. اردوان و سام هم پشت سرش حرکت کردند. در انتهای راهرو، اتاقی بزرگ قرار داشت. وسط اتاق، صندوقی سنگی روی سکویی قرار گرفته بود. آریا نزدیک شد. روی صندوق نوشته شده بود: «آن‌که خون پارس در رگ دارد، حقیقت را خواهد یافت.» آریا دستش را روی صندوق گذاشت. صندوق باز شد. داخل آن یک شمشیر باستانی قرار داشت. روی دسته شمشیر، همان نمادی حک شده بود که روی پلاک دیده می‌شد. اردوان آرام گفت: — این شمشیر پادشاهان نیست... آریا برگشت. — پس چیه؟ اردوان گفت: — شمشیر نگهبان نخستین. سام جلو آمد. — یعنی کسی که این شمشیر رو داشته باشه... اردوان حرفش را کامل کرد: — می‌تونه نگهبانان پارس رو دوباره متحد کنه. ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد. همه برگشتند. مرد نقاب‌دار در ورودی ایستاده بود. — خیلی زیباست... اردوان شمشیر کشید. — اینجا جای تو نیست. مرد خندید. — اشتباه می‌کنی، اردوان. سپس نقابش را برداشت. آریا با دیدنش خشکش زد. او کسی بود که آریا فکر می‌کرد سال‌ها پیش مرده است. پدر بزرگش! آریا با ناباوری گفت: — پدربزرگ...؟ پیرمرد لبخند سردی زد. — سلام، آریا. اردوان با خشم گفت: — تو به ما خیانت کردی! پدربزرگ جواب داد: — من خیانت نکردم. نگاهش را به آریا دوخت. — من فقط منتظر بودم وارث واقعی بیدار بشه. ناگهان صدای انفجار از بیرون بلند شد. پدربزرگ گفت: — و حالا دشمنان، فقط چند قدم با اینجا فاصله دارن. آریا شمشیر باستانی را برداشت. نور شمشیر در اتاق پیچید. پدربزرگ با تعجب به او نگاه کرد. — پس واقعاً انتخابت کرده... ادامه دارد... کپی❌
آریا پارت هفتم: وارث پارس صدای جنگ از بیرون همچنان شنیده می‌شد. آریا شمشیر باستانی را در دست گرفته بود. دستش می‌لرزید. اما این‌بار از ترس نبود. احساس می‌کرد چیزی درون وجودش بیدار شده. پدربزرگ گفت: — حالا دیگه وقتشه همه‌چیز رو بدونی. اردوان با عصبانیت گفت: — هیچ‌چیز بهش نمی‌گی! پدربزرگ به او نگاه کرد. — سال‌ها حقیقت رو ازش پنهان کردی. من حداقل اجازه می‌دم خودش انتخاب کنه. آریا بین آن دو ایستاد. — حقیقت چیه؟ سکوت سنگینی اتاق را گرفت. پدربزرگ گفت: — سال‌ها پیش، نگهبانان پارس از یک راز بزرگ محافظت می‌کردند؛ رازی که می‌توانست سرنوشت سرزمین را تغییر دهد. آریا پرسید: — چه رازی؟ پدربزرگ به شمشیر اشاره کرد. — این شمشیر فقط یک سلاح نیست. ناگهان روی تیغه آن نوشته‌ای ظاهر شد: «وارث، راه را انتخاب می‌کند؛ قدرت، انتخاب او را دنبال خواهد کرد.» آریا به نوشته خیره شد. اردوان آرام گفت: — قدرت واقعی، داخل این شمشیر نیست. آریا نگاهش کرد. — پس کجاست؟ اردوان لبخند زد. — در انتخاب خودت. صدای ضربه‌ای شدید به دروازه زیرزمینی خورد. دشمنان داشتند وارد می‌شدند. سام فریاد زد: — باید همین الان تصمیم بگیریم! آریا شمشیر را بالا آورد. — من از سرزمینم دفاع می‌کنم. پدربزرگ لبخند زد. — دقیقاً همان جوابی که منتظرش بودم. اما ناگهان چهره‌اش تغییر کرد. — ولی یک چیز دیگه هست که هنوز نمی‌دونی. آریا پرسید: — چی؟ پدربزرگ به پلاک اشاره کرد. — این پلاک فقط کلید دروازه نبود. مکث کرد. — محل نگهداری «نقشه پارس» رو هم نشون می‌ده. آریا پرسید: — نقشه پارس؟ پدربزرگ گفت: — نقشه‌ای که جای تمام گنجینه‌ها، دژها و رازهای پنهان سرزمین باستانی رو نشون می‌ده. صدای شکستن دروازه بلند شد. سام شمشیرش را کشید. — دیگه وقت نداریم! آریا کنار پدرش ایستاد. اردوان دستش را روی شانه پسرش گذاشت. — آماده‌ای؟ آریا به سپاهیان دشمن که وارد راهرو می‌شدند نگاه کرد. لبخند کوتاهی زد. — این‌بار من منتظر دشمن نمی‌مونم. شمشیرش را بالا برد. — من می‌رم سراغش. در همان لحظه، نقش روی پلاک دوباره تغییر کرد. یک مسیر جدید ظاهر شد. مسیر به سمت کوه‌های دوردست می‌رفت. و در انتهای آن، یک نام باستانی نوشته شده بود: «پاسارگاد» آریا زیر لب گفت: — پس سفر تازه شروع شده... اما هیچ‌کس نمی‌دانست در پاسارگاد، کسی منتظر آریا بود که از تمام رازهای خانواده‌اش خبر داشت. کسی که قرار بود بزرگ‌ترین دشمن یا مهم‌ترین متحد او باشد... ادامه دارد... کپی❌ https://eitaa.com/buojbf
پارت بعدی آمار ۳۶۰تایی
گوشیم شارژ شه پارت هشتم میزارم
بریم برای پارت هشتم
آریا پارت هشتم: نگهبان پاسارگاد سپیده‌دم هنوز کامل طلوع نکرده بود. آریا، اردوان، سام و پدربزرگ از راهروی مخفی خارج شدند و وارد دشتی وسیع شدند. پشت سرشان، صدای جنگ هر لحظه دورتر می‌شد. اما آریا نمی‌توانست از فکر نوشته روی پلاک دست بکشد. «پاسارگاد...» ساعت‌ها در سکوت حرکت کردند تا اینکه کوه‌ها در دوردست نمایان شدند. پدربزرگ ناگهان ایستاد. — از اینجا به بعد، فقط آریا باید جلو بره. اردوان با تعجب پرسید: — چرا؟ پدربزرگ به پلاک اشاره کرد. — چون مسیر فقط برای وارث باز می‌شه. آریا جلو رفت. همین که پلاک را در دست گرفت، سنگی بزرگ کنار کوه شروع به لرزیدن کرد. صدای برخورد سنگ‌ها در دره پیچید. در دل کوه، دری پنهان آشکار شد. روی در، همان نماد باستانی شمشیر حک شده بود. سام گفت: — این دیگه چیه؟ پدربزرگ آرام جواب داد: — ورودی پاسارگادِ پنهان. آریا دستش را روی در گذاشت. در با صدایی سنگین باز شد. داخل، راهرویی تاریک دیده می‌شد. آریا قدم اول را برداشت. ناگهان صدایی از تاریکی شنیده شد: — بالاخره اومدی... وارث پارس. آریا ایستاد. شمشیرش را کشید. — کی هستی؟ صدای ناشناس خندید. — کسی که سال‌ها منتظر این لحظه بوده. مشعلی در انتهای راهرو روشن شد. مردی با لباس‌های تیره از تاریکی بیرون آمد. روی گردنش همان نمادی بود که روی پلاک آریا دیده می‌شد. اردوان با دیدن او خشکش زد. — امکان نداره... آریا به پدرش نگاه کرد. — تو می‌شناسیش؟ اردوان جواب نداد. مرد جلو آمد و گفت: — اسم من «آرمان»ه. مکث کرد. — و من آخرین نگهبان پاسارگادم. آریا شمشیر را پایین نیاورد. — چرا منتظر من بودی؟ آرمان لبخندش را از دست داد. — چون فقط تو می‌تونی «نقشه پارس» رو پیدا کنی. پدربزرگ جلو آمد. — هنوز هم دیر نشده. حقیقت رو بهش بگو. آرمان به اردوان خیره شد. — حقیقت؟ بعد رو به آریا کرد. — پدرت سال‌ها پیش تنها کسی نبود که به دنبال نقشه پارس بود. آریا با تعجب پرسید: — یعنی چی؟ آرمان آرام گفت: — یک نفر دیگه هم دنبالشه... صدای مهیبی از بیرون غار آمد. همه برگشتند. سپاهیان دشمن کوه را محاصره کرده بودند. آرمان شمشیرش را کشید. — و اون شخص، الان اینجاست. آریا محکم شمشیرش را در دست گرفت. — پس وقتشه بفهمیم دنبال چی اومده. آرمان لبخند زد. — نه آریا... به انتهای راهرو اشاره کرد. — اول باید بفهمی چرا پدرت سال‌ها حقیقت رو ازت پنهان کرده. آریا به اردوان نگاه کرد. سکوت. و برای اولین بار، ترس را در چشمان پدرش دید. پشت سرشان، دروازه پاسارگاد با صدای مهیبی بسته شد. و صدایی از اعماق زمین شنیده شد: — وارث برگشته است... آریا زیر لب گفت: — اینجا چه رازی پنهان شده؟ اما پاسخ را کسی نمی‌دانست... جز اردوان. ادامه دارد... کپی❌ https://eitaa.com/buojbf
پارت بعدی آمار ۴۵۰
• 'بلَآکَتِ‌میکُنِه‌یِ‌رُوزِ‌هَمُونِ‌‌اَبِدیتِ💯!› •
• بی تفاوت نسبت به هر چیز 🖤:) •
. من‌واسه‌𝙆𝙖𝙨𝙞نبودم‌واسه‌𝙩𝙤خیلی‌بودم..🫵🏽💤‼️ .