آریا
پارت هفتم: وارث پارس
صدای جنگ از بیرون همچنان شنیده میشد.
آریا شمشیر باستانی را در دست گرفته بود.
دستش میلرزید.
اما اینبار از ترس نبود.
احساس میکرد چیزی درون وجودش بیدار شده.
پدربزرگ گفت:
— حالا دیگه وقتشه همهچیز رو بدونی.
اردوان با عصبانیت گفت:
— هیچچیز بهش نمیگی!
پدربزرگ به او نگاه کرد.
— سالها حقیقت رو ازش پنهان کردی. من حداقل اجازه میدم خودش انتخاب کنه.
آریا بین آن دو ایستاد.
— حقیقت چیه؟
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
پدربزرگ گفت:
— سالها پیش، نگهبانان پارس از یک راز بزرگ محافظت میکردند؛ رازی که میتوانست سرنوشت سرزمین را تغییر دهد.
آریا پرسید:
— چه رازی؟
پدربزرگ به شمشیر اشاره کرد.
— این شمشیر فقط یک سلاح نیست.
ناگهان روی تیغه آن نوشتهای ظاهر شد:
«وارث، راه را انتخاب میکند؛ قدرت، انتخاب او را دنبال خواهد کرد.»
آریا به نوشته خیره شد.
اردوان آرام گفت:
— قدرت واقعی، داخل این شمشیر نیست.
آریا نگاهش کرد.
— پس کجاست؟
اردوان لبخند زد.
— در انتخاب خودت.
صدای ضربهای شدید به دروازه زیرزمینی خورد.
دشمنان داشتند وارد میشدند.
سام فریاد زد:
— باید همین الان تصمیم بگیریم!
آریا شمشیر را بالا آورد.
— من از سرزمینم دفاع میکنم.
پدربزرگ لبخند زد.
— دقیقاً همان جوابی که منتظرش بودم.
اما ناگهان چهرهاش تغییر کرد.
— ولی یک چیز دیگه هست که هنوز نمیدونی.
آریا پرسید:
— چی؟
پدربزرگ به پلاک اشاره کرد.
— این پلاک فقط کلید دروازه نبود.
مکث کرد.
— محل نگهداری «نقشه پارس» رو هم نشون میده.
آریا پرسید:
— نقشه پارس؟
پدربزرگ گفت:
— نقشهای که جای تمام گنجینهها، دژها و رازهای پنهان سرزمین باستانی رو نشون میده.
صدای شکستن دروازه بلند شد.
سام شمشیرش را کشید.
— دیگه وقت نداریم!
آریا کنار پدرش ایستاد.
اردوان دستش را روی شانه پسرش گذاشت.
— آمادهای؟
آریا به سپاهیان دشمن که وارد راهرو میشدند نگاه کرد.
لبخند کوتاهی زد.
— اینبار من منتظر دشمن نمیمونم.
شمشیرش را بالا برد.
— من میرم سراغش.
در همان لحظه، نقش روی پلاک دوباره تغییر کرد.
یک مسیر جدید ظاهر شد.
مسیر به سمت کوههای دوردست میرفت.
و در انتهای آن، یک نام باستانی نوشته شده بود:
«پاسارگاد»
آریا زیر لب گفت:
— پس سفر تازه شروع شده...
اما هیچکس نمیدانست در پاسارگاد، کسی منتظر آریا بود که از تمام رازهای خانوادهاش خبر داشت.
کسی که قرار بود بزرگترین دشمن یا مهمترین متحد او باشد...
ادامه دارد...
کپی❌
https://eitaa.com/buojbf
آریا
پارت هشتم: نگهبان پاسارگاد
سپیدهدم هنوز کامل طلوع نکرده بود.
آریا، اردوان، سام و پدربزرگ از راهروی مخفی خارج شدند و وارد دشتی وسیع شدند. پشت سرشان، صدای جنگ هر لحظه دورتر میشد.
اما آریا نمیتوانست از فکر نوشته روی پلاک دست بکشد.
«پاسارگاد...»
ساعتها در سکوت حرکت کردند تا اینکه کوهها در دوردست نمایان شدند.
پدربزرگ ناگهان ایستاد.
— از اینجا به بعد، فقط آریا باید جلو بره.
اردوان با تعجب پرسید:
— چرا؟
پدربزرگ به پلاک اشاره کرد.
— چون مسیر فقط برای وارث باز میشه.
آریا جلو رفت.
همین که پلاک را در دست گرفت، سنگی بزرگ کنار کوه شروع به لرزیدن کرد.
صدای برخورد سنگها در دره پیچید.
در دل کوه، دری پنهان آشکار شد.
روی در، همان نماد باستانی شمشیر حک شده بود.
سام گفت:
— این دیگه چیه؟
پدربزرگ آرام جواب داد:
— ورودی پاسارگادِ پنهان.
آریا دستش را روی در گذاشت.
در با صدایی سنگین باز شد.
داخل، راهرویی تاریک دیده میشد.
آریا قدم اول را برداشت.
ناگهان صدایی از تاریکی شنیده شد:
— بالاخره اومدی... وارث پارس.
آریا ایستاد.
شمشیرش را کشید.
— کی هستی؟
صدای ناشناس خندید.
— کسی که سالها منتظر این لحظه بوده.
مشعلی در انتهای راهرو روشن شد.
مردی با لباسهای تیره از تاریکی بیرون آمد.
روی گردنش همان نمادی بود که روی پلاک آریا دیده میشد.
اردوان با دیدن او خشکش زد.
— امکان نداره...
آریا به پدرش نگاه کرد.
— تو میشناسیش؟
اردوان جواب نداد.
مرد جلو آمد و گفت:
— اسم من «آرمان»ه.
مکث کرد.
— و من آخرین نگهبان پاسارگادم.
آریا شمشیر را پایین نیاورد.
— چرا منتظر من بودی؟
آرمان لبخندش را از دست داد.
— چون فقط تو میتونی «نقشه پارس» رو پیدا کنی.
پدربزرگ جلو آمد.
— هنوز هم دیر نشده. حقیقت رو بهش بگو.
آرمان به اردوان خیره شد.
— حقیقت؟
بعد رو به آریا کرد.
— پدرت سالها پیش تنها کسی نبود که به دنبال نقشه پارس بود.
آریا با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
آرمان آرام گفت:
— یک نفر دیگه هم دنبالشه...
صدای مهیبی از بیرون غار آمد.
همه برگشتند.
سپاهیان دشمن کوه را محاصره کرده بودند.
آرمان شمشیرش را کشید.
— و اون شخص، الان اینجاست.
آریا محکم شمشیرش را در دست گرفت.
— پس وقتشه بفهمیم دنبال چی اومده.
آرمان لبخند زد.
— نه آریا...
به انتهای راهرو اشاره کرد.
— اول باید بفهمی چرا پدرت سالها حقیقت رو ازت پنهان کرده.
آریا به اردوان نگاه کرد.
سکوت.
و برای اولین بار، ترس را در چشمان پدرش دید.
پشت سرشان، دروازه پاسارگاد با صدای مهیبی بسته شد.
و صدایی از اعماق زمین شنیده شد:
— وارث برگشته است...
آریا زیر لب گفت:
— اینجا چه رازی پنهان شده؟
اما پاسخ را کسی نمیدانست...
جز اردوان.
ادامه دارد...
کپی❌
https://eitaa.com/buojbf