اسامی عده ایی ازجاویدنام هامون
نامشهر/محلتاریخمهدی دالائیتهران (شهرری)۱۹ دی ۱۴۰۴یوسف مطیعپرند/تهران۱۹ دی ۱۴۰۴عرفان بزرگیمرودشتتا ۱۵ دی ۱۴۰۴رضا قنبریکرمانشاهتا ۱۵ دی ۱۴۰۴رضا کدیوریانکرمانشاه۱۷ یا ۱۸ دی ۱۴۰۴رسول
پارت اول رمان آریای میزارم
اما قول بدید کیف کردید حمایت کنید
کپی؟راضی نیستم
آریا
پارت اول: ندای سرزمین
باد سرد از میان کوههای البرز میگذشت و مشعلهای دژ را میلرزاند. شب، سنگین و خاموش روی سرزمین پارس افتاده بود؛ اما در دوردست، پشت کوهها، نوری سرخرنگ آسمان را شکافته بود.
آریا کنار دیوار سنگی دژ ایستاده بود و به آن نور خیره شده بود.
پسر هفدهسالهای بود با چشمانی تیره و نگاهی که همیشه انگار به دنبال پاسخی گمشده میگشت. از کودکی داستانهای پدربزرگش درباره سرزمینهای باستانی، شاهان بزرگ و مردمانی که برای حفظ خانه و آزادی خود جنگیده بودند، در ذهنش مانده بود.
اما آن شب، همهچیز فرق داشت.
صدای قدمهای آرامی از پشت سرش آمد.
پدربزرگ گفت: — هنوز بیداری؟
آریا بدون اینکه برگردد، پرسید: — اون نور چیه؟
پیرمرد چند لحظه سکوت کرد.
— شاید وقتش رسیده که بدونی.
آریا برگشت.
پدربزرگش چیزی از زیر ردای خود بیرون آورد؛ پلاکی فلزی و قدیمی که روی آن نقش یک فروهر حک شده بود.
آریا با تعجب گفت: — این مال کیه؟
پیرمرد پلاک را در دست او گذاشت.
— مال پدرت.
آریا خشکش زد.
پدرش سالها پیش در سفری که هیچگاه از آن بازنگشته بود، ناپدید شده بود. خانواده همیشه گفته بودند که او مرده است.
اما حالا...
— پدرم زندهست؟
پدربزرگ نگاهش را به تاریکی دوخت.
— نمیدونم.
سپس آرام ادامه داد:
— ولی قبل از ناپدید شدنش، این رو به من سپرد و گفت اگر روزی نور سرخ بالای کوهها دیده شد، آن را به تو بدهم.
آریا به پلاک نگاه کرد.
در همان لحظه، صدای شاخ جنگی از پایین دره بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
مشعلهای دژ یکی پس از دیگری روشن شدند.
پدربزرگ شمشیر قدیمی خود را برداشت.
آریا پرسید: — چه اتفاقی افتاده؟
پیرمرد گفت:
— دشمن به سرزمین نزدیک شده.
آریا برای نخستینبار ترس را در چشمان پیرمرد دید.
پدربزرگ دستش را روی شانه او گذاشت.
— آریا، یادت باشه... ایران فقط خاک نیست. خانهی مردمیه که هزاران سال برای ساختنش زندگی کردن، جنگیدن و ایستادن.
صدای سم اسبها نزدیکتر شد.
آریا پلاک را محکم در مشت گرفت.
برای نخستینبار احساس کرد سرنوشتش دیگر فقط متعلق به خودش نیست.
آن شب، در دل کوههای البرز، پسری که تا دیروز چیزی جز یک جوان ناشناخته نبود، قدمی به سوی گذشتهای برداشت که میتوانست آیندهی سرزمینش را تغییر دهد.
و در همان لحظه، از میان تاریکی صدایی به گوش رسید:
— آریا... وقتشه برگردی.
او به سمت صدا چرخید.
اما هیچکس آنجا نبود.
فقط باد بود...
و پرچمی که در تاریکی به اهتزاز درآمده بود.
پرچمی با نشان خورشید.
ادامه دارد...
کپی؟خیر
ایدی نویسنده: @Akalfian
لینک کانال: https://eitaa.com/buojbf
پارت بعدی امار ۱۰۰تایی
هرکی لِفت بده، میگم یه عرزشی از میدون کم شد؛ بزن بریم، نفر بعدی کیه؟ 😎🗿
نیستی بمون
«کجایی آرزوم؟
هنوزم هر شب دنبالت میگردم،
لای خاطرههایی که قرار نبود اینقدر درد داشته باشن…» 🖤
هدایت شده از هارمونے:)🌱
همسایه میخوام کسی بود پی
@Parniya_Yuo
چنلم
https://eitaa.com/Harmony_P