eitaa logo
Gifts-
2 دنبال‌کننده
31 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از White Butterflies !
سلام بر همهٔ اهالی ایتا ! بنده برای نمیدونم چندمین بار قراره پیشکشی به شما عزیزان تقدیم کنم، چنانچه تمایل به دریافت این پیشکش ، این پیغام رو بازارسال کنید و رویدادی از تاریخ که به اون علاقه‌ مندید بیان کنید . سپس من یک نوشته کوتاه از اون رویداد به شما گرامیان تقدیم می‌کنم . ادرس‌هاتون رو اینجا قرار بدید ؛ با عرض پوزش ظرفیت هم محدوده . _با تشکر از همهٔ شما ارجمندان ! _White Butterflies
هدایت شده از White Butterflies !
اتش بود. نه برف، نه سرما ،فقط اتش. اتش روسی که لباس‌هایمان را می‌بلعید و تا مغز استخوانمان نفوذ می‌کرد. ما آمده بودیم تا شرق را فتح کنیم، اما در عوض، خودمان در مردابی از شک و رنج غرق شدیم. اینجا دیگر خبری از “لشکر فاتح” نبود؛ فقط توده‌هایی از انسان بودیم که منتظر بودیم نفر بعدی چه کسی خواهد بود که از سرما یا گلوله، برای همیشه بی‌صدا شود. عکس مادرم را که در جیبم بود، دیگر از ترس سرماخوردگی بیرون نمی‌آوردم؛ می‌ترسیدم که لمس سرد دستانم، تصویر مهربانش را هم یخ بزند. تنها چیزی که از ما باقی می‌ماند، همین اتش و سکوت است. دیگر برای پیروزی نمی‌جنگیدم؛ فقط برای اینکه آخرین شب را با کمی گرما و بدون کابوس، به صبح برسانم و نگذارم جوانه ارزوی دیدار خانواده ام از سرما بمیرد. For: @paradoxnk
هدایت شده از White Butterflies !
امواج دریا، نه تنها کفِ سفید، بلکه دودِ سیاهی را هم بالا می‌آوردند؛ دودِ کشتی‌های غرق شده و هواپیماهای در حال سقوط. اینجا، در دانکرک، دیگر خبری از نظم و انضباط ارتش نبود؛ فقط انبوهی از سربازان خسته، سرگردان در میان ساحلِ پر از گلوله و آوار. صدای سرفه‌های خشک و نفس‌های بریده، موسیقی متنِ این کابوس بود. ما به جای پیشروی، به عقب رانده شده بودیم، و تنها امیدمان، آن قایق‌های کوچک و خانوادگی بود که از آن سوی کانال، با شجاعتی باورنکردنی، به سمت ما می‌آمدند. هواپیماهای دشمن با غرشِ مرگبارشان، آسمان را می‌شکافتند و بمب‌هایشان، ساحلِ ناامیدی را به رقص درمی‌آورد. در میان آن همه هرج و مرج، دیدم که مردی، بقایای یک پرچم شکسته را برداشته و در شن‌ها فرو کرده است. آن پرچم، هنوز افراشته بود، نمادی از اراده‌ای که زیر بارِ شکست، خم نمی‌شد. ما برای پیروزی نیامده بودیم؛ ما آمده بودیم که زنده بمانیم، تا فرصتی دوباره برای مبارزه داشته باشیم. For: @mymindsreflection
هدایت شده از White Butterflies !
شهر بوی باروت و ایدئولوژی نو می‌دهد؛ و با شعارهای ویرانگر، هر آنچه را که در روح این سرزمین ریشه داشت، با خشم شخم می‌زنند. من، شاعری که عمرم را صرف یافتن قافیه‌ای برای شکوه یک گنبد کرده‌ام، حالا باید از چکش و داس بگویم، در حالی که کلماتم از فرط بی‌معنایی در گلویم یخ زده‌اند. این «انقلاب ضد فرهنگی» چیزی نیست جز قتل عام زیبایی؛ لنین می‌خواهد مغزها را از هر ایمان و هنری خالی کند تا فقط فرمول خشکِ تولید باقی بماند. در زیرزمین، نسخه‌های خطی را نفس می‌کشم، می‌نویسم، حتی اگر این نوشته‌ها در تاریک‌ترین گوشه‌ها پنهان بمانند؛ من منتظر روزی هستم که این طوفانِ بی‌روح فرو بنشیند و دوباره کسی به دنبال ریتم هستی بگردد. For: @silver_soull
هدایت شده از White Butterflies !
صدای خش‌خش چکمه‌هایم روی برف، تنها موسیقی این گورستان سفید بود. «عملیات بارباروسا»؛ نامی که زمانی چون تندر در اردوگاه‌ها می‌پیچید و وعده فتح سریع را می‌داد، حالا دیگر بوی فتح نمی‌داد، بلکه بوی گند زنگار، سوخت منجمد و استخوان‌های خرد شده می‌داد. زمستان روسی، این دشمن بی‌رحم و نامرئی، پوست و روحمان را مثل ورق‌های پوست نازک می‌شکافت. قطب‌نماها از کار افتاده بودند، اما جهت اصلی‌مان مشخص بود: سقوط در سرما. آنجا، زیر آسمان خاکستری بی‌انتها که گویی سقف این قاره بود، دیگر نه از عظمت رایش حرفی بود و نه از ایدئولوژی‌های پرشور برلین؛ فقط یک غریزه حیوانی باقی مانده بود؛ زنده‌ماندن تا طلوع خورشیدی که می‌دانستیم از پشت این مه غلیظ یخ‌زده، شاید هیچ‌وقت دیده نشود. دوستی که دیروز کنارم نان یخ‌زده‌اش را نصف می‌کرد، امروز تنها یک پالتوی برفی است. پالتوی پشمی آلمانی‌ام، که زمانی نماد قدرت و نظم بود، حالا تنها طناب نازکی بود که ان را محکم گرفته بودم که در دره بی رحمی سرما فرو نروم. در این سکوت دهشتناک، گاهی دلم برای بوی دود نان محلی خانه‌مان تنگ می‌شد، بویی که هزاران کیلومتر دورتر، در جهنمی از آتش و خون مدفون شده بود. For: https://eitaa.com/joinchat/2549351720Cd6e774ad78
هدایت شده از White Butterflies !
سنگ‌فرش‌های کاپیتول با وزن کفش‌هایم طنین می‌انداختند. من یکی از کاتبان مورد اعتماد سزار بودم، اما در این شهر پر از شکوه و توطئه، همیشه حواسم به سایه‌های پشت ستون‌ها بود. سزار، مردی بود که با قدرت کلماتش و تیزی شمشیرش، جمهوری مرده را در کالبدی جدید زنده کرده بود. در جلسات سنا، او سخنرانی می‌کرد؛ صدایی بود که همزمان آرامش و خطر را به همراه داشت. وظیفه من ثبت این عظمت بود، ثبت قوانینی که مسیر ایتالیا را تغییر می‌دادند. اما سایه غم همیشه در گوشه‌ای از ذهنم بود: عظمت او بر پایه‌های شکننده وفاداری بنا شده بود. هر روز که سزار با لبخند وارد می‌شد، من در ذهنم فهرست کسانی را مرور می‌کردم که چشم‌هایشان بیش از حد خیره بود. من شاهد تولد یک امپراتوری بودم، اما بوی زنگ آهن و خون خشک شده در هوا، نوید می‌داد که این بنای باشکوه، با نفوذ خنجرهای دوست، فرو خواهد ریخت. For: Harvey
هدایت شده از White Butterflies !
هوا آکنده از عطر مشک و کندر بود؛ ترکیبی سنگین که بر شانه‌های همه ما سنگینی می‌کرد. در تالار ستون‌دار پاسارگاد، جایی که هیاهوی جشن‌های مردمی بر عظمت و سنگینی سکوتِ باستانیِ معماری می‌چربید، من با لباسی نو و قلبی مملو از انتظار ایستاده بودم. او، کوروش، در میان هلهله‌ها، بر تخت نشست. نه با زرهی سهمگین و خشم، بلکه با ردایی که نور خورشید را می‌گرفت و چشمانش که آرامشی به اندازه‌ی گستره‌ی امپراتوری داشت. سخنانش آرام بود، اما هر کلمه مانند سنگ بنایی محکم بر پی آینده گذاشته می‌شد. آن روز، من یک دربارى ساده، که شاهد تولد نظمی جدید بودم. ان روز حس کردم که ما دیگر فقط پارسیان یا مادها نیستیم؛ ما جهانیانیم که در پناه یک مفهوم تازه از حکومت، در آرامشی ناشی از خرد و عدالت، نفس می‌کشیم. For: @horanshow
هدایت شده از White Butterflies !
بوی نم دریا، باروت تازه و خاکی که انگار از خواب چند صد ساله بیدار شده بود، در ریه‌هایم می‌پیچید. ساحل نرم نارماندی، که صبح زود با غرش کشتی‌های جنگی و فریادهای بلند به صدا درآمده بود، حالا با لکه‌های ناخوانده‌ای از خون آمیخته بود؛ لکه‌هایی به رنگ سرخِ غیرمنتظره. در هر قدم، نه فقط برای خودم، که برای خاطره‌ی آن کافه‌های پاریسی که در رویاهایم دیده بودم و برای پدرم که هرگز ندیده بود طعم این روز را بچشد، پیش می‌رفتم. صدای سوت گلوله در گوشم مانند زنبوری خشمگین و مداوم تکرار می‌شد؛ یادآور اینکه این زمین، به سادگی تسلیم نخواهد شد. اینجا، در این خاک غریبه، ما برای آزادی می‌جنگیدیم؛ آزادی‌ای که طعم تلخِ بقا، درد از دست دادن عزیزان و ترسِ دائمی از انفجاری دیگر را می‌داد. اما شیرینی‌اش، وعده‌ی بازگشت به خانه‌ای بود که می‌دانستیم پس از این روز، دیگر برای هیچ‌کداممان دقیقاً شبیه قبل نخواهد بود. For: @abbigiill
هدایت شده از White Butterflies !
آسمان خانه‌ی ما تبدیل به یک میدان نبرد هوایی شده بود؛ صحنه‌ای که میدلاندها با خشم در آن جولان می‌دادند. صدای غرش بمب‌افکن‌های لوفت‌وافه، موسیقی متن شبانه‌روزی ما بود، موسیقی‌ای که با صدای آژیر خطر در پناهگاه‌ها قطع می‌شد. از برج دیده‌بانی کوچکمان در کنت، شعله‌ها را می‌دیدم که از شرق لندن بالا می‌آمدند، نوری شیطانی و لرزان در تاریکیِ شهر. ما تفنگ‌هایمان را محکم می‌فشردیم؛ پیراهن‌هایمان از عرق خیس بود، اما اراده‌مان خشک و غیرقابل نفوذ. ما سرباز نبودیم؛ ما نگهبانان این جزیره، این آخرین سنگر متفقین بودیم. هر شب که خورشید با چهره‌ای کبود طلوع می‌کرد و بریتانیا همچنان استوار و روشن بود، می‌فهمیدیم که پیروزی ما در ایستادگی‌مان، در مقاومت در برابر ترس،.. نه در حمله و فتح، معنا پیدا می‌کند. For: Selma
هدایت شده از White Butterflies !
اینجا، در این سمت دیوار، سیم‌های خاردار به جای موهایم بافته شده‌اند؛ خشن، سرد و مراقب. هر صبح، با صدای چکه کردن آب از شیر شکسته در آشپزخانه، یادم می‌آید که دیوار نه فقط از بتن خاکستری، که از سکوت‌های سنگین، از دلتنگی‌های هزاران خانواده و از فاصله‌های ناخواسته ساخته شده است. تمام هستی من در آن سوژه‌ی تیره و دوردست خلاصه می‌شود؛ آن تپهٔ کوچک، آن برج مراقبت، جایی که او نفس می‌کشد، اما دستانمان به هم نمی‌رسد. ما تنها با نگاه‌های دزدکی که از میان شکاف‌ها رد می‌شد و نامه‌هایی که با ریسمان زنگ‌زده‌ای از پشت بام به آن سوی دیوار فرستاده می‌شد، زنده بودیم. این دیوار بلند و بی‌رحم، مرا از او نمی‌ترساند، بلکه شور دیدار را در من قوی‌تر می‌کند؛ شور دیدار که تبدیل به یک ایمان روزمره شده است. هر شب، قبل از خواب، به پنجره خیره می‌شوم و دیوار را نگاه می‌کنم؛ شاید از آن طرف، اگر خیالم را به اندازه‌ی کافی قوی بفرستم، نگاه های سرد و مطمئن او را حس کنم، تا بداند که این فاصله، ما را نشکسته است. For: Audrey
بابت استقبالتون مچکرم اگر مشکلی هست یا اگر کسی رو جا انداختم حتما بهم بگید .😭 غلط املایی چیزی دیدید شرمنده چون من چندبار سعی کردم اصلاحشون کنم و مورد اخر شرمنده برای دیر ارسال کردنشون چون یه سری رویداد ها رو باید مطالعه میکردم راجع بهشون یه خورده دیر شد ✨