࿙࿚࿙࿚࿙࿚୨⃛🌞୧⃛࿙࿚࿙࿚࿙࿚
درودی به گرمای پرتوهای خورشید به کلاغای عزیزم!! کابین هفت رو گوشه ای که معمولا من مینشستم، کنار چارچوب پنجره، رو کمی ارتقا دادیم. این درخششی دوباره محسوب میشه و همونطور که من به پدر کله طلای خودم قول دادم "همونطور که مهر فلک میدرخشه منم ادامه خواهم داد".
هرمس هم اینجا دخالت الهی میکنه~
https://abzarek.ir/service-p/msg/3526563
کمپ دورگه ها:
https://eitaa.com/joinchat/2956788408C4b6ba11cec
_بوسه ای طلایی در پیوست این متن.
از طرف "عزیزِ شمسی"؛ رزی.
I welcome you, Apollo! I welcome you
healer with laurels on your head.
هدایت شده از until the very end.
شاهزاده ای را دید و هیچکس نمیدانست چطوری قرار است پیش برود. یک سلام و یک برگشتن و نگاه "لرد آپولو؟".
با حضور خود به من برکت ده، مرا در آغوش بگیر. طوری رفتار کن انگار سرنوشت نمیتواند ما را جدا کند. هیچکس نمیدانست چطور قرار است پیش برود؛ حتی ایزدی که دلفی متعلق به او بود.
شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمیگرفت میدانست چه میشود. شاید، شاید، شاید... .
تا پایان آن منو تو خواهیم بود؟
یک جاودانه و فانی عزیزش در رو به روی یکدیگر بودند و آنگاه که چهره ی خندان او را دید، باد تغییر جهت داد.
رنگ سرخ از سر و رویش میچکید. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمیگرفت... .
شاهزاده در آغوش خدایی بود که اشک میریخت و به سرنوشت قسم میخورد. هیچکس نمیدانست چطور قرار است پیش برود.
زمزمه های باد چه بود؟ دو جاودانه؛ یکی زوزه ی باد حسود، دیگری شیون برای عشق از دست رفته.
کاش میتوانست با او باشد، تا آخرش.
بدین صورت سنبل ها به وجود آمدند؛ بنفشی که از قرمز شکفته شد. زاده ای از عشق، غم و حسادت.
این درد و اشک...
«لطفا مرا ببخش».