همین دیروز بود…
هنوز صدای نوحهها در گوشم میپیچد و تصویر چشمهایِ بارانیِ مردم در میانِ ازدحامِ سیاهپوشان، جلو چشمم است. حرم بود و پرچمهای سیاه، حرم بود و بغضهای مشترک.
چه زود ورق برگشت؛ انگار زمان، تندتر از همیشه گذشت. حالا چشم میچرخانم و دیگر از آن سیاهیِ سنگین خبری نیست. رنگها بازگشتهاند و حرم، دوباره جان گرفته؛ اما انگار هنوز گوشهای از دلم همانجا، لایِ پرچمهای مشکیِ شبهایِ عزا جا مانده است.
به همین سادگی، همهچیز میگذرد… و فقط ردِ آن حالِ خوب است که میماند