گفتمش دل میخری؟! پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم رُبود
تا به خود، من آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
هدایت شده از -مغموم-
اگر روزم پریشان شد،
فدای تاری از زلفش
که هر شب با خیالش
خوابهای دیگری دارم!
رنجیدم و خندیدم و از درد نگفتم
از آنچه که دنیا سرم آورد نگفتم
با هیچ کسی غیر خدا هیچ زمانی
از آنچه که او با دل من کرد نگفتم
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عُقبیٰ،
چون تو دارم همه دارم، دگرم هیچ نباید .