چنان تنهای تنهایم، که حتّی نیستم با خود
نمی دانم که عُمری را چگونه زیستم با خود!
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
کاش میتوانستم دردتان را دواکنم!'
همین درد دور بودن را
دیر دیدن را
دیگر ندیدن ها را•`
فقیرم سازو سامانم نگاهی است
به چشم کوه یاران برگ کاهی است
ز من گیر این که زاغ دخمه بهتر
از آن بازی که دست آموز شاهیست