روزی که فلک از تو بریدهست مرا
کس با لب پر خنده ندیدهست مرا
چندان غم هجران تو بر دل دارم
من دانم و آن که آفریدهست مرا
𝑐𝑎𝑓𝑒 ℎ𝑎𝑛𝑖𝑓𝑎
ونسان :
میدونی، من به دستها خیلی نگاه میکنم. همه چی رو زود لو میدن. پیری اول از همه روی دستها میشینه.
ترس روی دستها میشینه.
وقتی عاشق میشی،
دستهات اول از همه عاشق میشن...
داستان دستها...
+ حالا جدی
تو دیوونه شدی چارلز؟
خندیدم و گفتم:
فقط خستهام، ریکی!
هر روزِ خدا خستهم.
+ منظورت چیه؟
- دلم یه چیز دیگه می خواد.
یه چیز متفاوت.
+ مثلا چی؟ تعطیلات؟
جواب دادم: شاید یه سفر.
کلمات از دهانم خارج
می شدند،
اما بهشان فکر نمی کردم.
ریکی پرسید:
خب، فرقشون چیه؟
- تعطیلات بعد دو هفته
تموم می شه،
اما سفرممکنه بری و دیگه
هیچوقت برنگردی ...