با شما ارزان حسابش می کنم ، لطفا بخر !
بوسه جایش می دهی ، با رنگ و بوی اطلسی ؟؟
خدا آن حس زیبایی است
که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را
یکی همچون نسیم دشت میگوید:
کنارت هستم ای تنها……….
نه آمدی که بمانی، نه رفتی از یادم
تو آرزوی منی آرزوی بر بادم
من از خدا گله مندم فقط چرا نشنید؟
نه خواهشم نه دعایم نه بغض و فریادم
ندیدم این همه سال از تو شور شیرینم
به رغمِ تلخی خُلقت هنوز فرهادم
چرا به سیبِ فریبت دل از جهان نَکَنَم؟
که ارث بردهام این شیوه را من از آدم
خوشم که عشقِ تو رسوای شهر کرده مرا
غمت مباد اگر از چشم خلق افتادم
رسیده بی تو به من هر غمی خیالی نیست
همین که بیخبر از حال زارمی شادم
من از دو چشم سیاهت که بگذریم و نشد
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادم...!
تا بحال از عسل چشم کسی مست شدی!
تا بحال عاشق و دیوانه سر مست شدی!
من همان عاشق و دیوانه وسرمست توام
تو به اندازه ی من پای کسی هرز شدی!
وقتی از خلسه ی آغوش تو برمیگردم
تو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی؟!!
من که از دوری تو تار دلم میلرزد
تو هم اندازه دلم اینهمه دلتنگ شدی!!؟
هوس خواستنت، مثل هوس شیرین است
تو بگو عاشق این قلب پر از درد شدی
دل بده چشمِ به در دوختهے مات مرا
ڪش بده ساعتِ ڪوتاه ملاقات مرا
لب به لب پیڪِ مرا پُر ڪن از این مستیِ سرخ
میشود خوب ڪنے حالِ خرابات مرا
«هی» بیا سمتِ من و «هی» بگریز از بغلم
تا ڪمے بشنود انڪارِ تو «هیهات» مرا
حلقهے موے تورا دستِ ڪسے دزدیده
حلقهے موے تو نه، دارِ مڪافات مرا
بتِ دیوانهے من قبلهے میخانهے من
چه ڪسے میشنود جز تو مناجات مرا
خنده یا بوسه، مهم نیست چه بر لب داری
قهرت آتش زده انبارِ مهمات مرا
من تبانیِ تبِ منزوے و مولویام
بدنِ توست ڪه شاعر شده حالات مرا
بر تنِ ملحفه با خطِ لبت قبل از خواب
بنویس از طرفِ شمس مقالات مرا..